تبليغاتX
ترانه اي كه نخواهم سرود من هرگز
دوشنبه 30 بهمن1385
تنها زاري است كه مي آيد ونمي رود

خورشيد طلوع كرده و نكرده

آفتاب مي تابد و نمي تابد

نفس مي آيد و نمي آيد

باد مي وزد و نمي وزد

زاري مي آيد و نمي رود

وتنها شهوت زاري در لبان ناپخته دختران آفتاب جوانه مي زند

با شما هستم من ،آي دختران آفتاب

كدامين خورشيد،مهر اشك پياپي را بر صورت هايتان داغ زده است

تنها زاري است كه مي آيد و نمي رود

تنها زاري است كه مي آيد و نمي رود

وپيغام هميشگي باد سترگي مرگ را فرياد مي زند

بر عرق خسته يك ظهر كشدار

تا زير لب بخواني دختران آفتاب را

كه تنها زاري است كه مي آيد و نمي رود

+ نوشته شده در 16:21 توسط سهيل آقازاده.
شنبه 28 بهمن1385
لاشه فروپوشيده

رودهاي ملال

زخم هاي كهنه مرگ

فروپاشيدن لاشه اي به وسعت تزويز

كو نوار زخم بند اش

كه بپوشاند آواز مرگ را

كه باز گويد ملال متجسد در ثانيه ها را...

***

قدم هاي مرگ را باز گويان مي زيند

سنگفرش ها

ولي كو ياراي التهاب...

***

مرگ،تب،تزوير،لبخند،اشك،التهاب

زخم،ملال،لاشه اي فروپوشيده

نوار زخم بندي،قدم گاه يك نگاه،قدم گاه يك مرگ

و ديگرهيچ

+ نوشته شده در 22:7 توسط سهيل آقازاده.
جمعه 27 بهمن1385
خواب با چكمه هاي سنگين

*هوا سرد است.خيابان هاي آب گرفته زير پايم جان مي گيرند.بعد از مدتي انتظار مي سرم داخل ماشيني.دستان يخ زده ام را آرام آرام از جيب هاي كاپشنم بيرون مي آورم.مي گويند آنتئوس تنها وقتي پاهايش بر زمين بوده قدرت داشته ولي من بر روي زمين نيز تاب حركت كردن ندارم.چشمانم از شهوت خواب مي سوزند،حتي هواي سرد زمستاني هم كاري نتوانسته بكند...

*چرخ هاي هواپيما به زمين مي خورد.آنتئوس جان مي گيرد.باد گرمي از بيرون درها به داخل سرازير مي شود.پاهايم زمين خشك و عطش زده جنوب را لمس مي كنند.سوار تاكسي مي شوم تا به هتل بروم.راننده كولر را تا آخرين حد روشن كرده،اما هنوز آتش است كه مي بارد...

*براي فرار از سرما سريع وارد سالن مدرسه مي شوم،با چند نفر ديگر كه دستانشان مانند من از سرما بي حس است دست مي دهم،سالن كم نور است است و عده اي از بچه ها در گوشه اي از سالن دزدكي تكاليفشان را مي نويسند و عده اي غر مي زنند كه حال فلان معلم وبهمان كلاس را ندارند.يكي هم هواي ابري را لعنت مي كند...

*چرخ هاي تاكسي جلوي در هتل متوقف مي شوند،با بي خيالي احمقانه مسافران وارد لابي هتل مي شوم.سالن از شدت نور مي درخشد و عده اي در وسط سالن با خود نمايي بلند بلند مي خندند.پير مرد سيه چرده اي به سمتم مي آيد تا ساكم را به اتاق ببرد،حسي مانع مانع شدنم مي شود.با پير مرد هم سخن مي شوم،پير مرد آفتاب سوزان جنوب را نفرين مي كند...

*سر كلاس عده اي زير زيركي مي خندن و عده اي هم زل زده اند به ساعت تا لحظات كش دار هرچه سريعتر بار و بنديلشان را جمع كنند و بروند،معلم سعي مي كند به بچه ها حالي كند كه تمييز منصوب است و بچه ها سعي مي كنند به معلم حالي كنند كه سريعتر درس را تمام كند،صداي زنگ كشمكش را ابتر رها مي كند...

*بوي نمك دريا و خنده مردم از پنجره به داخل هجوم مي آورد.ساعت 11شب است و من در اتاقم لم داده ام و تلويزيون نگاه مي كنم،با خودم كلنجار مي روم كه به ساحل بروم يا نه ،خواب با چكمه هاي سنگينش از راه پنجره مي آيد م بر پلكهايم مي پيچد و جنگ را مغلوبه مي كند...

