تبليغاتX
ترانه اي كه نخواهم سرود من هرگز
سه شنبه 24 مهر1386
باچشاي آبيش ميخت مي كنه

بعضي وقت ها بايد كاري كرد.بايد يه تكوني چيزي خورد تا مطمئن شي زنده اي.بعضي وقت ها بايد از بعضي چيزا قي كرد،براي بعضي چيزا عربده كشيد،بخاطر بعضي چيزا مرد،خلاصه بايد يه غلطي كرد.ولي من تا حالا كاري نكردم.درست موقعي كه آفتاب از لاي پنجره نيمه باز اتاقم ليز مي خوره تو چشامو مي مالم و ضبطو روشن مي كنم و مي زارم وق وق كنه تا وقتي كه صداي يكي از همسايه ها درآد و يه چيزي بارم كنه.

من از موسيقي مي ترسم.مثل زهرتوهواي اتاق پخش مي شه و با هيبت لزجش همه جارو پر مي كنه.تا مياي تكون بخوري مي بيني اندامت طرد و شكننده شده و اگه يه كمي بلغزي هزار تيكه مي شه.تا صداي موسيقي مياد هپروت از يه جايي اون دورا كوچ مي كنه و مياد صاف مي شينه جلوت و خيره نگات مي كنه.من هميشه فكر مي كردم هپروت يه مرد سيبيل كلفته با يه جاي زخم زير چش راستش و يه دستمال يزدي دور دست چپش،اما هپروت يه زنه.يه زنه بلند قد كه موهاشو مي ريزه روي شونش و چشاي آبيش هميشه خيسه،خيسه خيس مثل كسايي كه سرما خوردن.باچشاي آبيش زل ميزنه تو چشات و ميخت مي كنه به صندلي.مثل اين مي مونه كه بهت مي گه اگه جم بخوري دود مي شم ومي رم هوا.

من از دود شدن آدما مي ترسم.خيلي ها رو ديدم كه دود شدن و رفتن هوا.مثل اون روز كه تو آينه به خودم خيره شده بودم ،شروع كردم به دود شدن تا اينكه باد از لاي پنجره نيمه باز،اتاقمو پر كرد و بردم به يه جاي دور.هوا سرد سرد بود و نوزاد همسايه داشت مثل هميشه عر مي زد.

چش آبيم مثل من از موسيقي مي ترسه .تا صداي موسيقي يه كمي ميره بالا بدنش شروع مي كنه به لرزيدن و چشاش دودو مي زنه.آخ نميدوني چه زيبا ميشه!دلم مي خواد آروم آروم بخزم طرفش و سرشو بزارم تخت سينم و نوازشش كنم،اما دود شدن خيلي وحشتناكه.

من يه هم اتاقيم دارم.يه ساعت قراضه كه نصف روز جلوئه و نصف بقيش خواب.من وهم اتاقيم پيرمتولد شديم.از همون اول جفتمون تنگي نفس داشتيم ومثل پيري ها راحت خوابمون مي برد.

هواي اتاقه من هميشه سنگينه.انقدر سنگين كه هيچ وقت نمي تونم درست نفس بكشم.اتاقم هميشه بوي لاشه گنديده مي ده.از اون روز كه دود شدم اين بو پيچيده تو اتاقم و نمي زاره مثل آدم نفس بكشم.نمي دوني بدون هوا زندگي كردن چقدر سخته.هميشه منتظري تا صورتت كبود شه و يه گوشه اي كپه مرگت رو بذاري و تا ابدالدهرم از جات تكون نخوري.

اما من هيچ دوست ندارم بخوابم.آخه معشوقه ي من مرگه نه خواب،درست همين الان جلوم نشسته و با چشاي آبيش بهم زل زده.

+ نوشته شده در 18:37 توسط سهيل آقازاده.
سه شنبه 17 مهر1386
درست ساعت سه نیمه شب

تا حالا به عقربه هاي ساعت خيره شدي؟اونقدر مي چرخن كه آخر يه جايي اون وسطا دوييدن يادشون مي ره.يه جايي دور و بر سه صبح.مي دوني چرا؟ساعت سه ساعت عجيبيه.ساعتيه كه براي شروع كردن نصف كارا زوده و براي شروع كردن نصف ديگشون دير.موقعيه كه مطمئن شدي ديگه نمي توني كپه مرگت رو بزاري ولي هنوز دلت مي خواد تو رخت خوابت مچاله شي.تو ساعت سه آدم راحت ذوق زده مي شه.باور كن!هر شب راس ساعت سه چيزي تو پام مي ره و از پام خون مي آد و من اونقدر ذوق زده مي شم كه دلم مي خواد گريه كنم،داد بزنم.آخه من هميشه يادم مي ره تو ساعت سه خونم پيدا مي شه.تو ساعت سه صبح حتي اگر بيدارم باشي كابوسات خفتت مي كنن.به هيئت يه مشت زن لكاته و مرد گنده لات در می آن و واي مي ستن جلوت و اونقدر بهت خيره مي شن كه ديونه شي.شبه ديگه كاريش نمي شه كرد!

سر ساعت پنج دقيقه به سه عقربه هاي ساعت شروع مي كنن به خونريزي ودرست سر ساعت سه جون مي دن.اون موقس كه كابوسات ازدر و ديوار و جرز و سوراخ سرازير مي شن تو.يه عده شون اون عقبا بهت خيره مي شن و فقط نگاهت مي كنن.ولي يه سرياشون تا بهت مي رسن آنچنان مي پرن روت و از سر و صورت و بدنت خون مي مكن كه احساس سبكي مي كني،مثل يه پر كاه سبك مي شي.مي دوني؟اكثر كسايي كه ساعت سه بيدارن خود آزارن،مثل من وتو،واسه همين از خون و خونريزي عق نمي زنن.ولي امان ازكابوسايي كه اون عقبا رژه مي رن.سنگيني نگاهشون رو حس مي كني.آنچنان با نگاه سنگينشون تنت رو زخم مي زنن كه صدبار،صدها بار،آرزوي مرگ مي كني.تف به چشاي دريده شون.

