
اين شهر گنگ پر از خيابان است
پرازآغوشت كه تكثير مي شود
بر گرماي هر خانه
پرازبوسه هايت
كه مي رويند بر درختانش
اين شهرگنگ پرازمردمي است
كه چهره تورا دارند
درهركوچه گام مي زني
با هر كودك متولد مي شوي
و هرروزمي ميري
چراكه اين شهرغرقه توست
از توست كه جان مي گيرد
بر توست كه خانه مي سازد
و بر اندامت قد مي كشد
تا بر قله ي سينه هايت گام نهد
اين شهر تاريك غرقه كوچه هاست
و خانه اي تاريك در انتهاي هركوچه اش
کلبه ای کوچک
از براي نفس هايت
از براي دردهاي كوچكت
زخم هاي سوزانت
كه نقش مي بندند بر اندام مردم اين شهر
كه مي رويند بر اشكهايشان
كه از چشمان تو فرو مي غلتند
كه بر گونه هاي تو به خواب مي روند
اين شهر خاموش غرقه سرود است
غرقه راه هاي دور
غرقه نغمه هاي كوچ كوليان مست
كه با گام هاي تو كوچ مي كنند
و با لبان تو سرود رفتن مي خوانند
اين شهرسردغرقه شعرهاي من است
كه فرومي غلتند ازلبان تو
مامن مي گيرند بر دستانت
و خانه مي سازند بر گودي سينه هايت
چراكه اين شهر گنگ بستريست
از براي همآغوشي لب هاي سردمان
در گرماي روزهاي برفينش.....
تنم را به خاك بسپاريد
من آبستن هزار شعرم
از لبانم چكامه اي جوانه خواهد زد
از دستانم نغمه اي
و از بطنم سرودي
مي خواهم هزار شعر را بميرم
زير اين ماه كولي
كه همه درد است و اشك
چكامه روزهاي نامده
چكامه راه هاي دور
چكامه سينه هاي عريانت
كه به رقص در مي آورند همه شهوت ها را
تنم را به خاك بسپاريد
زير اين باد مست
كه سرد مي گذرد از فراز پيكرم
من سراسر نغمه ام
نغمه ترسهايم
نغمه ترسهايت
نغمه ماه تابان پيشانت
كه به خون مي نشاند خورشيد را
تنم را به خاك بسپاريد
از براي آخرين سرود
سرودي كه مي مويد بر لبانت
از ترس بوسه اي
سرود پيكربي جانت در دستهاي موج
و اندامت كه رقص كنان مي گذرد بر روزهاي برفينم
تنم را به خاك بسپاريد
مي خواهم شعري شوم
كه مي نشيند بر لبانت....
تو زيبا نيستي
تو تلخي
همچون تمامي مغز بادام هاي گمگشته در حنجره ات
همچون تمامي بادهاي گرفتاربراندامت
همچون تمامي تلخي هاي اين خاك پست
تو زيبا نيستي
تو دردي
همچون تمامي استخوان هايم،رگ هايم
همچون تمامي عصيان هاي بي فرياد،اشك هاي بي فرياد
همچون تمامي دردهاي خفته در خاك سرزمينم
تو زيبا نيستي
تو موحشي
همچون تمامي راه هاي دور
همچون وحشت پرواز
همچون آغوشت هنگامي كه مي گشاييش بر يتيمكان باد
هنگامي كه پناهم مي دهي
تو زيبا نيستي
تو شعري
بر لبان خشكيده چشمانم
چون نغمه اي نا تمام
چون چكامه روزهاي نامده
چون نغمه تمامي مردگان
تو زيبا نيستي
تو تلخي
تو دردي
تو وحشتي
تو شعري
هنگامي كه مي نشيند بر لبانم
تا فرياد زنم زيبايت را
ای که زیبایی به خون نشسته است
از عصیان رخساره ات!
دروازه هاي قلبت را به رويم بگشا
من فاتح قرن هاي از دست رفته تاريخم
با سپر چشمانت به پيش تاخته ام
و عصيانم در سينه ات جاريست
دستانت را به دستانم بسپار
لبانت را به لبانم
سينه ات را به سينه ام
فريادت را به فريادم
تا دستانم دستانت شود و لبانت لبانم
اي پاكترين دردها،دورترين دردها!
دروازه هاي پيكرت را به رويم بگشا
من همه ترسم
در جست جوي مامني از خون
من همه دردم
و تو زخمي از براي عصيان
دروازه هاي چشمانت را به رويم بگشا
دروازه هاي لبانت،دروازه هاي اندامت را
چرا كه من خداي باد هايم
هنگامي كه مي پيچند در اندام رنگ پريده ات
دروازه هاي قلبت را به رويم بگشا
اي كه باد ها موحشند
از آرامش پيكرت!
نمی هراسم ازباد
ازطوفان
ازعصيان
چراكه من هراسانم از آرمش پيكرت
هنگامي كه جان مي گيرد
در سوسوي پريده رنگ خورشيدهاي دور
نترسان مرا
نه از چوبه هاي دار
نه از بيابان هاي دور
نه از ضجه هاي درد
چراكه من محكومم به ترسي مدام
به وحشتي كه از تو جان مي گيرد
به دهشتي كه تو مي زايي
نه!
نخواهم ترسيد
كيست كه هراسان شود از خورشيد
هنگامي كه رقصان مي شود در چشمانت؟
كيست كه ترسان شود از باد
هنگامي كه از تو رخت مي كند؟
كيست كه ترسد از شب
هنگامي كه تو را مي كشاند به بسترم؟
نترسانم از وحشت
چراكه من هراسانم از تو
ای اندامت
وحشت متبلور در درد ها و راه های دور