*زير پتوي خيسي در گوشه خيابان مردي به خود مي لرزد،دختركان دسته گلهايشان را به سوي پنجره هاي بسته دراز مي كنند و پسران سعي مي كنند بيسكويت هاي وارفته زير باران را به سواران مغرور ماشين ها بفروشند ومن خيس خيس منتظر ماشينم...

*زنان محلي زير پوشيه هايشان پنهان شده اند و تا مغز استخوان دستفروشان زير آفتاب پخته است.باد گرمي كه از جانب دريا مي وزد گرد و خاك بلند مي كند و بر هيبت خانه هاي تو سري خورده حاشيه شهر مي افزايد.در گوشه اي از ساحل قايقي پوسيده،به گل نشسته است و ازهم مي گسلد ومن خيس عرقم...

*هواپيما بعد از نيم ساعت تاخير مي پرد و دستان آنتئوس لرزان مي شود.باد گرم جنوب هنوز در سرم مي چرخد و هواپيما ناله كنان به پيش مي رود.مردي در كنار من به خواب رفته و خرخر مي كند بچه اي جيغ مي زند و من چشمانم را لجوجانه بسته ام.كم كم هواپيما در جزيره دود به گل مي نشيند.در هواپيما باز مي شود و اسب رم كرده سرما به تو مي جهد،زيپ كاپشنم را مي بندم و زير لب زمزمه مي كنم:زمستان است...

+ نوشته شده در 17:48 توسط سهيل آقازاده.
چهارشنبه 25 بهمن1385
چند تكه سنگ

خانه اي سپيد

بر قدم هاي نامطمن دامنه اي سپيد

قدم به قدم،خشت به خشت و مرگ به مرگ حضورش را فرياد مي زند

مرد،سراپا در آيينه،حضور قديس وارش را زير لب،تو گويي چون ورد،تكرار مي كند

قدم به قدم،خشت به خشت و مرگ به مرگ

دستان نامطمن سايه مي خزد سوي سنگ

(در حياط كوچك ما هيچ سايه اي هم بستر سنگ نمي شود)

***

خانه اي سبز

بر دستان وحشت زده دامنه اي سبز

قدم به قدم،خشت به خشت و مرگ به مرگ حضورش را فرياد مي زند

زن،به زيبايي متبلور در چشمان مرد لبخند مي زند

قدم به قدم،خشت به خشت و مرگ به مرگ

دست گنگ شاعري مي خزد سوي قلم

(در حياط كوچك ما واژه ها گريزانند)

***

چند تكه سنگ

بر تن ملتهب دامنه اي سرخ

كرخت و لخت

قدم به قدم،خشت به خشت و مرگ به مرگ هيچ نمي گويد

آيينه ها كور شده اند،چشمان شكسته اند

وتنها تو لبخند مي زني

هيچ سايه اي نمي نويسد،هيچ دستي نمي خزد

و تنها تو سكوت ات را فرياد مي زني

+ نوشته شده در 15:38 توسط سهيل آقازاده.
سه شنبه 24 بهمن1385
اينك منم،من..

اينك انعكاس مرگ است كه در هوا موج مي زند

ميان دستانت كه تنها،جايي ست براي مردن

اينك منم،من

شهوت سركوب شده مرگ در چشمانت

هنگامي كه خيره مي نگري به شيشه اي شفاف كه باز مي گويد ترا

اينك منم،من ....

***

مي چرخم،مي چرخم،مي چرخم

گرم...

مي چرخم و مرگ را فرياد مي زنم

هنگامي كه تلالوي خورشيد در چشمانم نويد مي دهد نديدن را

تو فرياد مي زني كيستي و من مي چرخم

بي آنكه به هيابانگ صدايت دل خوش كنم

و تو مرگ را آبستني زير پاهاي چرخان من...

***

يقين ات را دوست نمي دارم

هنگامي كه خيره در آيينه به من مي نگري

هنگامي كه مرگ قدم به قدم به اتاق ات نزديك مي شود

يقين ات را دوست نمي دارم

***

سطرها رژه مي روند در چشمان شاعر

دستان مردد شاعر مي خزد سوي قلم

اينك سطرها به خاك و خون كشيده مي شوند

و از نطفه سر بر مي آورد كاغذي سراپا سياه

شاعر مي نالد:

حالم بد است

+ نوشته شده در 21:56 توسط سهيل آقازاده.
دوشنبه 23 بهمن1385
اکنون میان ماندن و رفتن...

*روز سرگردان است ميان ماندن ورفتن.ابرها مرددند ميان باريدن ونباريدن و قدم هاي نامطمئن من خاك معلق ميان رطوبت و عطش را نوازش مي كنند.لبان خشكيده سرگردانم ميان وهم سكوت و شور شعر گاه مي خوانند و گاه خاموشند.گوشها مي شنوند و نمي شنوند.چشمها مي بينند ونمي بينند و من شكي را تجربه مي كنم كه قامت كشيده مرگ را چون خدايان هند ،چون شيوا،در برابرم مي گستراند.