توساعت سه نصف مردم خوابن و نصف ديگشون خمارن،تو هپروت دارن گيج مي زنن.تا عقربه ها خشكشون زد هوا پر مي شه از افيون كوفتي.بايد يه نفس گنده بگيري و كلتو محكم بكني تو كتابي چيزي تا افيون بخشكه و مثل دونه هاي برف بريزه رو سر شهر كه داره خر خر مي كنه.ولي اگر جون سالم بدر نبردي مي شي يه نعشه كه دوره افتاده و داره از آرزوهاش گدايي مي كنه براي ارضاي شاعرانگيش يا چه مي دونم مي شي پيرمرد خنزرپنزري صادق.

ساعت سه بيرون باد مي آد،ولي مجبوري گوشه ي اتاقت سنگر بگيري واز جونت دفاع كني.ساعت سه ساعت عجيبيه.آخه هيچ ساعتي انقدر شب نيست.باورت مي شه؟شب شبه.انقدر شبه كه مجبور مي شي مثل قصابا دست كني تو دل و رودت تا بيني چيت عوضيه.آخه هوا انقدرتاريكم مي شه؟

ساعت سه مردم گروه گروه مي ميرن.آخه مي دوني عزراييلم اين ساعتو دوست داره.مردم صبح مي ميرن ولي داغن،نمي فهمن.ساعت سه عزراييل مثل اجل يهوجلشون سبز مي شه.

بچه ها تو ساعت سه بچه گيشون يادشون مي ره،آخه همه تو اين ساعت بلوغ مي شن.بخاطر همين" سه" هميشه خيس خيسه.انقدر ليزه كه آروم آروم از دستات ليز مي خوره و گند مي زنه به تمام ساعاتت .بخاطر همينه كه بعد از اولين" سه" ديگه همه ي ساعتا "سه"رو نشون مي دن.

تا حالا "سه"رو تجربه كردي؟تو"سه"ترس هست،وحشت و سرما هست،فحش ناموس آب نكشيده هست،شب هست،درد بي درمون هست ،هرچي كه دلت بخواد هست.تو"سه"پر شده از"سه".

تا حالا "سه" رو تجربه كردي؟ خوب بو بكش، بوي افيونو تو هوا می ریزه تو نفست.آره خودشه!خوب به عقربه ها خيره شو....

+ نوشته شده در 20:39 توسط سهيل آقازاده.
یکشنبه 8 مهر1386
به توچه كه از ايدز مي ميرن یا از گشنگي

جايي بيرون اين اتاق مردمي زندگي مي كنن.جايي بيرون اين اتاق شهرهايي وجود دارن،بيرون اين اتاق ممكنه بوي گندي به مشامت برسه،قي كني،بالا بياري،حالت از خودت به هم بخوره.بيرون اين اتاق دود هست،كثافت هست،جنگ هست،آفريقا هست،گشنگي هست،ضجه هست،اشك هست،فاحشه هست،هر مرضي كه بگي هست.جايي بيرون اين اتاق بچه ها مي ميرن،احتمالا بي هيچ گناهي.جايي بيرون اين اتاق كساني پيدا مي شن كه از زمستون مي ترسن.مردمي پيدا مي شن كه كنار خيابون ها سگ لرز مي زنن.بيرون اين اتاق سوز سرما هست،عطش هست.جايي بيرون اين اتاق مردمي زندگي مي كنن...

بيرون از اين چهار ديواري كساني نفس مي كشن.بيرون اين چارديواري حسرت هست تا دلت بخواد.بيرون اين چهار ديواري آدماي زشتم پيدا مي شن.بيرون اين چارديواري كسي عاشق سليطه ها نمي شه.هيچ احمقي واسه توالت شعر نمي گه.بيرون اين چهار ديواري بيوه زن بدبخت زياد پيدا مي شه.بيرون اين چار ديواري از درو ديوار،شيرخوارگاه مي باره.بيرون اين چار ديواري پدر افيوني بي غيرت زياد پيدا مي شه.بيرون اين اتاق پر ناو و ناوچه و موشك ومين و كوفت و زهرماره.بيرون اين چار ديواري بحث سر پياده نظامه،به توچه كه نصف آفريقا از ايدز مي ميرن نصف ديگشون از گشنگي.جايي بيرون اين چارديواري افغانستانم پيدا مي شه.بيرون اين چار ديواري مردمي نفس مي كشن...

دور از اين خراب شده مردمي زندگي مي كنن.مردمي كه ضجه مي زنن،كه اشك مي ريزن،كه عاشق مي شن،كه مي ميرن،مي پوسن.دور از اين خراب شده زيبايي هست.جايي دور از اين جا شعرهست ،موسيقي هست،عطش هست ،درد هست،تو هستي.

جايي دور از اين جا تو نفس مي كشي،زير آفتاب سگي عرق مي كني،توسوز سرما مي لرزي،گريه مي كني،شايد بخندي،شايد فحش بدي به شب روز،شايد درد بكشي.شايد اصلا زيبا نباشي.

جايي بيرون اين اتاق،خارج از اين چار ديواري،دور از اين خراب شده مردمي زندگي ميكنن.

+ نوشته شده در 19:23 توسط سهيل آقازاده.