
شهر من تهرانه.تو اين شهر آدمهاي متفاوتي پيدا مي شن ولي يك چيز بين بيشترشون مشتركه.اونا خوب بلدن بگن "گورباباش".اين شهر محله هايي پيدا مي شه كه اهاليش زاغه هارو خونشون مي دونن.هرروز بچه هايي تو اين زاغه ها به دنيا مي آن كه همزاد عقده و درد ورنجند.در كودكي سوداي كودكي دارند،در نوجواني ياد مي گيرن كه مي شه غرور رو ناديده گرفت،در جواني در فقر و نداري وعقده جنسي و هزار كوفت و زهر مارديگه مي سوزن،اگر كمي شانس بيارن در ميانسالي به بچه اي زل مي زنن كه آيينه تمام قد خودشونه،همون بدبختي ها و عقده ها .در پيري حتي حسرت جايي رو مي خورن كه توش به دنيا آمده اند.اما ما چرا خودمون رو درگير اين مزخرفات كنيم،پس گور باباش.
توشهر من زن هايي پيدا مي شن كه براي پر كردن شكم بچه هاشون،افيون كوفتي شوهرشون ،دوا درمون مادر سربارشون زيباييشون رو به حراج مي زارند.تو شهر من زن هايي پيدا مي شن كه كه از صبح تاشب جون مي كنن تا خرج يه آلونك توسري خورده رو در بيارن.توشهر من دختركاني پيدا مي شن كه به جرم يك بوسه زير يه دوجين پا له مي شن.تو شهر من دختراني پيدا مي شن كه زيبان،كه مجرمن،كه به جرم زيبايي انگ فساد مي خورن،اما به ما چه؟ گورباباش.
تو شهر من بايد ياد بگيري مثل مسخ شده ها هرروز صبح پاشي و مثل بچه آدم بچسبي به كارت تا آخر ماه چندرغاز بذارن كف دستت.تو اين شهر اجاره اي به دنيا مي آي ،آواره مي ميري،فقير به دنيا مي آي گدا مي ميري.تو اين شهر روياي مردم گوشت و ميوه ست،مي فهمي؟گوشت و ميوه.چرا بلند پروازي قدغنه؟گورباباش.
تو شهر من محله هاي خوبم پيدا مي شه.محله هايي كه دست يه مشت دلال و بساز بفروشه.محله هاي كه خونه هاش به اندازه يه محله پايين مي ارزه.محله هايي كه خيابوناش پر ماشيناي آخرين سيستمه،پر بوتيك هاي آنچناني و رستوران هايي كه براي يه وعده بايد پول خون خودت و هفت جد و آبادت رو بريزي روپيشخون.تو اين محله ها مردمي زندگي مي كنن كه براي رفتن به دانشگاه لازم نيست جون بكنن چونكه واحد بين الملل فلان دانشگاه صندلي هاشو به خداتومن مي فروشه.تو اين محله ها آدماي خييري زندگي مي كنن كه از ترس قضا بلا هرماه يه پاپاسي مي ندازن كف دست اولين بدبختي كه مي بينن،اصلا مي دوني چيه؟به درك.
تو شهر من مردمي نفس مي كشن كه سهمشون اشك و زجه و تحقير و آوارگيه.مردمي كه ياد نگرفتن بي خيال باشن،ياد نگرفتن چشماشونو ببندن.هروز مي جنگن و هر روز بي موطن تر مي شن،تبعيد مي شن،تحقير مي شن بي اينكه چيزي تغيير كنه و هروز يه كوتوله ازراه مي رسه و پاشو رو گردن اونا فشار ميده ....بي خيال.
