
*درها ي سال باز مي شوند . مرگ از دو جانب در بر آستانه مي خزد و شهوت زاري را در چشمان سنگينم بيدار مي كند.روز ها مي گذرند،چون سيزيف كه سنگ غلطان خود را بر گرده هايمان مي لغزاند و استخوان هاي تكيده يمان را خرد مي كند.روزها مي گذرند واين گذر پرم مي كند از حسي كه نه ياراي خاموشي دارد ، نه توان فرياد.گهگاه از دستانم مي خزد پايين و زخم مي زند تن كاغذ را ولي همچنان بر گلوگاهم خانه دارد و بر سرماي درونم شعله مي كشد...
*آفتاب گس اسفند ماه از ميان پنجره بي پرده مي گذرد و بر پلك خواب زده ام مي نشيند.تخت تن كرختم را سخت در آغوش كشيده و هواي آن ندارد كه رهايش كند.دستانم آرام،آرام مي خزند سوي كتابي از شاملو.چه تلخ مي خواند شاملو در من:
سال بد
سال باد
سال اشك
سال شك
سال روزهاي دراز و استقامت هاي كم
سالي كه غرور گدايي كرد
سال پست
سال درد
سال عزا
*عيد،خانه تكاني،نوروز،چهارشنبه سوري،خريد،سال،مرگ،شهوت زاري،دستان لرزان يك شعر،وحشت،اشك،شك،اسفند،پرتگاه،نام ها،
مرگ،عمورسول،مرگ،شاملو،مرگ،اخوان،زمستان،مرگ،كوفت،
زهرمار،مرگ،مرگ،مرگ،مرگ...
*هوا ابري است.ايستاده ام بر چهار راهي خاك گرفته در انتظار ماشيني،نم نم باران مي زند و باد گس مي وزد.سرم درد مي كند.
زير لب مي خوانم:
((چي مي جوره تو هوا؟
رفته تو فكر خدا؟
نه برادر تو نخ ابره كه بارون بزنه
شالي از خشكي درآد،پوك نشادون بزنه:
اگه بارون بزنه!
آخ!اگه بارون بزنه!))
ماشيني مي خزد جلوي پايم.مي سرم داخل ماشين.تا به خانه برسم هزار بار چشمانم تر مي شود،ولي......آخ!اگه بارون بزنه!
*سال مي گذرد ومي پوسد و مي رود و ما مي مانيم در ميان پاره هاي زمان،با كاغذ هايي زخم خورده از حسي سترون و دست مي كشيم بر شانه هاي نحيفمان كه هر لحظه ممكن است زير پاي مرگ خرد شود.اما بايد بود و جز بودن مفري نيست
رودهاي ملال
زخم هاي كهنه مرگ
فروپاشيدن لاشه اي به وسعت تزويز
كو نوار زخم بند اش
كه بپوشاند آواز مرگ را
كه باز گويد ملال متجسد در ثانيه ها را...
***
قدم هاي مرگ را باز گويان مي زيند
سنگفرش ها
ولي كو ياراي التهاب...
***
مرگ،تب،تزوير،لبخند،اشك،التهاب
زخم،ملال،لاشه اي فروپوشيده
نوار زخم بندي،قدم گاه يك نگاه،قدم گاه يك مرگ
و ديگرهيچ -دي 85*هوا گرم گرم است.خورشيد خرداد ماه در كناره هاي افق همچنان خود نمايي مي كند.ديگر طاغت خانه ماندن را ندارم،مدتي است كنجكاو شده ام كا فه تيتر را ببينم.يك ساعت بعد قدم در كافه مي گذارم...
*از جلسه امتحان سريدم بيرون.گوشي ام زنگ مي زند.آنسوي خط پدرم جشن يك سالگي كافه تيتر را ياد آوري مي كند و من مي دوم سمت كافه...
