
مرگ را تازيانه مي زند
نگاه دوزخي ات
كه آتش است
كلام معصوم يك شك
تا به فرياد برآيي
دريغ وحسرت ات را
تا به اعتراف برآيي
كه مرگ آتشزنه هاي خلسه را مي بلعد
و دستانت و نگاه دوزخي ات
از وراي قشر ضخيم شيشه اي
ودستانت و نگاهت
كه تكرار مي شود
ويقين و تالابتش شك ات
و مرگ و پشكبن هاي مبتذل نور
در هجوم سايه كه مي بلعد تورا
جور ديگر هم نبايد ديد
چشم ها را بايد بست
بايد به خيال اجازه پرواز داد
تا مفري در جهان بي مفر بگشايد
*براي سهراب و كاسه نورش
اينك شراره هاي هرز يك صدا خود را به دستان بلهوس يك گوش مي سپارند
اينك باريكه هاي نور خود را در آغوش شهوتناك يك چشم رها مي كنند
اينك دستان سخت گير يك آغوش خود را به گردن بي جان مي آويزند
اينك شاعران مي كشند
اينك قاتلان مي سرايند
اينك.....
تن شاعر در شهوت تند شعر مي سوزد
اي جماعت خندان!واژه هايم را به كدامين سو بدرقه كرده ايد؟
اي جماعت گريان!طعم دهانم تلخ است،ميوه گس زاريم را كجا پنهان كرده ايد؟
اي جماعت نالان!تنم تبدار است،شوق مرگ را در كدامين رودخانه به آب سپرده ايد؟
اينك شوق گفتن اينك شهوت خاموشي
پدرم از من خواست پرده بردارم از پنج آرزويم . اين نوشته همان است كه از من خواست :
آغوش هايي كه به ياري گشوده اند،دستاني كه پس مي رانند تو را و قدم هاي لرزاني كه بر امتداد جاده اي تاريك با افقي مخوف و موهوم مي لغزند.هر لحظه از درونت شعله هايي زبانه مي كشند كه امروز را مي سوزانند،آرزوهايت را فرياد مي زنند و فردا را با هزار طرح تلخ و شيرينش در پرده چشمانت طرح مي زنند.فردا خواهد آمد و ما ناگزير خود را در آغوشش خواهيم افكند ولي اين خواست فرداست كه زندگي را خواستني مي سازد و دست معصوم انسان را به سوي ميوه ممنوعه مي لغزاند.
من نيز همچون تمامي اين انسان ها طعم گس اين ميوه را در گلوگاهم حس مي كنم و شهوتي تند پاهايم را به سمت فردا بدرقه مي كند و اين بيم و اميد هايم هستند كه اين قدم ها را برايم خواستني مي كنند و مرا در چشم ديگران بازگو مي كنند.آنها را بخوانيد:
1-وقتي چشم مي گشايم و به خود خيره مي شوم خود را مي يابم كه گاه لنگ لنگان و گاه شتابان به سوي اهدافي مي روم كه شايد حاصلي جز درد برايم نداشته باشند.من دست هايم را به شاخه هاي درختي آويخته ام كه مي دانم دست هايم را زخم خواهند زد ولي اين زخم ها زندگيم را معني خواهند كرد.من خواهم زيست تا تاثير بگذارم و بيافرينم و اين بزرگترين نغمه ايست كه شور زندگي را در من بيدار مي كند.همان قدر كه از اين هدف دور شوم مرگ خواستني خواهد شد.
2-انسان به وسيله فلسفه و فيزيك دنيا را مي شناسد و به وسيله ادبيات شناختش را دروني مي كند و براي همخوابگي با سوال
هايي كه نمي تواند به آنها پاسخ گويد تقلا مي كند و من در روياهايم ايستادن در قله اين سه را مي بينم.
3-زندگي روزمره تن مرا با دور باطلش زخم مي زند و من عاشقانه گريز از اين دور را در خيال تجسم مي كنم.
4-نظام آموزشي در ايران همچون بسياري از ارگان هاي ديگر نمودي از يك سيستم فشل است و اين نظام در خفا استعداد هاي بيشماري را در نطفه خفه مي كند.من از اين رويه بيم دارم و تغيير آن را مي طلبم.
5-خانواده مآمن من است و تنها در كنار اين مآمن است كه جهان براي من خواستني است،پس بودنشان را به آغوش مي كشم
رقص مبتذل باد
شكنندگي زمين زير نگاه نانجيب آفتاب
تن خشك و هوس انگيز درخت قد كشيده
و استيصال چشماني خمار به دنبال اندكي آب
هواي آن ندارم تا قطره قطره بر سينه خواب بچكم
از هم آغوشي پلك ها تنها مرگ خواهد روييد
منتظرم من هنوز
زاري شهوت مرگ را از چشم ها خواهد شست
هي تو!مي داني حاصل هم آغوشي پلك وباد چيست؟
بله آقا!دريا جوانه مي زند ازچشمها اگر سياهي مجالي باقي گذارد
پاها فرتوت
چشمان خيس
و باد به دنبال مجالي براي وزيدن
هي تو!ازكدامين را به دريا مي توان رسيد؟ مرداد85
التهاب سبز دسته اي علف
ماغ گاوي نابالغ
و دست هاي شكننده يك مرگ
التهاب سرخ دسته اي علف
ماغ گاوي بالغ
و دستهاي شكننده يك مرگ
التهاب زرد دسته اي علف
سكوت چند تكه استخوان
و دست هاي شكننده يك مرگ
***
زمين سنگيني گونه هايم را حس مي كند
سرخ تر از هميشه
و دست هاي شكننده يك مرگ
تاكنون،اين چنين صبور،به تماشاي مرگ سبز،سرخ،زرد علف ها نشسته اي؟
سكوت چند تكه استخوان
تاكنون،اين چنين عجول،شهوت مرگ را فرياد كرده اي؟
سكوت چند تكه استخوان
***
اينك دست هاي سبز توست كه بذر مي پاشد
تا قبل از فصل موعود چه شكوفه خواهد زد؟
در دست هاي ناپخته خاك من تنها مرگ شكوفه مي زند
***
دست هايم جدايي دو تكه پنجره را نتواند ديد
صداي زاري است كه مي آيد از دور
دختران از چه روي مي گريند اين چنين؟
در دست هاي ناپخته خاك من تنها مرگ شكوفه مي زند
***
التهاب سبز دسته اي علف
ماغ گاوي بالغ
و دست هاي شكننده يك مرگ... مرداد85
من بال مي خواهم
آري! من بال مي خواهم
من توان فرياد ندارم
تنها بال مي خواهم
من ياراي ديدن ندارم
تنها بال مي خواهم
من گنگ و كور اين سو نشسته ام
تو آن سو با لبخندي مضحك
مي نگري به من و سر تكان مي دهي
تنها بال مي خواهم
تا لبخندت را فرو نشانم-تير ۸۵