تبليغاتX
ترانه اي كه نخواهم سرود من هرگز
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
اتوبوس رسما بد درديست

در اتوبوس نكبتي
جايم را پيشكش هيچكس نكردم
چشم انتظار كه شايد تو بيايي
هه....
آه خيابان هاي گند زده!
اتوبوس بد درديست در آستانه بهار!
عشق من!
تو بگو اگر نيچه زنده بود

كمر به قتل من مي بست؟

شايد با هم دست مي داديم
و براي درد هاي بشري
ديازپام تجويز مي كرديم
اتوبوس رسما بد درديست
زير اين آسمان خاكستري
مخصوصا اگر ده پير مرد
به چشمانت خيره باشند و تو
جايت را نگه داشته باشي براي
توهم يك عصر بهاري.....

+ نوشته شده در 18:22 توسط سهيل آقازاده.
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
شك دارم به شكي كه رهايم كند

خورشيد نكبتي!

خورشيد لكاته منگ!

 

من شك دارم به نوري

كه گرم مي كند تو را و مرا

تو را و خلق را

تو را و اين شهر گر گرفته را به يكسان!

من شك دارم

من شك دارم به بادي

كه بوسه مي دهد لبان تو را

و خانه مي سازد بر گونه هاي من

كدام نسيم است

كه هبوط مي كند

از شاخساران زنبق بر قلب گند گرفته دوزخ؟

سنگسار نكردم نام بلندت را

به تازيانه ابياتم

چرا كه شك دارم به شعري

كه تو را بسرايد و خورشيد را

من شك دارم چرا كه افسون نگاهت

خرد مي كند زمين سفت زير پايم را

يقين كوچكم به نامت را

و ايمانم را

به اشك هاي تلخم بر سطرسطر شعرم

و سطرسطرشعرم بر گرده هاي باد

من شك دارم!

و خواهم سرود اين شك را

و خواهم زيست اين شك را

و خانه خواهم دادش بر سينه هاي لرزانم

بر زخم هاي سردم

و خواهم مرد بر بستر گرمش

چرا كه شك دارم به شكي كه رهايم كند.........

+ نوشته شده در 20:14 توسط سهيل آقازاده.
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
بر مسير سرد هيچ نبود

دو زن بر جاده بودند

كه مي فشردند

دسته گل هاشان را بر سينه

دو كودك

با شاخه اي زنبق بر دست

و هزار كبوتر خاموش

بر حنجره

خنياگراني دوگانه

بر مسير كه تصنيف مي كردند

سرود اطلسي ها و كوكب ها را

دو زن بر جاده بودند....

***

بر مسير سرد هيچ نبود

بر مسير سرد تنها

مي لوليدند ستارگان بي شمار

خسته از افسوس هاي فصل سرد

بر مسير سرد هيچ نبود

بر مسير سرد تنها

پرندگان مهاجر مي گريستند

اشك هاشان گرم

اشك هاشان سرد

و ردپايي از خون

بر مسير چشم هايي گريان

بر مسير سرد هيچ نبود

بر مسير سرد تنها

راهي بود با انبوه مردان و زنان و پرندگان

كه مي خواندند

سرود هاي راه ها و اشك هاي سرد را.....

***

دفترهاي شعرم را به باد سپردم

با مردان و زنانش بر سينه

با اشك ها و دردهايش

با بغض ها و خنجرهايش

و هزار پرنده كه مي گريستند

چرا كه بر مسير سرد زني بود

كه مي فشرد گل ها را بر سينه اش.......

+ نوشته شده در 21:43 توسط سهيل آقازاده.
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386
و ابرهاي شهرنامت را بگريند

سرودن درياها بهانه بود

شاعران بدكاره

در بسترهاي شعرشان

خواب دفترهايي را مي ديدند

كه از نامت پر مي شدند

از عطرت

از هرم نفس هايت بر سينه هاي سردم

رفتن بهانه بود

كوليان مست

در شب هاي سرد

بر راه هايي دور

در سرود هاي گرمشان

نامت را هبه باد مي كردند

تنت را

دست هاي سرد بي طاقتت را

بودن ها،فريادها،زيستن ها

همه بهانه بودند

تا آوارگان نام بلندت را

بر زمين سرد

خانه اي كنند از براي

درد ها و بغض هاشان

اشك ها و فرياد هاشان

زيستن ها وبودن هاشان

آري!همه بهانه بود

تا درختان نامت را از بر كنند

تا كودكان تلخ از نامت شاعر شوند

و ابرهاي شهرنامت را بگريند

تا بداني فريادمان بهانه اي بود

ضجه اي بود

اشكي بود

تا راه ها بازت آورند

سوار بر سرير شعرهايم

كه دورمان مي دارد.........                                           

+ نوشته شده در 23:12 توسط سهيل آقازاده.
جمعه دهم اسفند 1386
تمام فاتحان بر تنت تاختند

تمام شاعران تنت را سرودند

تمام فاتحان بر تنت تاختند

تمام عاشقان بر تنت اشك ريختند

تمام را ه ها بر تنت روييدند

و شهرها و خانه ها

از گرماي تنت زاده شدند

تا تو در كوچه هايش گم شوي

بر بسترهايش عاشق شوي

با سينه هايش هوا را ببلعي

و با سرودهايش به دور بگريزي

به دور پرواز كني

تا در دورها

تا در بسترهايي دور

تا در راهايي دوردوباره عاشق شوي

دوباره عاشقان تنت را بسرايند

شاعران بر تنت اشك ريزند

و من گام زنم

بر كوچه هاي تلخ اين شهر تلخ

بر خيابان هايش

بر بستر فاحشگانش

بر شعله هاي سرد لذتش

چرا كه تنها تو بهانه بودي

براي فاتحان تا خون ها ريخته شوند

تا دروازه ها باز شوند

و راه ها جان گيرند

چراكه تنها تو بهانه بودي

از براي شعرها و اشك هاي تلخمان

از براي رفتن ها و آمدن هامان

چرا كه تنها

تو بهانه بودي.....

+ نوشته شده در 9:29 توسط سهيل آقازاده.
جمعه سوم اسفند 1386
هفت سرود سينه ات رابرايم بازگو

هفت هزار سال باران باريد

هفت هزار رودخانه گريستند

هفت هزار دريا به خون نشستند

تا هفت جز پيكرت از خاك برويند

تا هفت نغمه سرودت تصنيف شوند

تا هفت بوسه بر لبانت جان گيرند

هفت هزار پرنده مردند

هفت هزار شهر سوختند

هفت هزار شاعر سرودند

تا هفت پرده صدايت شكل گيرد

تا هفت تكه قلبت سربرآورد

تا هفت كتاب شعرت خوانده شود

تا افسانه ها در بطنت تصنيف شوند

تا تو هبوط كني بر زمين سردم

و من هفت هزار اشك بريزم

بر دفترهاي خالي شعرم

بر راه هاي سرد شب

بر سينه ات كه هزار پرنده بي آرام

هفت سرود بودنت را تصنيف مي کنند

اي سرود زمين و فرياد آسمان!

هفت سرود سينه ات رابرايم بازگو

تا اسير دستهاي سردم باشي

تا بسرايمت از براي تمامي بادهاي مست

تمامي شب های سرد

تا خانه ات دهم بر هفت سطرشعرم.....

+ نوشته شده در 14:25 توسط سهيل آقازاده.