تبليغاتX
ترانه اي كه نخواهم سرود من هرگز
دوشنبه 29 بهمن1386
و من خانه مي سازم بر آخرين بيت نغمه فريادت

در خيابان دود گرفته باد مي وزد

هزاران شعر

هزاران درد

هزاران ماه

پاخوش كرده

بر نغمه هاي جاودان روز

در گذرند

و فرياد هايي كه جان مي سپارند

بر سريرناپاك گناه

تنها از گلوي عاشقان مي رويند.

 

در خيابان دود گرفته باد مي وزد

هزاران سرود بي فرجام

در انتظار لبي از براي فرياد

مويه كنان به خواب مي روند

خنياگران خسته

تصنيف هاشان را هبه باد مي كنند

عابران گنگ به پرواز در مي آيند

و پيشكش مي كنند اشكهاشان را

به ساحت سينه ات

و من خانه مي سازم

بر آخرين بيت نغمه فريادت

نغمه دردت

كه تنها از گلوي عاشقان مي رويد.

 

در خيابان دود گرفته باد مي وزد

در خيابان دود گرفته

همه چيزي به خواب مي رود

بر رخوت گنگ آغوشت

كه مي گشاييش بر اشك هاي پرندگان دور

در خيابان دود گرفته

باد مي وزد.....

+ نوشته شده در 14:46 توسط سهيل آقازاده.
چهارشنبه 24 بهمن1386
شعر که بگویم تو خواهی مرد

عشق بازي

هم آغوشي

هم خوابگي

 

عشق

شهوت

نياز

 

شعر

فرياد

عصيان

هرچه مي خواهي نامش كن

خواهم سرودش

***

بر بستر شعرهايم

همه چيزي به خواب مي روند

و قلم كه بر سرانگشتانم به رقص در مي آيد

رودخانه ها مي گريند

دختركان تازه بالغ عاشق مي شوند

و تو مي ميري

بر بستري از دود

در منجلاب فاضلاب هاي

اين پايتخت سرد

در قلب گند گرفته اش

بر اندامش

كه چون بستري

شعرهايم از افق هايش طالع مي شوند

 

شعر كه بگويم

خواهي رفت

با كوله بار دردهايت بر دوش

واشك هايت

كه دريا مي شوند بر گودي سينه ات

سنگلاخ ها بر پاهايت بوسه مي زنند

و راه ها هبه مي كنند زخم را بر اندامت

 

شعر كه بگويم

ديگر گريزي نيست

تو اسير دستهايم خواهي بود

و من خواهم سرودت آنچنان كه مي خواهم

غرقه دردها،غرقه اشك ها

چشمهايت را خواهم سرود

از دردها و جنگل هاي دور

سينه ات را از پرندگاني كه مي گريند

لبانت را از نمك هاي خشكيده بر ساحل هاي گرم

صدايت را از همه مغز بادام هاي تلخ

چرا كه تو رام دست هاي مني

و بر صفحه هاي دفترم مي نشانمت آنجا كه بخواهم.....

****

عشق

شهوت

نياز

هرچه مي خواهي نامش كن

چرا كه من

خواهم سرودش......

+ نوشته شده در 18:41 توسط سهيل آقازاده.
جمعه 19 بهمن1386
تنها گربه هايند كه عاشقند

بر كوچه برف مي بارد

بر خيابان

بر شهر

عابران

سر كشيده در گرماي تن پوششان

در گذرند

و دشنام هايي كه جان مي سپارند

بر پيكر روز سرد

 

در كوچه برف گرفته

هيچ كس عاشق نيست

و سرود بي قراري

تنها به طنين در مي آيد

از زبان گربه هاي ولگرد

كه ضجه هاي لذتشان

ابرهاي آبستن را زخم مي زنند

 

در كوچه سرد

هيچكس عاشق نيست

جز عابري عريان

كه خسته مي گذرد

و تن پوشش

همه بي قراري فصل گرم

و هرم نفس هايش

جان مي گيرد بر دشنام هاي سرد

"در اين شهر سرد

تنها گربه هايند كه عاشقند"

 

بر كوچه برف مي بارد

بر خيابان

بر شهر

عابران

سر كشيده در گرماي تن پوششان

در گذرند

و دشنام هايي كه جان مي سپارند

بر پيكر روز سرد....

+ نوشته شده در 11:4 توسط سهيل آقازاده.
سه شنبه 16 بهمن1386
شهر می خندد با هزار خیابانش...

شهر مي خندد

با هزار ماه تابانش

با هزار عابرش كه در گذرند

با هزار خيابانش

كه مي خزد تا دوردست

شهر مي خندد

شهر مي گريد

من اما نمي گريم

من اما نمي خندم

من اما هيچ ندارم بر دست

جز شعري كه خشكيده است

جز شعري كه مرده است

بي هيچ مرهمي

 

شهر مي رقصد

زير اين ماه كولي

با سرود ستارگانش

شهر مي رقصد با تصنيف عابرانش

در ضيافت اشك هاشان

شهر مي خوابد

با افسانه كوليان بيدار

با شعرهايي از راه هاي دور

با دردهايش

من اما نمي رقصم

من اما بي خوابم

من اما هيچ نمي جويم

جز شعري كه خشكيده است

جز شعري كه مرده است

بي هيچ مرهمي

 

شهر مي خندد

شهر مي گريد

شهر مي رقصد

شهر مي خوابد

و من بيرون از اين شهر

زير نگاه تلخ ماهش

زير دشنام هاي ستارگان تا ابد بيدارش

زير تازيانه هاي باد مستش

هيچ ندارم

به جز شعري بي جان

كه خشكيده است بر لبانم

"....و من تنهاي تنهايم...."

