
۱- کوچه بن بست
خواهم خنديد
به تبسم عاشقانه ات
عشق من
به كاهدان زده اي
من
همسر تلخ اين كوچه بن بستم....
****
۲- فاحشه کوچک عاصی
بي تو
بر تو
از تو
و در حسرت تو
روزهايم را
بر ديوار خط مي زنم
و تو بر ديوار نقش مي بندي
فاحشه كوچك عاصي.......
***
۳- جایی میان حماقت و تقدس
براي كرم هاي جوب بي ماهي
شعر گفتن
شاعر را تبعيد مي كند
به جايي ميان حماقت و تقدس
اگر ميدانستي
سزيف چه احمقيست.....
از آن سر كوچه
هر روز پير مردي
تمام راه را گز مي كند
و براي تمام درختان
آرزوي پيروزي مي كند
پيرمرد
هر شب
عاشق ليواني مي شود
كه هميشه حامله است
و نسبش مي رسد
به زهدانِ تَنگ آبي
در حرمسراي شاهان قاجار
پيرمرد
روزي سه ساعت
فيلسوف مي شود
و اثبات مي كند
بي شك سقراط
عاشق شلوار راه راهي بود
كه در شبي بر تختش
هبوط كرده است
پيرمرد
از تمام سنگ هاي كوچه
بچه دارد
و هميشه نگران
تست اعتياد دوچرخه اش است
افسوس!
پيرمرد
براي تمام درختان
آرزوي پيروزي مي كند جز من
چرا كه هنوز نمي داند
شاعران درختان هرزند
كه تنها دركوچه مي رويند!
تو بگو بمير
ومن عمرا نخواهم مرد
چرا كه قبلا
از ترس مرگ
خودم را غرق كرده ام
در اعماق اين ليوان هرجايي
كه هر روز
كسي چايش را هورت مي كشد
از لب هاي لجن زده اش
و ميراث عظيمم را
پيشكش كرده ام
به اين جوب آب
كه سربالا مي رود
و مستقيم مي ريزد
در عمق چشم هاي نكبتي ات!
سيصد ساعت
از روز گذشته
و هنوز شب نشده
من هنوز صبحانه مي خورم
و تو هنوز
بر تختت غلت مي زني
در خيابان دو گربه
از سال ها پيش
به جان هم افتاده اند
و يك كلاغ به جفتشان مي خندد
هنوز سرويس مدرسه
در خيابان هاي خالي
مي چرخد
و هنوز آفتاب بي جان است
نمي داني چرا
سيصد ساعت از روز گذشته
و من بي هيچ تعجبي
دارم صبحانه ام را مي بلعم؟
عنكبوت هاي كوچك
له مي شوند
زير پاي عنكبوت هاي كوچكتر
عنكبوت هاي بزرگ
هيچكاره اند!
چه قصه ي تلخي براي خواب
تو از ترس بر انگشتان من
به خواب مي روي
و من مي شورمت
با تمام صابون هاي جهان
چه قصه ي تلخي
ده بار تكرار كن
چه قصه ي تلخي
چه قصه ي تلخي
چه قصه ي تلخي
براي آخرين بوسه ي عاشقانه
مجالي نيست!
شاعران كوچك له مي شوند
زير پاي شعرهاي كوچكتر....
احتمالا
برف خواهد باريد
در تابستان آينده
و هيچكس تعجب نخواهد كرد
كه چرا
ميوه هاي پاييزي
در تابستان
به عمل مي آيند
و چرا من سخت
گرمم مي شود
در هواي
بي نهايت سرد مرداد
كسي چه مي داند؟
شايد كسي نفس كشيدن را
در اعتراض
به سرد شدن تدريجي زمين
از ياد برد
و شاعران افسرده
خودكشي كنند
با محلول غليظ شده
فحش هاي ناموس
شايد كسي ...نمي دانم
چه دردي!
فكرش را بكن!
جهان چه جاي مزخرفي بود
براي زيستن
اگر تابستان آينده
گرم بود!
كلاغ ها دسته جمعي
خود كشي كردند
و دخترك گندمگون همسايه
با صداي بلند
آبميوه اش را هورت كشيد
چند نخ سيگار
در اعتراض به مرگ
سوختن را از ياد بردند
و ماموران شركت آب
شماراشك هارا
به حروف ياداشت كردند
يك،دو،هفت و ده
و من مطابق معمول
از ياد بردم تا قبل از مرگ
كمي بخوابم
چه افتضاحي!
