
در كوچه ما
زني است كه هر شب مي ميرد
و به اندازه تمام بكارت ها باكره است
در همسايگي ما زنيست
كه هر شب
باد را به بسترش مي كشاند
و هر صبح
آفتاب مي زايد
و در درد زايمانش
ماه را فاحشه مي خواند
در اين كوچه دختركيست
كه هر صبح عروسك هايش
به حجله خون مي روند
و هر شب پير مي شوند
در همسايگي ما
فاحشه ايست
كه با كوچه ها مي خوابد
و هر شب شهر را عق مي زند
در اين شهر دختريست
كه موهايش را به موسيقي مي سپارد
تا پسران همسايه را شيدا كند
در كوچه ما
خانه ايست
در اين خانه شاعريست
در اين شاعر شعريست
كه قطره قطره از چشمانش مي چكد
در اين كوچه زنيست
كه سال ها پيش يائسه شد
در اين كوچه
پير مرديست
كه هر صبح مي ميرد...
بوسه نخستين
نان بود و اندكي شهوت
تپش بود
دركمترين فاصله از مرگ
زايش بود و اندكي درد
و چشمانت
كه هلهله كنان در باد گم مي شدند
فرياد بود و گناه
بكارت بود و خشم
آيينه بود و طليعه نور
ماه تلخ و درياي خون
بوسه نخستين
لبانت بود و اندامم
اندامت بود و لبانم
روز خسته
يله بر خنكاي پستان هايت
بوسه بود و شرم نشستن بر لبانت
شعر بود و شرم گفتن
فرياد بود و شوق سكوت
تو بودي و عطش پرواز
من بودم و گمشدن
در روياي بوسه اي......
ومن خداي شب هاي تارم
گمشده در برهوتي يخ زده
از دست هاي عطش
در حسرت باليدن پرواز
در كمترين فاصله از چشمانت
من جنبشم
در مقبره تمامي مردگان
در انتظار لحظه ای تپش
در كمترين فاصله از سينه هايت
من سالم
هنگامي كه در مي گشايد بر بالين احتضار
كوچكترين عقده زيستن
در كمترين فاصله از لبانت
من بادم هنگامي كه نمي وزد
خورشيدم هنگامي كه نمي تابد
روشناييم در دورترين فاصله از رگه هاي روز
سايه ام هنگامي كه مي سوزانت
طوفانم،گاه عصیان ابرهاي بهاري
در عصرهاي دم كرده تابستان
من توام
هنگامي كه آينه را شيدا مي كني
در كمترين فاصله از اندامت
من بوسه ام
هنگامي كه مي نشيند بر لبانت
بر دور ترين راه هاي دور....
مي دوني دردش كجاست؟بايد تمام روزو لبخند بزني و وانمود كني حالت خوبه.چشات جوري پف كرده كه حالت از خودت بهم مي خوره و شرشر اشك از گوشه و كنارش مي زنه بيرون.به قدري كه همش مجبوري يه دستمال بگيري دستت و اشكاتو پاك كني.بگذريم از آب ريزش بيني و سوزش گلووهزار كوفت و زهرمار ديگه.هركي از راه مي رسه يه نگاه بهت مي ندازه و مي گه چيزي نيست يه سرما خوردگي سادس. می گند نترس عزیزم چیزی نیست .
اما خودت كه مي دوني مرگت چيه.همه ي بلاها زير سر اون حشرات مزخرف زرده كه توي تمام جونت وول مي خورن.امان از موقعي كه يكيشون با هزار زور چپوني خودشو جا كنه تو گلوت و شروع كنه به نيش زدن.اون موقعس كه بغض و سرفه با هم قاطي مي شن و مي شي يه موجود بدبخت كه همه عالم فكر مي كنه سرما خوردي الا خودت.آخه بدختي اينجاس كه به هركيم بگي يه پوزخند نمكين نثارت مي كنه و مي گه برو بشين سر درس و مشقت واينقدرم غرنزن،نا سلامتي جوونيا!آخ آدم مي سوزه.راستشو بخايد منم اولش با اينكه حسشون مي كردم ولي باورم نمي شد.تا وقتي كه يكيشون بر حسب اتفاق از دهنم اومد بيرون وبنا كرد به رژه رفتن جلوي چشام.نمي دونيد چه حالي داشتم.مي خواستم بالا بيارم ولي خودمو كنترل كردم چون مي ترسيدم اتاق پر بشه از اين موجودات كريه.بعد از اون شده بودم مثل يه زنه حامله كه دستش رو شيكمه بر آمدشه و با هر تكون موجود خون آلود زشتي كه توي شيكمشه از جا مي پره.كارم شده بود دنبال كردنشون توي بدنم.يكيشون رو نشون مي كردم و با حركت كردنش دستم رو همراهش روي پوستم تكون مي دادم،تا اينكه عاقبت گمش مي كردم.اون موقع بود كه فهميدم دارن زياد مي شن.دوتا،چارتا،هشتا وهمينجوري بگير برو تا آخر .
هر روز صبح كه از خواب پاميشم احساس مي كنم سنگين شدم.،اونقدر سنگين كه نمي تونم تكون بخورم.با هزار بدبختي خودمو مي رسونم به دستشويي و بالا مي آرم.صدها تيكه گوشت زرد رنگ بال دار تو هوا پخش مي شن و تازه اون موقع نفس راحتي مي كشم و مي تونم تكون بخورم.اما تازگي ها شستم خبردار شده كه اين وضع نمي تونه ادامه پيدا كنه.آخرش از هر گوشه و كنار بدنم مي زنن بيرون و من مي شم هزار تيكه گوشت كه يه زماني احتمالا انسان بوده.اين صحنه تو خواب و بيداري جلوي چشامه .مثه بختك چسبيده بهم و ولم نمي كنه.من وسط افتادم و صدها نفر دورم مي رقصند و من جون مي دم و متلاشي مي شم.با هر تكون من جمعيت به وجد مي آد و با حركات تند تري مي رقصه و من از درد و وحشت زجه مي زنم.آخرشم بدن تيكه تيكمو مي ريزن جلو يه گله گاو وحشيو و اونام در نهايت خون سردي ماغ مي كشن و نوش جانم مي كنن.
ولي بايد به سرنوشت تن داد.ناسلامتي اونا تكه اي از بدن منن و از گوشت من تغذيه مي كنن و پر و بال مي گيرن و عاقبت به هر سمتي پرواز خواهند كرد و بدن منو هزار تيكه خواهند كرد.اين تقديره و هيچ كاريش نمي شه كرد.آخه پرواز اجتناب ناپذيره و من قرباني اون.قربناي تكه اي گوشت كه هوس پرواز داره...