*بعد از ظهر پنجشنبه است،مادرم در خانه نيست و من ساعت ده شب هفده ساله خواهم شد.پدرم پيشنهاد مي كند به جاي فوت كردن شمع تولد،قهوه اي را در كافه تيتر فوت كنم تا خنك شود.مدتي بعد همراه پدرم ،برادرم،ولي زاده و پنهاني دور ميزي نشسته ام و زن كافه دار شمعي را روشن مي كند....
*مي رسم كافه تيتر.سراسيمه وارد مي شوم.چهره هاي آشنا را باز مي يابم.پدرم در ميان جمع نشسته است،از شادي چشمانش مي درخشد و كافه تيتر يك ساله مي شود...
*روزي كاملا عادي مثل بقيه روزها.همان افق هاي هميشگي و همان گام هاي هميشگي .دستم مي لغزد سوي تلفن.صداي پدرم آنسوي خط مي گويد:كافه تيتر پلمپ شد...
*جا كمي تنگ است.همه سخن مي گويند،زن و شوهر كافه دار،ولي زاده،پدرم....گاهي همه مي خندند و گاهي جدي سرها را به علامت تاييد يا تكذيب تكان مي دهند.كل انجمن صنفي روزنامه نگاران در يك گل خلاصه شده است و در گوشه كافه آرام و سر به زير نشسته است و آنان كه بايد آغوش هايشان براي اين كودك گشوده باشد،اخم كنان مي گذرند...
*همه به صفحه اي از كتاب خيره شده اند.كسي كتاب را بلند مي خواند و ديگران گوش مي دهند.متقد كتاب را نقد مي كند و ديگران نظر مي دهند و در اين ميان فنجان ها هم آغوش لبها مي شوند...
*از كافه مي زنم بيرون،چهره ها در جلوي چشمانم رژه مي روند،هوا كمي سرد شده و نور كافه از دور كم كم رنگ مي بازد.اما هنوز عابران با كنجكاوي سرهايشان را به سمت كافه بر مي گردانند.هرچه دورتر مي روم كافه قد مي كشد و سال ها مي گذرند،فنجان ها بر لبان بسياري بوسه خواهند زد و بسياري اين روز ها را در كتابها خواهند جست و كافه همچنان خواهد ماند...
اينك شراره هاي هرز يك صدا خود را به دستان بلهوس يك گوش مي سپارند
اينك باريكه هاي نور خود را در آغوش شهوتناك يك چشم رها مي كنند
اينك دستان سخت گير يك آغوش خود را به گردن بي جان مي آويزند
اينك شاعران مي كشند
اينك قاتلان مي سرايند
اينك.....
تن شاعر در شهوت تند شعر مي سوزد
اي جماعت خندان!واژه هايم را به كدامين سو بدرقه كرده ايد؟
اي جماعت گريان!طعم دهانم تلخ است،ميوه گس زاريم را كجا پنهان كرده ايد؟
اي جماعت نالان!تنم تبدار است،شوق مرگ را در كدامين رودخانه به آب سپرده ايد؟
اينك شوق گفتن اينك شهوت خاموشي
اينك هم آغوشي واژه ها با تن بي جان يك كاغذ...
حبس هواي مرطوب در شش هاي خشك باد
قدم هاي خسته،پاهاي عريان،زخم،رد اشك،رد خون
عرياني لخت بيابان
برهجوم بي رحم آفتاب
تنهايي گنگ تك درخت
و روياي جاري يك باد
مرد!بگو بيابان بر من بوزد
باد نمي خواهم،بيابان
جان به لب آمده بود ازانتظار
تا بارش سنگين ابرهاي سترون مجابم كند
كه آسمان هم مي گريد
اما نه!آسمان تا كنون اين چنين بيرحمانه بر تن خسته بيابان نتابيده است
*
قدم هاي خسته ،پاهاي عريان ،زخم، رد اشك،رد خون
اين است تنها ترين حاصل هم آغوشي كوير و آسمان
در چشمان سياه دخترك بيابان نشين
دخترك!در تشنگي سوخته بيابان اشكهايت را كجا پنهان مي كني؟
آقا!اين جا كسي نمي گريد
اين جا زاري تنها بر بلند ترين شاخه شهوت مرگ جوانه مي زند
*
قدم هاي خسته،پاهاي عريان،زخم،رد اشك،رد خون
ظهري كشيده وتبدار،عرق خسته و جاري بر تن
وشهوت شيرين مرگ در تشنگي گنگ بيابان.......
