تبليغاتX
ترانه اي كه نخواهم سرود من هرگز
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
زقابتهاي بي فرجام و خاموشي روح زنده دانشگاهها

نيروهاي فروخفته حاصل از برخورد ايران با مدرنيته كه شايد بتوان آن ها را سنتز اصلي اين ديالكتيك دانست هر آن به شكلي به سوي نقاط حساس تر نقشه ذهني ايراني حمله مي كنند تا چون اسبي كه بيش از حد تند مي دود هم سوار خود را متعجب سازد هم هم رقيبان را.

پس از عباس ميرزا و برخورد هاي اوليه ايران با مدرنيته در هر دوره زماني شكلي از سريز اين نيروها،گاه بسيار متفاوت با قبل ،به بيرون مي جهند ولي با نگاهي عميق تر به اين سير مي توان معادله اصلي اين خط را رهيابي كرد.اين فعل و انفعالات به عقيده بسياري،دود حاصل از آتش مدرنيته در ايران است.اما به عقيده صاحب اين قلم چربش دود به آتش در حدي است كه مي توان با كمي اغماض آن را "مدرنيته ايراني"نام نهاد.

ضرورت نقد اين سير را مي توان با نقد نمود هاي بيروني آن كه هر لحظه چون روح سيال الاهگان به شكلي در مي آيند،ارضا كرد.

شايد بارزترين اين نمود ها كه هميشه،گاه با تقليد كوركورانه از غرب و بدون در نظر گرفتن جغرافياي محيطي و گاه با بريدن كامل از دنياي بيرون بدون در نظر گرفتن سير كلي جهاني،راه به بي جايي مي كشد سيستم آموزشي در ايران باشد.

اولين جرقه ذهني ايجاد مدارس جديد پس از شكست هاي پي در پي ايران از روسيه و به وسيله عباس ميرزا زده شد.وي به تشويق قائم مقام فراهاني و با اعزام دانشجو به غرب اولين گام عملي را در اين راه برداشت.اولين مدرسه مدرن در ايران به همت اميركبير(و13روز پس از قتلش)به سال1268ه.ق به نام دارالفنون در تهران ايجادشد.اين سير به وسيله چهره هايي از جمله ميرزا حسن رشديه پيگيري شد.وظيفه تربيت معلم ايراني در اين دوران بر عهده دارالمعلم بود كه به تقليد از اكول نرمال فرانسه داير شده بود.تقريبا تا اواخر دوران رضا شاه سيستم آموزشي ايران چهره ژانوسي سيستم آموزشي فرانسه در زمان ناپلئون بود.ويژگي اين سيستم تراكم بيش از حد دروس نظري وتعداد روز افزون ديپلمه ها بدون توان كاري است.سپس با بروي كار آمدن محمد رضا پهلوي اين شيوه منسوخ شد و گرايش به نظام آموزشي آمريكايي هرچه بيش تر احساس مي شد.اين سيستم هر روز تعداد متقاضيان ورود به دانشگاه رافزايش مي داد تا مقدمه اي براي ورود به دوره چهارم مدارس جديد در ايران باشد. اين دوره پس از انقلاب 57 به اوج خود رسيد.رقابت روز افزون و غير قابل مهار صفت مشخصه اين دوران است.صفتي كه چهار سال آموزش متوسطه را تبديل به اردوي آماده سازي براي آزمون ورودي دانشگاه هاكرده است.

شايد اين دوره نزديك ترين دوره به پديدار شناسي روح ايراني باشد.

روح رقابت داوطلبان را مسخ مي كند تا براي فراچنگ آوردن توهم دانستن آنچنان قدم در راه گذارندكه ياد آور شدت و حدت توراتي مبارزه گلادياتورها براي اندك زمان زنگي بيشتر است.

غول دربند"مبارزه وسيع در محدوده محدود"بيش از پيش از بطري ناخود آگاه جمعي ايرانيان بيرون جهيده تا هم بترساندشان و هم اغوايشان كند.

در اين ميان روح دلالي نيز بيكار ننشسته و با بسته بندي هاي تازه هر آيينه همان جملات خاك گرفته را را تحويل دانش آموزان مي دهد تا سود بيشتر را از دل كتاب هاي نخ نما بيرون بكشاند.

اين زايمان،زايماني پر درد است كه به قيمت جلو گيري از بازنگري هرچند ناقص و محدود در اين سيستم تمام مي شود.موسساتي كه معلول اين رقابت پرسودند هر روز تعداد بيشتري از استادان دانشگاه،به خصوص در رشته هاي فني،را به تدريس در موسسات دبيرستاني تشويق مي كنند.

