
آدرنو: تنها انديشه هايي درستند كه از خودشان سر در نمي آورند
*شب است.صداي حركت لاستيك ماشين ها روي آسفالت نمناك،موسيقي متن پس زمينه روشن شب شده است.ساختمان هاي بلند،خانه هاي فانتزي ،درخت هاي باران خورده حاشيه اتوبان.شبح زيبايي بر سر شهر بال مي گشايد و روح مفلوك آن را پنهان مي دارد.
وارد كوچه هاي خلوت شده مي شويم.ازميانشان مي گذريم و كم كم موسيقي شهر جان مي بازد. بر خانه هاي خاموش و بي جان چشم مي گردانم و مضحكه در ذهنم جان مي گيرد...
*خانه اي روشن.كسي در گوشه اي مي خواند.زني زل زده در آيينه اي كوچك رژ لبش را پر رنگ مي كند.عده اي با جان برانگيخته سمنو هم مي زنند.چند پسر جوان در گوشي هايشان چيزهايي به هم نشان مي دهند و از خنده منفجر مي شوند.آني كه مي خوانددر حالي كه به دختري جوان و چشم دوخته،كارش را ادامه مي دهد.چند مرد فروتن در حال تعريف از خودند.پير مردي چشم چراني مي كند و پسر جواني كه از خجالت گرگرفته در گوشه اي مچاله شده است.زن جواني كه هيچكس نگاهش نمي كند با خود نمايي مي گذرد و من در جهان سارتر با بودلر سر شاخ شده ام.
*باران مي بارد...هوا ابري نيست...بودلر از جهان مردگان اخراج شده است...به سراغم آمده تا بلكه بازش گردانم...سارتر هم آمده تا كمكش كند...سارتر مشغول چشم چراني است...دختركي به سارتر چشمك مي زند...بودلر تا بناگوش سرخ مي شود...نيچه از گوشه اي از كتابم بيرون مي جهد و شروع به همصدايي با صدا ها مي كند...ماركس كه دزدكي وارد شده با هيجان و طمع به سمت ميوه ها حمله مي كند...كافكا همكلام پير زني شده و پر چانگي مي كند...دختري جوان از درد هاي متعالي اش مي گويد و گوته با خنده مي گويد بي خيال دنيا...ارسطو كه در وسط سالن ايستاده و خطابه مي گويد مضحكه دست چند پسر بچه كوچك شده است...من با داستايوفسكي دست به يقه شده ام تا پولم را پس بدهد...باران قطع شده است...كم كم هوا ابري مي شود...زلزله اي كه شهر را ويران كرده بود گريان مي گريزد...شهر دوباره بر مي خيزد...
*شب است.صداي هيچ ماشيني به گوش نمي رسد.شهر به خواب رفته است.ميهمانان خسته با خنده اي ساختگي از ميزبان خداحافظي مي كنند.باد ملايمي كه مي وزد شهر به خواب رفته را پس مي زند و من به كراهت معصوم شهر مي نگرم.شهري كه شب بر گرده هايش سنگيني مي كند...
دستاني چنين گشاده را
چه كسي تواند پس زدن
كه مرگ گناهي است
بر گرده هاي شب
ودستاني كه مي مويند
بر گذرگاه نسيم
و شب كه گريان است
بي هيچ ابري
و دشنه تاريكي
كه فرو مي غلتد بر رخساره يكي درد
آه!با تو سخن مي گويم
شب مي خزد بر بام خانه هاي تكيده
و اشك هايي كه خاك را تازيانه مي زنند
به هزاران ضجه نور
و دستاني كه آشناست
آه!از چه سخن ميگويم؟
***
آسمان به چله نشسته است
شب را
و مرگي كه پا سفت كرده است
بر گذرگاه ستارگان
و هبوط و مرگ
بر آستانه درد
و سلاله خون
بر پيكر مسيح وار اشك
و گناهي در آستانه درد... ارديبهشت 85
لبان ماه بر گونه هاي بي گناه شب
و شب بر گرده هاي نحيف من
و نسيمي كه مي وزد بر عرياني بستري از مرگ
و دستاني كه زخم مي زنند ماه را
به هزار سلاله خون
و عطشي كه آرام،آرام مي چكد بر تازيانه خواب...
***
ستارگان زخم مي زنند
شب نقره فام را
و ترانه اي كه خشكيده است بر لبان ماه
تك درختي كه غسل مي كند به خون شب
و وحشتي كه مي تازد
و وحشتي كه مي مويد در رگانم
***
هر قطره اشك،درختي است
كه جوانه مي زند از خون قدسي زمين
و دستاني كه هرگز جوانه نمي زنند
بر دستان تكيده ام
و شب كه بانعش ماه بر گرده هاي خويش
نويد مي دهد روز را ميان دو آواز ماه
شب بر روز خنجر مي كشد
و مادران درد
به عزا مي نشينند اين فرزند ناشكيب را
چه ويران نشسته است بر كمرگاه درد
و دستاني كه مي مويند بر هلهله هاي روز جاودان
و نغمه اي چنين را بر لبان، مهر سكوت مي دوزند
چه ويران نشسته است....
***
هياهاي خنده تلخ مي جوشد
بر ماه كولي
و هزاران تكه آبگينه اش
شب را مژده باران مي دهد
و قديسان غسل مي دهند
شب را به خون سكوت
و ماه كه اشك ريزان، خندان است
و ستارگان كه به نوميدي بيدارند،هشيارند...
***
روز وحشت است
و هشياري ابدي
و اسب رم كرده آفتاب
مي درد از هم سكوت را
و تنهايي ابدي است،
در ميان خنده ها.
دستانم بي هيچ، هم آغوش روز مي شوند
چرا كه شبي مغموم را بر گرده خويش مي كشند
دستانم با هيچ آشنا ست... ارديبهشت 86
ماه پاره تاريكي!
زخم خورده از وحشت دست
هنگامي كه مي خزد سوي مرگ
ماه پاره تاريكي!
تلخ!
هنگامي كه دست در گريبان برده ام
خويش را
و وحشتي زين چنين را فرياد كرده ام
ماه پاره تاريكي!
زخم خورده...
***
نخواهي آمد
آن هنگام كه من غرقه به خون مي غلتم
بر قدمگاه گاوهاي وحشي
و عطش خيابان سيراب را فرياد مي زنم
غرقه به اشك مرغان دريايي
نخواهي آمد
آن هنگام كه فرو مي غلتم به خون و اشك
نخواهي آمد....
***
آسمان خالي از ابر نويد مي دهد باران را
تو خواهي باريد،مرگ خواهد باريد
در آفتابي ترين روز باراني
تو خواهي باريد...
***
وحشت،زخم و مرگ
و صدايي كه به گوش نخواهد رسيد
و آنچنان خواب را به فرياد بر آمدن
كه مرگ بهراسد - ارديبهشت هشتاد و شش