*با بي تابي قدم بر مي داري .كمي سرت درد مي كند.مي خواهي هرچه سريعتر بخزي زير سقفي بلكه از شر احساسي كه چند وقت است تعقيبت مي كند خلاص شوي.احساسي كه نه آنقدر دور است كه فراموشش كني و نه آنقدر نزديك كه لمسش كني.خلسه اي را تجربه مي كني كه تكه اي از تمام واقعيت هاي زندگيت است.خلسه اي ميان بودن و نبودن وشايد چون نيچه ميان دو هيچ....
*كفش هايم را به سرعت در مي آورم.مي سرم داخل خانه شماره پدرم را مي گيرم.همه چيز بايد عادي باشد اما نيست.مرد سعي مي كند جلوي لرزش صدايش را بگيرد،اما نمي تواند.مي گويد علي احمدي مرد.خلسه ام كه مشغول باز كردن بند كفشش بود ناگهان خراب مي شود بر سرم...
*چشمانت را بسته اي.يله شده اي زير پتو و هرچند كه از گرما گر گرفته اي جرئت نداري از زير پتو بيايي بيرون.فرهاد زير گوشت زمزمه مي كند.سعي مي كني اشك هايت را روانه بيرون كني اما اشك هايت لجوجانه چشمانت را در آغوش گرفته اند.دستت مي خزد سوي كتابي از شاملو.صفحات كتاب را جنون زده در جستجوي مفري پس و پيش مي كني،اما مفري نيست....زندان در خود توست.
*كسي از ته كلاس مي گويد:امسال هم رفت. روزها پي در پي مي آيند و من قدم بر مي دارم در آستانه دري كه آنسوتري ندارد و سزيف همچنان سنگش را به بالا خواهد لغزاند
درهاي سال باز مي شوند
همچون درهاي زبان
بر قلمرو ناشناخته ها
ديشب با من به زبان آوردي:
فردا بايد نشانه اي انديشيد
دور نمايي ترسيم كرد
طرحي افكند
بر صفحه مضاعف روز و كاغذ(اكتاويو پاز)ولي كو طرحي كه براني بر كاغذي،كو كاغذي...
*عقربه هاي ساعت پي در پي مي خزند.پلك هايت هنوز هوس هم آغوشي ندارند.به سال فكر مي كني،به خلسه ات و به علي احمدي كه رفت.انسان قرنهاست كه رو در روي مرگ ايستاده است،عريان و بي دفاع در برابر عريان ترين حقيقت زندگي اش ولي هرچه به سمتش قدم بر مي دارد مرگ كرشمه كنان عقب مي رود و قصد ندارد روي به او نشان دهد.روزي به دنيا مي آييم،چون سزيف مي زيييم و روزي هم بسترمرگ مي شويم و اين هم خوابگي است كه زندگي را تبديل به سرنوشت مي كند...
مرگ را تازيانه مي زند
نگاه دوزخي ات
كه آتش است
كلام معصوم يك شك
تا به فرياد برآيي
دريغ وحسرت ات را
تا به اعتراف برآيي
كه مرگ آتشزنه هاي خلسه را مي بلعد
و دستانت و نگاه دوزخي ات
از وراي قشر ضخيم شيشه اي
ودستانت و نگاهت
كه تكرار مي شود
و ايمان و تالابتش شك ات
و مرگ و پشكبن هاي مبتذل نور
در هجوم سايه كه مي بلعد تورا
كه مي بلعد تورا...