
در اتوبوس نكبتي
جايم را پيشكش هيچكس نكردم
چشم انتظار كه شايد تو بيايي
هه....
آه خيابان هاي گند زده!
اتوبوس بد درديست در آستانه بهار!
عشق من!
تو بگو اگر نيچه زنده بود
كمر به قتل من مي بست؟
شايد با هم دست مي داديم
و براي درد هاي بشري
ديازپام تجويز مي كرديم
اتوبوس رسما بد درديست
زير اين آسمان خاكستري
مخصوصا اگر ده پير مرد
به چشمانت خيره باشند و تو
جايت را نگه داشته باشي براي
توهم يك عصر بهاري.....
خورشيد نكبتي!
خورشيد لكاته منگ!
من شك دارم به نوري
كه گرم مي كند تو را و مرا
تو را و خلق را
تو را و اين شهر گر گرفته را به يكسان!
من شك دارم
من شك دارم به بادي
كه بوسه مي دهد لبان تو را
و خانه مي سازد بر گونه هاي من
كدام نسيم است
كه هبوط مي كند
از شاخساران زنبق بر قلب گند گرفته دوزخ؟
سنگسار نكردم نام بلندت را
به تازيانه ابياتم
چرا كه شك دارم به شعري
كه تو را بسرايد و خورشيد را
من شك دارم چرا كه افسون نگاهت
خرد مي كند زمين سفت زير پايم را
يقين كوچكم به نامت را
و ايمانم را
به اشك هاي تلخم بر سطرسطر شعرم
و سطرسطرشعرم بر گرده هاي باد
من شك دارم!
و خواهم سرود اين شك را
و خواهم زيست اين شك را
و خانه خواهم دادش بر سينه هاي لرزانم
بر زخم هاي سردم
و خواهم مرد بر بستر گرمش
چرا كه شك دارم به شكي كه رهايم كند.........
دو زن بر جاده بودند
كه مي فشردند
دسته گل هاشان را بر سينه
دو كودك
با شاخه اي زنبق بر دست
و هزار كبوتر خاموش
بر حنجره
خنياگراني دوگانه
بر مسير كه تصنيف مي كردند
سرود اطلسي ها و كوكب ها را
دو زن بر جاده بودند....
***
بر مسير سرد هيچ نبود
بر مسير سرد تنها
مي لوليدند ستارگان بي شمار
خسته از افسوس هاي فصل سرد
بر مسير سرد هيچ نبود
بر مسير سرد تنها
پرندگان مهاجر مي گريستند
اشك هاشان گرم
اشك هاشان سرد
و ردپايي از خون
بر مسير چشم هايي گريان
بر مسير سرد هيچ نبود
بر مسير سرد تنها
راهي بود با انبوه مردان و زنان و پرندگان
كه مي خواندند
سرود هاي راه ها و اشك هاي سرد را.....
***
دفترهاي شعرم را به باد سپردم
با مردان و زنانش بر سينه
با اشك ها و دردهايش
با بغض ها و خنجرهايش
و هزار پرنده كه مي گريستند
چرا كه بر مسير سرد زني بود
كه مي فشرد گل ها را بر سينه اش.......
سرودن درياها بهانه بود
شاعران بدكاره
در بسترهاي شعرشان
خواب دفترهايي را مي ديدند
كه از نامت پر مي شدند
از عطرت
از هرم نفس هايت بر سينه هاي سردم
رفتن بهانه بود
كوليان مست
در شب هاي سرد
بر راه هايي دور
در سرود هاي گرمشان
نامت را هبه باد مي كردند
تنت را
دست هاي سرد بي طاقتت را
بودن ها،فريادها،زيستن ها
همه بهانه بودند
تا آوارگان نام بلندت را
بر زمين سرد
خانه اي كنند از براي
درد ها و بغض هاشان
اشك ها و فرياد هاشان
زيستن ها وبودن هاشان
آري!همه بهانه بود
تا درختان نامت را از بر كنند
تا كودكان تلخ از نامت شاعر شوند
و ابرهاي شهرنامت را بگريند
تا بداني فريادمان بهانه اي بود
ضجه اي بود
اشكي بود
تا راه ها بازت آورند
سوار بر سرير شعرهايم
كه دورمان مي دارد.........
تمام شاعران تنت را سرودند
تمام فاتحان بر تنت تاختند
تمام عاشقان بر تنت اشك ريختند
تمام را ه ها بر تنت روييدند
و شهرها و خانه ها
از گرماي تنت زاده شدند
تا تو در كوچه هايش گم شوي
بر بسترهايش عاشق شوي
با سينه هايش هوا را ببلعي
و با سرودهايش به دور بگريزي
به دور پرواز كني
تا در دورها
تا در بسترهايي دور
تا در راهايي دوردوباره عاشق شوي
دوباره عاشقان تنت را بسرايند
شاعران بر تنت اشك ريزند
و من گام زنم
بر كوچه هاي تلخ اين شهر تلخ
بر خيابان هايش
بر بستر فاحشگانش
بر شعله هاي سرد لذتش
چرا كه تنها تو بهانه بودي
براي فاتحان تا خون ها ريخته شوند
تا دروازه ها باز شوند
و راه ها جان گيرند
چراكه تنها تو بهانه بودي
از براي شعرها و اشك هاي تلخمان
از براي رفتن ها و آمدن هامان
چرا كه تنها
تو بهانه بودي.....
هفت هزار سال باران باريد
هفت هزار رودخانه گريستند
هفت هزار دريا به خون نشستند
تا هفت جز پيكرت از خاك برويند
تا هفت نغمه سرودت تصنيف شوند
تا هفت بوسه بر لبانت جان گيرند
هفت هزار پرنده مردند
هفت هزار شهر سوختند
هفت هزار شاعر سرودند
تا هفت پرده صدايت شكل گيرد
تا هفت تكه قلبت سربرآورد
تا هفت كتاب شعرت خوانده شود
تا افسانه ها در بطنت تصنيف شوند
تا تو هبوط كني بر زمين سردم
و من هفت هزار اشك بريزم
بر دفترهاي خالي شعرم
بر راه هاي سرد شب
بر سينه ات كه هزار پرنده بي آرام
هفت سرود بودنت را تصنيف مي کنند
اي سرود زمين و فرياد آسمان!
هفت سرود سينه ات رابرايم بازگو
تا اسير دستهاي سردم باشي
تا بسرايمت از براي تمامي بادهاي مست
تمامي شب های سرد
تا خانه ات دهم بر هفت سطرشعرم.....