
عجب پژواکی داشت
قار و قور شکممان
شاید چون
سمفونی های بتوون پیر
از صبح تا شب
تکه نانی می جستیم
تا آرام آرام ببلعیمش
آنقدر دویدیم
آنقدر عرق ریختیم
تا کمی وضعمان بهتر شد
بر سفره یمان چند تکه نان
پیدا می شد
زیاد نبود
اما دیگر خجالت نمی کشیدیم
از آهنگ های حماسی شکممان
در اتاق های خلوت
خوشبخت بودیم
روزگاری داشتیم برای خودمان
عرق می ریختیم و می خوردیم
خوشبخت بودیم٬باور کن!
تا این که یک روز
شما آمدید و ما
غذا خوردن را از یاد بردیم
و باز گشنه شدیم
اما دیگر خجالت نمی کشیدیم
از قار و قور شکممان
و از آنجا که بیکار شده بودیم
شروع کردیم به شاعر شدن
و کم کم همگی
شاعرانی شدیم زرد رنگ و نحیف
و بر سر در تمام رستوران ها نوشتیم:
"عشق اشتراکی!"
گرسنه مان بود و هست
اما دیگر عاشق بودیم
و تا ابد شب ها را
با دو دلخوشی به روز خواهیم رساند
یکی با یاد شما
و دیگری این سوال که
نمی شد همان موقع
که گرسنه بودیم بیایید؟.....
و تو زیر دوشی
وقتی پشت در گیر می کنی
با دست های پر
و کلیدی که گم می شود در ته جیبت
وقتی پاسخ تمام پرسش های جهان را
از یاد برده ای
وقتی احساس می کنی زیبایی
و هیچکس نگاهت نمی کند
وقتی آواز می خوانی
و همه ریشخندت می کنند
وقتی اشک هایت را می شماری
و به هیچکس نمی گویی شمار اشک هایت را
وقتی هم آغوش دائمیت
بالش مچاله ات می شود
وقتی تنهایی و ساعت و درد
پا بر گلویت گذاشته اند
وقتی که می ترسی
وقتی که لکنت می گیری
وقتی که مضحک می شوی
چقدر نزدیک می شوی
به دردهای گنگ این روز های نکبتی
چقدر شبیه می شوی
به تمام حماسه های تاریخ
به تمام تراژدی های مضحک
به تمام اشک های بشر
حس می کنم آدم می شوی
حس می کنم
چقدر ساده
چقدر بی بهانه می توان دوستت داشت.....
سلام
در خیابان بودم
حدود ده شب
شانه به شانه دوستی
که از تو می پرسید
خیابان خلوت زهراست
برای نگفتن
نگفتن از تو؟
نگفتن از دست چپ لرزانت؟
نگفتن از پیکر بی نهایت مغرورت؟
نگفتن از صورت تارت؟
نگفتن اززاده شدنت
در اتوبوسی خلوت
همراه با اشک ها و وهم های بهاری؟
نه!از تو گفتم
از تو که
با سینه من نفس می کشی
با حنجره ام حرف می زنی
و با منی
در هر بغض قبل از خواب
و هر اشک بعد از خواب
از تو گفتم با کمی اشک
و ده مرتبه لعنت کردم
تنهایی را با صدای بلند
به یمن قدم زدن در این خیابان خلوت
در خیابان بودم
ای کاش می دانستی
چه زخمیست گفتن ازوهم هایت
ای کاش می فهمیدی
ای کاش خانه نمی کردی
در دفتر شعرم
ای کاش تنها گریزم نبودی
ای کاش نبودی
ای کاش....
شاعر گم شده
"نامه ۴۱ از نامه های شاعر گمشده"
تو شاهزاده خفته ای
و من شوالیه ای
با تمام بوسه های جهان بر لبم
چه کاری از دستانم بر می آید
وقتی جادوگر بدکار قصه
تمام ترافیک های شهر را
بر سرمان آوار می کند؟
عشق من!
یک بار هم که شده آدم باش
و بر تختت آرام بخواب
اگر بیدار شوی
اگر زیر این آسمان خاکستری گام زنی
کلکسیونی خواهی شد
از تمام دردهای بشری
تمام بی قراری ها و اشک ها
تمام سرطان ها و عقده های روحی!
عشق من
ای شاهزاده خفته قصه
آدم باش و کپه مرگت را بگذار
به اندازه تمام شوالیه های جهان درس دارم!
عابر از شاعر پرسید:
سال نو اومد ؟
شاعر با صدای خفش گفت:
خیلی وقته که جاده ها
آدم می بلعند و یه خروار
گاز کوفتی تحویل می دن
عابر از شاعر پرسید:
امسال چه سالیه؟
شاعر خنده اش را قورت داده و گفت:
باید کمی جدی بود!
باید یه فکری به حال زخم ها کرد
زخم های چرکی خیلی خطرناکن
عابر از شاعر پرسید:
تابه حال به نغمه بهار رقصیدی ؟
شاعر عرق پیشنیوشو پاک کرد و گفت:
شهرها بزرگ شدن!
راهها دور شدن!
زخم ها آدم می خورند و
بچه ها می میرند
عابر از شاعرپرسید:
می خواهی واسه بهارشعر بگی!
شاعر بغضش را رها کرد و گفت:
توی خیابون یکی داره می میره
گوش کن!
عابر خندید
شاعر خندید
شاعر از عابرپرسید :
امسال چه سالیه
عابر خنده اش قورت داد و
راست دماغوشو گرفت و رفت
شاعر زیر لب گفت :
جاده ها هنوز آدم می خورند
یک خروار گاز کوفتی تحویل میدن
باید کاری کرد...