*روز مي رود.ابرها مي بارند و قدم هاي شتابان من در گل فرو مي روند و من شاملو زمزمه مي كنم.اشعار برخواسته از لبانم قبل از آنكه تن به احتضارشان دهند اليعاز وار در گوشم لابه مي كنند:

در اين جا....چار زندان است...به هر زندان ...دو چندان نقب...

*كتاب را مي بندم.در اتاقم كه لرزشي است پياپي ميان هرم گرما و بلور سرما قدم مي زنم.چشمهايم را نه مي بندم نه مي گشايمشان. مي گذارم آرام،آرام يله شوند در برابر اين مفر آفتاب.واژه ها پشت در پشت هم از جلوي ديدگان نيمه بسته ام مي گذرند و رقص كولي وارشان را پي مي گيرند.تصوير تمام قد شاملو در برابرم لوركا مي خواند:

چنين شد پس كه من ديدم به رويا

ترانه اي را كه نخواهم سرود من هرگز

گرما به صورتم هجوم مي آورد.با دستانم خفقان را پس مي زنم.صفحات كتاب به كمكم مي شتابند و جريان هوا را به سمت صورتم منحرف مي كنند،اما شاملو همراه با اين باد مي رود...

*شب سرگردان است ميان ماندن و رفتن.خواب كه مردد است ميان آمدن و نيامدن دلبرانه عشوه گري مي كند.مرگ پشت در بست نشسته و قصد آمدن ندارد. من باشك زير لب زمزمه مي كنم:

اگر كه بيهده زيباست شب

براي چه زيباست شب؟براي كه زيباست شب؟

شب و رود بي انحناي ستارگان كه سرد مي گذرد...

+ نوشته شده در 18:49 توسط سهيل آقازاده.
دوشنبه 23 بهمن1385
بودن و ایستادن

روز انگار قصد رفتن ندارد،مانند هزاران روز ديگر و من اسير خفقاني هستم كه مرگ را خواستني مي كند،مانند هزاران روز ديگر.هوا مانند هزاران روز ديگر سرد است و پاهاي آماس كرده من مانند هزاران روز ديگر بر قدم گاه هزاران عابر ديگر بوسه مي زنند.همان وهم هاي هميشگي از جلوي چشمانم مي گذرند و من يله شده در همان ملال هميشگي همان اشعار هميشگي را زير لب زمزمه مي كنم:

آن دم كه كوته بام سنگين آسمان

سرپوشي است بر نالنده روح غرقه در اندوه بي پايان

وز افقي به گستره تمامي دايره زمين

روزي تيره،غمگين تر از شب فرو مي پاشد...(بودلر)

به خانه مي رسم،كليد را در قفل مي چرخانم،هيچ نمي يابم.همان هميشگي هاي هميشگي.آه كه چقدر عصيان خواستني است.اما دستان مبتذل روزمرگي هر اسير را از نو مثل خود مي آفريند با همان شورش هاي هميشگي...

اين وبلاگ شورش من است در برابر منجلاب روزمرگي،وهم مفري در جهان بي مفر.كوششي از پيش مغموم مانند هزاران شورش ديگر. روزها خواهند گذشت و صفحات خاك گرفته اين وبلاگ در ميان هزاران وبلاگ ديگر نمادي از دور باطل خواهند بود،سزيف مجسم.من خواهم ايستاد،اگرچه مي دانم پاها را تاب ايستادن نخواهد بود و خواهم شوريد اگرچه مي دانم شورش ها محكوم به شكستند،اما اين است ديالكتيك بودن و ايستادن.من از ميان بودن وايستادن،ايستادن را بر خواهم گزيد

انعكاس ريتم مقدس يك گيتار

بر انحناي نازك آب

فرياد سكوت سنگين شعر

بر رذالت يك دست مشتاق

پرواز خسته يك چكه اشك

بر طوفان بي رحم بادهاي موسمي

انكار خسته يك اشك

بر خسته چشمان گريان

اي دوست هواي آن دارم كه فريادم زني

بگذار تك تك ذرات بدنم را بر لبان خشكيده ات ببينم

فريادم بزن

آنچنان فرياد بزن كه همه از خاموشيت متعجب شوند

چه كسي تاكنون اين چنين ساكت تار و پود بدنش را پيش كش باد كرده است؟

باد تجلي شهوت خاموش مرگ است

و انعكاس ساكت يك اشك بر تجسم خسته رنج

اي دوست بر باد بنشان مرا....

+ نوشته شده در 14:43 توسط سهيل آقازاده.