تو شهر من مدارسي پيدا مي شن كه به خرابه مي مونن و موسساتي پيدا مي شن كه آموزش رو مي فروشن و امپراطوري خودشون رو گسترش مي دن،تو شهر من نفس كشيدن پوليه،تو شهر من تفريح مال از ما بهترونه،خنديدن تجمله،دوست داشتن گناهه،تو شهر من ....گوره باباش
وطن پرست بودن سخت ساده است.مي توان عكس وطن رو قاب كرد و به هرگوشه و كنار اتاق زد تا هرشب كه خوابت نمي بره از عمق وطن پرستيت تعجب كني و براي خودت كف بزني و هورا بكشي.مي توان سر هر وعده غذايي آن قدر خورد تا ياد وطن افتاد.مي توان هر وقت حرفي براي گفتن نبود از وطن گفت.مي تواني وطن پرست باشي اما يك بار هم به خاك سرد سرزمينت فحش خوار و مادر نداده باشي.مي توان بدون عق زدن،گريه كردن،فرياد زدن وطن پرست بود.آري وطن پرست بودن سخت ساده است.باور كن!
باور كن اصلا لازم نيست در اتاقت از اشك بلرزي و مانند مسخ شدگان خودت را در شاملو غرق كني و منتظر چيزي باشي،هر چه كه باشد، تا وطن پرست باشي.مطمئن باش اصلا لازم نيست دلت شور فقر و درد و هزار كوفت و زهر مار ديگر را بزند.اصلا كي گفته كه اينها مهمند؟كي گفته لازمه هر روز چوب خط بيندازي تا ببيني كي نوجوانيت تمام مي شود و تو چقدر نوجواني نكرده اي ؟كي گفته لازمه روزي صد دفعه آرزو كني كه يك روزي پاهايت ديگر اين خاك يخ زده رو لمس نكنه،براي دوستان در حال رفتنت دست تكون بدي ولي جرئت نكني يك ثانيه پاتو ازاين شهر دود گرفته بيرون بذاري؟كي گفته لازمه پدرت بيست و شش سال بجنگه،از اين روزنامه به اون روزنامه،از بيخانمانان بي موطن تر باشه و آخرشم تبعيدش كنن به يه انباري تا كتابشو بخونه و خوش باشه؟كي گفته لازمه روي اين خاك عاشق شي،با بوي گندم اشك بريزي،بخندي و فرياد بزني؟كي گفته،ها؟اصلا لازم نيست دلت براي كافه تيتر تنگ شه يا چه مي دونم اشك بريزي وقتي صورت خوني دخترها رو مي بيني يا سنگ قبر شاملو رو تكه تكه ميكنن.كي گفته لازمه كه بدوني جايي به نام خزانه وجود داره يا هر سال بيخانمانان توي كوچه سگ لرز مي زنند يا يه بدبختي به خاطر ورشكستگي دختراشو دار مي زنه؟وقتي مي توني به افتخار كوروش و داريوش پيك بزني اين فكر ها چه معني داره؟كي گفته لازمه از جنگ بترسي و نگران اين مردمي باشي كه قراره سلاخي بشن؟اصلا لازمه رو اين خاك عاشق شي،فحش بدي،شعر بگي،زجه بزني،افسرده شي،اشك بريزي،بميري؟
* این نو شته بود به فراخوان پدرم و ابتکار حسین نوروزی و من هم فرا می خوانم از نگین حسینی ، سینا شعبانی ، محمد (مشق شب) ، سعید نجفی برزگر و...
دستان موحش روز
بر سینه های شهوت زده مرگ
شب برچهره وحشت خشکیده است
و بر اندام سلیطگان
باد است که حکم می راند
(کیست که به باد شو می کند
دردشت های دور؟)
و بر شاخه های مقدس شهوت
زجر است که جوانه می زند
به هزار فریاد
به هزار درد
بر دستان آخته دخترکان پیر
بر دستان همیشگی حسرت
بر لبان سرخ مرگ
(کیست که بر لبان دخترکان هر جایی
بوسه ای سرخ خواهد رویاند؟)
و بر پاهای خشکیده کولیان
عطش فریاد می زند
به هزاران شط خون
و بر سینه های نارس مرگ
روز است که جوانه می زند
(کیست که با پاهایش فریاد زند؟)
***
سینه هایت لبی است
ازبرای شو کردن باد هر جایی
و دستهایت شهوتی است
از برای تمام دخترکان پیر
از برای اولین بوسه ها
برلبان سرخ مرگ
و پاهایت
برخاک خشکیده سرزمین من
مجالی است برای فریاد
از برای روزهای جاودانه
در آغوش سرد مرگ
(آخر کیست که با تو سخن خواهد گفت؟)