با گرگرفتن هرچه بيشتر آتش رقابت براي ورود به دانشگاه ها روح زنده دانشگاه ها رو به خاموشي مي رود.چرا كه دانشجويان پس از ورود به دانشگاه ها و خلاصي از جو سنگين پيش از آن و گرفتار شدن به توهم دانستن حاصل از ميدان جنگ دچار اختگي در شهوت مطالعه و تحقيق مي شوند.و اين باعث مي شود كه تراكم روز افزون جزوه ها و شكل امتحانات در دانشگاه ها ناظر بيروني را به ياد دوره دبستان بيندازد.

تنها راه نجات اين جنبه مدرنيته ايراني،همچون تمام نمود هاي آن نقد مداوم،ساختار گرا و همه جانبه است تا روح در بند اين سيستم بتواند براي پرواز پر و بال بگيرد.

+ نوشته شده در 20:27 توسط سهيل آقازاده.
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386
بيست و يك گرم كمتر از زنده بودن

"21گرم "فيلمي است به معني واقعي كلمه غربي .اين گزاره كدام حقيقت فروخفته را در مورد اين فيلم مكشوف مي سازد.نگاهي گذرا به اين فيلم  اين حقيقت را در جلوي چشمانمان مي نشاند كه فيلم ساز به اين دليل اين شيوه روايي غير معمول را در پيش گرفته است تا با گم كردن تماشاگر در سيل سر در گم رويداد ها وي را از مطرح كردن پرسش اصلي در مورد جامعه باز دارد.چرا كه هرچند اين فيلم در بعضي مواقع به انعكاس برخي از پرسش هاي جامعه مدرن مي پردازد ولي در نهايت از طرح كردن اين پرسش ها به عنوان فاكتورهايي  كه گوشه هايي از زندگي مدرن جامعه غربي را روشن كند سر باز مي زند.

پس تنها مفر براي فراچنگ آوردن  فضاي گفتماني كه اين فيلم براي رسيدن به آن تقلا مي كند مطرح كردن پرسش هاي مسكوت مانده در فيلم است.پرسشي كه تنها در برخي صحنه ها به صورت مونولوگ از زبان شخصيتي از فيلم بيان مي شود تا راه را براي نتيجه گيري اخلاقي فيلم باز كند.اين پرسش،پرسشي است در باره مرگ.پرسشي كه جواب آن تا اواخر قرون وسطي و اوايل رنسانس بر گرده هاي مسيح سنگيني مي كرد.

سپس انسان مدرن با به چالش كشيدن ارزش هاي مسيحي اين بار را از گرده هاي عيسي به پاهاي خود منتقل كرد.همان روندي كه يك از شخصيت هاي فيلم از ابتدا طي مي كند.ازهنگامي كه در كليسا مراسم عشاي رباني را به جا مي آورد تا جايي كه با حالتي مازوخيستي با چاقوي گرگرفته صليب  خالكوبي شده بر دستش را زخم مي زند.

در اين فيلم نيز همچون تمامي فيلم هاي گونزالس اروتيك و نيرويي كه شايد بتوان با كمي اغماض ليبيد و بر آن  نام نهاد صحنه داري مي كند و چون اسب رم  كرده از اعماق ضمير تاخود آگاه جمعي غرب به بيرون مي سرد.

متاسفانه فيلم ساز نه تنها از جواب دادن به اين پرسش ها طفره مي رود،بلكه با پيام هاي اخلاقي كه به صورت خطابه در آخر فيلم بيان مي شود تمام روند فيلم را به مخاطره مي كشاند و تا حدودي از اعتبار ساقط مي كند.

حال وقت پاسخ گويي به اين سوال مي رسد كه چرا بايد 21گرم را فيلمي به تمامي غربي دانست.پاسخ اين سوال درجواب دادن به اين پرسش واقع است كه چرا فيلم ساز از پاسخ گويي به سوال هايي كه به صورت ابتر در فيلمش مطرح مي شوند سر باز مي زند .اين سوال را از چند منظر بايد به ميدان جنگ كشاند.