+ نوشته شده در 18:57 توسط سهيل آقازاده.
یکشنبه 14 بهمن1386
کیست که بداند؟

كيست كه بر در مي كوبد شباهنگام؟

كيست كه مي خواند بر راه

كه اشك مي ريزد

كه فرياد مي زند

كيست كه مي آيد در تاريكي شامگاه؟

كيست كه مي گويد دوستت مي دارم؟

كيست كه اسير لق لقه ماندن و رفتن است؟

كيست؟

چه كسي را سر دانستن است؟

كيست كه بخواهد بداند خنياگران پير

اشكها را تصنيف مي كنند

با اشعار ستارگان

با زباني كه به يغما رفت

و رقص كاهلانه مرزهاي روز

كه آرم آرام

خانه مي كند بر بسترم

 

روز نو را سر فرياد نيست

بگذار آرام بخواند دردهاي ژرفش را

بگذار بگويد

بگذار از زبان من بخواند

سرود راه هاي دور را

چرا كه هيچكس را سر دانستن نيست

چرا كه هيچكس ندانست فريادم را

كه هزار پرنده تلخ در حنجره ام سرود رفتن مي خوانند

كه هزار پيچك مست پاهايم را به آغوش كشيده اند

كيست كه بداند خون خشكيده بر زمين

از براي شاعريست كه شعرش را مي جست

كه شعرش سوار بر بالهاي باد

شب ها را جسته بود و روزها را

 

كيست كه بداند؟

كيست كه بخواهد بداند؟

چراكه فرياد را آنچنان توان نيست كه

بر گوش هاي ناتوان اين شهر بوسه زند

كيست كه بخواهد بداند؟...

+ نوشته شده در 22:12 توسط سهيل آقازاده.
دوشنبه 8 بهمن1386
نغمه شهر تلخ

سخت است فرياد بودن

فرياد زدن

زيستن

پرگشودن

پرواز كردن

در اين شهر سپيد پوش

كه از قبرستاني باز مي گردد

با همه مرگهايش در سينه

همه مويه هايش بر دهان

و پرنده اي كوچك در دستش

كه ناي پروازش نيست

سخت است دوست داشتن

دوست داشته شدن

گفتن كه دوستت مي دارم

شاعر شدن

شعر گفتن

در اين شهر بي خيابان

كه همه تقلاي رفتن است

بي هيچ راهي در پيش

بي هيچ راهي در پس

و اشك هايش در سوگ مسافراني

كه باز مي گردند

كه نرفته باز مي گردند

سخت است خود بودن

قد كشيدن

بوسه اي دادن به روياها

زيستن براي روياها

زيستن با روياها

سختن است گريستن

سخت است اشك بودن

در اين شهر بي رويا

در اين شهر بي كابوس

سخت است زاده شدن

سخت است زاييدن

سخت است بال گشودن

پر زدن

و گفتن كه دوستت مي دارم

كه دوستم بدار

كه مي خواهم بزرگ باشم

كه مي خواهم بزرگ باشي

سخت است

در اين شهر موحش

چرا كه

فرياد هاي بزرگمان مويه هايي شد

از براي آب و نان

پس دوستم ندار

پس نگو دوستم مي داري

تا دوستت بدارد اين شهر تلخ...

+ نوشته شده در 10:49 توسط سهيل آقازاده.
چهارشنبه 3 بهمن1386
دو تلخ سروده برای تو سجاد كه پاكترين پرندگاني

۱-كودك ديگر درد نداشت

كودك درد داشت

كودك

 چشمهاي كوچكش را بست

مردي ندا داد:

كودك برخيز!

كودك خنديد

كودك پرواز كرد

كودك

 چشمهاي كوچكش رابست

شاعر فرياد زد:

كودك برخيز!

كودك خنديد

كودك پرواز كرد

كودك

 چشمهاي كوچكش را بست

من گريستم

من فرياد زدم :

كودك برخيز!

كودك برخيز !

اشك هايم را بنگر

كودك برخيز!

كودك نخنديد

كودك پرواز نكرد

كودك سرد بود

كودك ديگر درد نداشت

كودك پرواز نكرد

كودك رفته بود

كودك

 چشمهاي كوچكش را بسته بود

كودك

ديگر درد نداشت....

۲-

ما مقصريم

چرا كه دير زاده مي شويم

زود پرمي كشيم

و در دردهاي كوچكمان

مامني مي يابيم از براي زيستن

تو مقصري

با مرگ كوچكت

با پروازت

كه لبخند مي زند

بر چهره عبوس مرگ

و بازي مي دهد شعرهايم را

تو مقصري

تنها تو مقصري

اي پاك ترين پرندگان!

لبانت را به من بده

تا همه سرودي باشم كه تو مي خواني

دستانت را به من بده

تا در رقص كودكانه مان

مرگ را دشنام دهيم

و بخنديم به قصه اي

كه دورمان مي كند

و بخنديم به مرگ

 

تو مقصري

تنها تو

تو مقصري

چرا كه دردهاي بزرگت

بر شانه هاي كوچك من سنگيني مي كند

تو مقصري

اي پاكترين پرندگان

پرواز كن

چشمهايت را ببند

و بخند بر اشك هايم

و بخند بر مرگ

چرا كه تو پاكترين پرندگاني!

بيآرام بخند

پرواز كن

چرا كه تنها تو مقصري....

+ نوشته شده در 22:31 توسط سهيل آقازاده.