چه افتضاحيست
كه اينجا نيستي
شايد در كمال حماقت
عاشق مي شديم
و از ياد مي برديم
فرمول هاي مردن را
شايد
در اورشلیم یهودارا
به عقد نيچه در مي آورديم
و با هگل
به شكار دختركان تنها مي رفتيم
شايد
طول و عرض
تمام كافه هاي جهان را
در هم ضرب مي كرديم
تا مساحت
دردهاي كافكا را بيابيم
و معركه مي گرفتيم
با شعرهاي از دست رفته
"اهل كاشانم، هنوز،شايد!"
شايد به ياد تمام زنده ها
ده دقيقه سكوت مي كرديم
و با مردگان مي خوابيديم
و اشك مي ريختيم
به ياد دردهاي آن مرد پير
كه عاشق راننده تاكسي هاي
اين خيابان بود
افسوس!
افسوس كه اينجا نيستي
و من محكومم به دلخوش كردن
به صداي قطره هاي اشك
كه آن بيرون
جايي ميان چشم هاي من
و كتاب هاي بكت
دست به خودكشي مي زنند.....
عجب پژواکی داشت
قار و قور شکممان
شاید چون
سمفونی های بتوون پیر
از صبح تا شب
تکه نانی می جستیم
تا آرام آرام ببلعیمش
آنقدر دویدیم
آنقدر عرق ریختیم
تا کمی وضعمان بهتر شد
بر سفره یمان چند تکه نان
پیدا می شد
زیاد نبود
اما دیگر خجالت نمی کشیدیم
از آهنگ های حماسی شکممان
در اتاق های خلوت
خوشبخت بودیم
روزگاری داشتیم برای خودمان
عرق می ریختیم و می خوردیم
خوشبخت بودیم٬باور کن!
تا این که یک روز
شما آمدید و ما
غذا خوردن را از یاد بردیم
و باز گشنه شدیم
اما دیگر خجالت نمی کشیدیم
از قار و قور شکممان
و از آنجا که بیکار شده بودیم
شروع کردیم به شاعر شدن
و کم کم همگی
شاعرانی شدیم زرد رنگ و نحیف
و بر سر در تمام رستوران ها نوشتیم:
"عشق اشتراکی!"
گرسنه مان بود و هست
اما دیگر عاشق بودیم
و تا ابد شب ها را
با دو دلخوشی به روز خواهیم رساند
یکی با یاد شما
و دیگری این سوال که
نمی شد همان موقع
که گرسنه بودیم بیایید؟.....
و تو زیر دوشی
وقتی پشت در گیر می کنی
با دست های پر
و کلیدی که گم می شود در ته جیبت
وقتی پاسخ تمام پرسش های جهان را
از یاد برده ای
وقتی احساس می کنی زیبایی
و هیچکس نگاهت نمی کند
وقتی آواز می خوانی
و همه ریشخندت می کنند
وقتی اشک هایت را می شماری
و به هیچکس نمی گویی شمار اشک هایت را
وقتی هم آغوش دائمیت
بالش مچاله ات می شود
وقتی تنهایی و ساعت و درد
پا بر گلویت گذاشته اند
وقتی که می ترسی
وقتی که لکنت می گیری
وقتی که مضحک می شوی
چقدر نزدیک می شوی
به دردهای گنگ این روز های نکبتی
چقدر شبیه می شوی
به تمام حماسه های تاریخ
به تمام تراژدی های مضحک
به تمام اشک های بشر
حس می کنم آدم می شوی
حس می کنم
چقدر ساده
چقدر بی بهانه می توان دوستت داشت.....
سلام
در خیابان بودم
حدود ده شب
شانه به شانه دوستی
که از تو می پرسید
خیابان خلوت زهراست
برای نگفتن
نگفتن از تو؟
نگفتن از دست چپ لرزانت؟
نگفتن از پیکر بی نهایت مغرورت؟
نگفتن از صورت تارت؟
نگفتن اززاده شدنت
در اتوبوسی خلوت
همراه با اشک ها و وهم های بهاری؟
نه!از تو گفتم
از تو که
با سینه من نفس می کشی
با حنجره ام حرف می زنی
و با منی
در هر بغض قبل از خواب
و هر اشک بعد از خواب
از تو گفتم با کمی اشک
و ده مرتبه لعنت کردم
تنهایی را با صدای بلند
به یمن قدم زدن در این خیابان خلوت
در خیابان بودم
ای کاش می دانستی
چه زخمیست گفتن ازوهم هایت
ای کاش می فهمیدی
ای کاش خانه نمی کردی
در دفتر شعرم
ای کاش تنها گریزم نبودی
ای کاش نبودی
ای کاش....
شاعر گم شده
"نامه ۴۱ از نامه های شاعر گمشده"