تمدن غرب هميشه در انتظار فاجعه است. نظام سرمايه داري اين غريزه غربي را با ايجاد دهشت در بيرون دايره زندگي ملموس مردمان ارضا مي كند.اين غريزه سيمرغي است كه از پرندگان مختلفي تشكيل شده است اما  پرنده اي كه داراي شهبال هاي زرين است همواره بر گرده مرگ لانه مي سازد.پس اين بزرگ ترين راز انسان بزرگترين وحشت او را تشكيل مي دهد.همچنين نظام سرمايه داري مي كوشد تا با زلال نشان دادن هر چيز جلوي طرح پرسش از آن را بگيرد و شناخت را در غالب بسته هاي شيك و رنگي  با عنوان توهم دانستن به در خانه مردمانش ارسال كند.

خواستگاه 21 گرم نيز نظام سرمايه داري است.پس نمي توان اين انتظار را داشت كه اين فيلم دهشت را به سطح ملموس زندگي مردم بياورد وسعي كند با طرح پرسش هايي خواب سنگين توده را درهم شكند.

بر فيلم از لحاظ تكنيكي نيز نقد هايي وارد است.سردرگمي روايي در نهايت بر جريان سيال ذهن مي چربد و اين مسئله اي است كه خواستگاهش برش هاي شتاب زده صحنه هاست.

با اين همه  از ديدن اين فيلم لذت خواهيد برد  

+ نوشته شده در 0:36 توسط سهيل آقازاده.
شنبه پنجم خرداد 1386
من شماره ام را مي خواهم: 772-حوزه كوثر

خرداد ماه است.دارم امتحان نهايي را مي دهم تا شايد ديگر دانش آموز نباشم وشايد يكسال ديگر بخوانم در پيش دانشگاهي و شايد لباس دانشجويي بنشيند در تنم. اين واكنش من است نسبت به فضايي كه با شايد هايش محاصره ام كرده است.بخوانيد آنرا

*عقربه ساعت به كشداري ظهر مسخ شده تابستان مي گذشت.كولر زهوار در رفته حداكثر تلاشش را مي كرد تا فضاي گر گرفته سالن را خنك كند.مراقب با غرور در سالن قدم مي زد.پسركي در گوشه اي از سالن با التماس چشم به همكلاسيش دوخته بود بلكه نجاتش دهد.قلم بر كاغذ مي خراميد تا وهم دانستن يا تصور شكست را بيدار سازد.مسئول حوزه با وسواس چهره داوطلبان را با عكس هايشان مقايسه مي كرد.پسرك كه از دوستش نا اميد شده بود با بغض سالن را ترك كرد.من با غرور ورقه مغلوب شده را تحويل مسئول حوزه دادم تا وجودم،بودنم محسور شود در شماره اي :772...حوزه كوثر....

*عقربه ساعت به كشداري ظهر مسخ شده تابستان مي گذشت.در خيابان هواي يخ زده سر و صورت عابران را زخم مي زد.خورشيد بي رمق زمستاني حتي از آب كردن برف هاي يخ زده خيابان عاجز بود.در گوشه اي از خيابان كارتن خوابي سگ لرز مي زد و زن عابري سعي مي كرد با تكان دادن سر حداكثر همدردي اش را نشان دهد.پسري به مادرش مي گفت خدا كنه دوباره برف بياد.كارتن خواب زير لب خدا خدا مي كرد تا ديگر برف نبارد،اما باريد.بعد از ظهربرق شادي در چشمان پسرك موج مي زد.شب آمبولانسي درب و داغان تن كارتن خواب را به ميهماني گرما برد....هويت:ناشناس...علت مرگ:سرمازدگي....شماره:386اميريه.....

*عقربه ساعت به كشداري ظهر مسخ شده تابستان مي گذشت.معلم پاي تخته پا سفت كرده بود و نمي نشست.سعي مي كرد ادبيات به خورد بچه ها بدهد.با فخر فروشي از ادبيات سخن مي گفت و ادبيات را دواي دردهاي انسان مي دانست.جمله اي از اخوان را پاي تخته نوشت .با غرور نگاهي به آن انداخت و گفت:اگر مي خواهيد ادبيات را بشناسيد بايد بدانيد اين جمله 16واژه دارد...33تكواژ....و75واج.....

*عقربه ساعت خوابش برده بود....اخوان معلم خصوصي گرفته بود تا ادبيات را بشناسد....كارتن خوابي شماره اي بر سينه اش نسب كرده بود....پسرك تمام دانه هاي برف را شمرده بود....هفت مليارد و سيصد مليون و يك....كافكا به شماره كارمندي اش افتخار مي كرد...نيچه در حال شمردن تكواژهاي كتابش بود.... كسي شماره من را برداشته بود....من شماره ام را مي خواهم....772...حوزه كوثر.......  

+ نوشته شده در 22:2 توسط سهيل آقازاده.