
برای ندا / نداها
بر آن فلات
که زخم می سوخت
که عقربه خواب می رفت
که شب قد می کشید
تا سکوت ظهر،
بر آن فلات
که ویرانی پشت سینه شب خواب می رفت
و سه پلک فاصله بود
میان تولد و خون،
بر آن فلات گنگ
بر آن لحظه نجوا
که دست، همدوش زخم و مرگ
می رفت تا ابتدای نبودنت،
با ساق اسب های دشت زاده شدی
که باران بودی
که ندا بودی
که مادرت از سینه " قدم خیر* " بود
و پدرت
از تبار بی قراری اطلسی های آسمان....
* قدم خیر - توضیح اضافه آنکه زنیست سیاه چشم از تبار لرستان٬ که در ترانه های محلی آن دیار افسانه شده....
پ.ن : کمی دیر٬ کمی گنگ....
1-
شتاب کردم !
آمدم با دو پایم
و پلکی که سنگینی قرنها را داشت...
***
عاقبت صدایت آمد
که می خواندیم
و افق رنگ بالهایت را داشت.
تعفن شهر
با هزار خیابان سربی اش
می رفت تا باغی از تیرهای گز
و چه مادرانه آغوش می گشودی
بر ضجه های این شهر معصوم
که پر بود
از عابران عرق کرده
از فحش های ناموس
و باکره گانی هرجایی
که با طناب های دارشان
تبعیدت می کنند به لذتی یخ.
عاقبت صدایت آمد.
آغوش گشودم
و تو با پرهایی
به وسعت تمام نیرنگ های تاریخ
تیر گز را سوغات آوردی.
***
2-
آمدم
و این طعم دهانم بود،
این سیاهی گس
که مزه ی خون و خاک می داد...
***
دستانت بود
که تیر خلاص را زد
بر پیکر فریادم.
تو آمدی
و خون را شستی
از تن این عفریت نیمه جان
کز تبار تاریخ بود،
شب چه نزدیک می شد
به تیرگی چشمانم
وقتی آتش گشودی
بر پرهای شب،
و سقوط پرواز کنان
نوش دارو خواباند
بر تن کوچه های منگ،
که حنجره ام را
به گناه خواهش آب
می سپردند به بی جایی.
تو آمدی
با دستان لرزانت
که به اندازه تمام عطش ها قدمت داشت
و شهر را بر پایت نشاندی.
***
3-
آمدم
و آخرین تصویر
در حنجره سینه ام
صدای نعره کمانی بود
که تیر را آورد
تا تاریکی چشمانم...
***
تیر را
لغزاندی بر کمانت،
من اما خیره بودم
بر بی قراریِ فصلی،
که شکل مادرم بود.
تیر را
لغزاندی بر کمانت
و درد را مهمان کاسه ی چشمم کردی.
تمام خیابان
بر لرزش سینه ام خندید
و من می دانستم
که این رویین تنی
خسته تر از آن است
که عطش پرواز را پس زند.
پس من اینجا ایستادم
با خورشیدی که سرد می شد
و خانه ای که باغ تیرهای گز بود،
من اینجا ایستادم
و آخرین تصویر
خستگی بازوانت بود.
این زخم
که می تازاند بر سینه ام
مگر آسمانی در سینه دارد،
که چنین
بی قرار ِ آفتابی تازه است ؟
نامت که زمزمه شد
گویی هراسی گنگ
زمین را برد
به خانه ی بادهای سرگردان
و من
با خنجری از نقره صدایت
لکنتی را کشتم
که میراث ِ اطلسی های سبز بود....
آهی کشید و رفت.
این جا٬
هیچ بساطی
خواب آسوده
حراج نکرده است!
شکسته تر از خورشید
در محاق غروب
با سینه ای از رنگ شب
و پیراهنی که بوی باد می داد،
صدایت زدم
و تو
تقویم را نشانم دادی
که پر بود
از روزهای ناتمام....
باران که هیچ،
اشک هم ببارد
ایمان نخواهم آورد
که اطلسی های باغچه
سبزند
و سگ لرزهای من٬
همه از شوق هوای کسیست
که از آن سوی دیوار٬
با سه شمعدانی می آید....
گفتی که شالیزار
عروس کومه ی چشمهای پاییزست.
