
کسی را نخواهم بخشید
نه بوسه آخرینت را
نه فریادهای احتضارت را
نه حرام زادگان خورشید را
نه تخته سیاه های گریان را
نه کتابهای بی برگ را
نه روسبیان ارزان را
نه ساعتهای بیهوده روزرا
نه ساحت های بی خود شب را
نه تقلای معصوم روز را
نه اشکهای نابکارشب را
آری! کسی را نخواهم بخشید
***
پشت دیوارهای مسخ شده
مردان بدکار زخم می زنند عصمت روز را
فریادهای بد مستی کودکان درد
یله درآغوش بیکران شب
اشکهای پنهانی روز
بر ساغر بی کرانه ی درد
هبوطی به وسعت تمام کافه های ارزان
به وسعت خنکای ظهر داغ
در بالین تمام فاحشه های شهر
در بستر لذت تمام وسوسه ها
در خانه های کوچک حاشیه
در سینه های بیکرانه روز
در رحم تمام مادران درد
***
زیستن بی هیچ مرگی
مردن بی هیچ روئیدنی
و سرنوشت تمام زیبارویان زشت
تمام اندامهای پلاسیده
تمام عشوه های بی لبخد
تمام کودکی های بی بازی
تمام زیبایی های زشت
تمام دستهای کوچکت بر سینه های من
تمام زشتی هایت در نگاه منتظرم
تمام راههای مخروبه که مرا به تو نخواهند رساند
و همه نفرت های مغموم روز
در بوسه ای به کوچکی تمام لبخند هابت
نه! کسی را نخواهم بخشید
عشق هاي كال
دستان خسته عطشي گنگ
نغمه نحيف سلاله اشك
بر اندام رسيده بانوان شب
فرياد هاي احتضار درد
بر بالين حرام زادگان دختران آفتاب
دختران درد
دختران خشم
دختران گناه بر روز جاودان
اشك هاي توبه در پستوي مرگ
دختران انتظار بر ستيغ گنگ شهوت
دختران آغوش هاي تهي
از براي فرياد هاي بدكاره هاي مست...
***
عشق هاي افلاطوني
دست هاي گشاده اندكي اشك
بر بالين بلند آسمان
روسپيان ارزان
درد هاي گران
زيستن و باز زيستن
در بخار قهوه
در كافه هاي حاشيه مرگ
فرياد برآوردن
همخوابه بودن با تمام فاحشگان
شانه بودن براي اشك هاي تمام حرام زادگان
پيك بودن براي تمام بد مستي ها
دست بودن براي تمام انتقام ها
لرزيدن در تمام بستر هاي خشم
آواره گشتن در لبخند تمام كودكان اعماق
و اندكي اشك
گشتن در پي آغوشي گنگ
بوسه اي گنگ
شهوتي گنگ
مرگي گنگ
بر آستانه تمام مادرهاي به خاك افتاده
تمام عقده هاي كور
تمام روزهاي خستگي
شب هاي اشك
بوسه اي گنگ در آستانه تمامي عطش ها....
و عصمتي به رنگ شب
دستان اغواگر شهوتي گنگ
به دامان جدل هاي هميشگي
فرزندان عصيان
خيره به ماه هرجايي گنگ
و شب
جام اشك هاي روسپيان
در آغوش اسب سركش شهوت
و حرام زادگاني به پاكي خورشيد
مردان بدكاره
روسپيان هميشگي
و ماه هر جايي گنگ...
***
ماه فرزند من است
گاه هم آغوشي اشك و خيال
و چشماني كه خيره مي نگرند
بر شب كه تغزل خونين گناه است
بر بستر شهوت افسار گسيخته خشم
و روسپيان با بكارتي سربلند
حرام زادگان مرگ را مي آرايند
به خون و گناه...
***
ضيافت رنگ ها
زهر خنده هاي اشك
پيك هاي پي در پي مرگ
شادمانه گريستن از براي آسمان
كه زخم مي خورد از آسمان خراش ها
ضياف رنگ ها
زهر خنده هاي اشك
پيك هاي پي در پي مرگ
و مستي در آغوش بي كرانت
به بر كشيدن اندامت
از دست تا پا
از مرگ تا اشك
از خشم تا گناه
از بوسه تا زاييده شدن
از زاييده شدن تا زيستن
زيستن چون حرام زادگان
در ضيافت رنگ ها
در زهر خنده هاي اشك
در پيك هاي پي در پي مرگ
چون حرام زادگان زيستن
بر بستر شناسنامه اي
بي نام ونشان...