گفتی که زمین را
برده اند به حجله ی عطش.
گفتی که آسمان
رنگ کرختیست
و مینای خورشید
تیرگی های شب را آبستن است.
تو گفتی
و من با تمام چشم هایم دیدم
که هوایت
رنگ رهایی داشت....
بیت اول
بیت آب و آتش است
و مسخ بودن ، بی بودنت.
بیت دوم
نماز ستارگان است
در شامگاه هوس من.
بیت سوم
بیت رطوبت لبیست
که بوسه می دهد
بر بی قراری دست هایم....
از آن چشم هایی که جنگل دارند ، از آنهایی که شبیه یک اسمند ، از آن اسمهایی که شبها بیخ گوشت تا صبح ناله می کنند ، از آن پیاده روها ، از آن شیون ها ، از آن باران ها. از آن چشم هایی که جنگل دارند نمی شود گریخت ....
با خودم گفتم : " از آن چشم هایی که جنگل دارند .... "
هدفونهایم را تنم کردم ، خیابان را آرام آرام آمدم پایین . نمی دانم شهر ساکت بود یا من گوشم از حرف هایش پر بود که صدایش نمی آمد . با خودم گفتم : "این خیابان رفیق خوبیست ،. از آن هایی که ساکتند برای شنیدن " . با خودم گفتم : " از آن چشمهایی که جنگل دارند...." ، حرفم را برید خیابان . حساب کارم را کردم . در خیابان از جنگل گفتن گناهیست که بخشیده نخواهد شد . خیابان فاضلاب دلتنگی های گاه و بیگاست . باید ساکت بود بر تنش . نباید حرفی زد از آن هایی که شبیه یک اسمند . در لغت نامه ی این خیابان ، فردا ، معادل می شود با لحظه لحظه ی بی خوابیت . از پیاده روهایش نمی شود گریخت ، نفس کشیدن در آن ، حس کردنش ، عاشقی کردن با پستی ها و بلندی هایش ، از آن موهبتهاییست که شبیه سرنوشتند: کرخت ، سنگین و همیشگی.....
با خودم گفتم : " از آن چشم هایی که جنگل دارند .... "
خیره شدم به ساعت. "پنج دقیقه ی دیگر باقیست". خواستم خودم را به خواب بزنم . خواستم به چیز دیگری فکر کنم. خواستم به خودم بگویم که همیشه آنقدر بد نیست که پیرت کند. اما ترس تمام جانم را گرفته بود. دستهایم می لرزید ، ضربان قلبم اتاق را می لرزاند ."پنج دقیقه ی دیگر دوباره شروع می شود ". ساعت هم عرق می ریخت . خوب می دانستم که این از آن دردهاییست که هیچ کارش نمی شود کرد . صدای آهنگ را زیاد کردم ، چشمانم را بستم و منتظر شدم . هزار سال طول کشید تا اتفاق بیفتد. عقربه ها یخ زدند ، ساعت "سه" ی نیمه شب بود . ساعتِ "سه" اتفاقی نیست که همیشه بیفتد . باید به قدر کافی پیر بود تا چند بارش را به یاد آورد . عقربه ها که خشکشان بزند ، از آن دورها صدایی می آید که شبیه شیون های کولیان سرزمین های دور است . از آن دور شیون زنی می آید که چشم هایش شبیه جنگلند . زنی که هفت عاشق داشت اما به ابری عاشق می شود و عصمتش را ارزانی ابر می کند. آه ِ هفت عاشق زن را می گیرد و او تبدیل می شود به خیابانی که دردها از آن می گریزند .خیابانی که خویشی دوری دارد با خیابان من . می دانستم این "سه" پیرم می کند . چشم هایی را دیدم که جنگل دارند....
با خودم گفتم : " از آن چشم هایی که جنگل دارند .... "
از آن چشم هایی که جنگل دارند ، از آنهایی که شبیه یک اسمند ، از آن اسمهایی که شبها بیخ گوشت تا صبح ناله می کنند ، از آن پیاده روها ، از آن شیون ها ، از آن باران ها نمی شود گریخت . تو فرزند همین خیابان هایی ، زاده ی همین ساعت ها ، پس حزنی بر گلویت سنگینی می کند که از آه هفت عاشق هم سنگین تر است...
