
هر روز
هفت زن
به هفت بهانه تازه
عاشق هفت مرده مي شوند
هر روز
هفت كافه
عشق هاي سرپاييشان را
به هفت هجاي تنهايي
پيشكش هفت عابر تنها مي كنند
هر روز
هفت شاعر
به هفت بيت موزون
هفت شاهزاده را رام مي كنند
هر روز
هر شب
هر هفت روز هفته
به بهانه تمام هفت هاي جهان
از تنهايي مي گريزم
افسوس كه جيب هايم پر از هشتند!
ايكاروس
ساكن خانه بعديست
با درهاي سبز
و پنجره هاي سرخ
هر روز صبح
هفت بار مي ميرد
و هر شب
حمام خون مي گيرد
در اتاق صورتي رنگِ
همسربدكاره اش
ايكاروس
به خورشيد مي خندد
و ايمان دارد
كه روزي
ترتيب خورشيد را
خواهد داد
ايكاروس
افلاطوني سيگاريست
و بهترين رفيقش
سنگيست كه سزيف را
سركار گذاشته است
ايكاروس
گه گاه كافكا مي خواند
و گاهي هواي زنش را مي كند
ايكاروس
ترس از ارتفاع دارد
و يك سال در ميان
پدر نمونه انتخاب مي شود
ايكاروس مي خندد
به تمام افسانه هاي زمين
و از يونان بي زار است
و بزرگ ترين آرزويش
به آغوش كشيدن
لامپ كم مصرف خانه است!
توضیح:ایکاروس٬فرزند ددالوس از قلب اساطیر یونان پر و بال می گیرد.ایکار به همراه پدرش به زندانی در جزیره کرت یونان تبعید شده بود.تلاشش برای فرار از تبعیدگاهش به این دلیل نافرجام ماند که تلالو خورشید آنچنان سرمستش کرده بود که ارتفاع مقرر برای پرواز را از یاد برد و به خورشید نزدیک و نزدیک تر شد٬تا جایی که موم های بال های دست سازش از هم گسیختند و ایکاروس به جای یافتن خانه ای در خورشید در دریا مامن گرفت.......
۱- کوچه بن بست
خواهم خنديد
به تبسم عاشقانه ات
عشق من
به كاهدان زده اي
من
همسر تلخ اين كوچه بن بستم....
****
۲- فاحشه کوچک عاصی
بي تو
بر تو
از تو
و در حسرت تو
روزهايم را
بر ديوار خط مي زنم
و تو بر ديوار نقش مي بندي
فاحشه كوچك عاصي.......
***
۳- جایی میان حماقت و تقدس
براي كرم هاي جوب بي ماهي
شعر گفتن
شاعر را تبعيد مي كند
به جايي ميان حماقت و تقدس
اگر ميدانستي
سزيف چه احمقيست.....
از آن سر كوچه
هر روز پير مردي
تمام راه را گز مي كند
و براي تمام درختان
آرزوي پيروزي مي كند
پيرمرد
هر شب
عاشق ليواني مي شود
كه هميشه حامله است
و نسبش مي رسد
به زهدانِ تَنگ آبي
در حرمسراي شاهان قاجار
پيرمرد
روزي سه ساعت
فيلسوف مي شود
و اثبات مي كند
بي شك سقراط
عاشق شلوار راه راهي بود
كه در شبي بر تختش
هبوط كرده است
پيرمرد
از تمام سنگ هاي كوچه
بچه دارد
و هميشه نگران
تست اعتياد دوچرخه اش است
افسوس!
پيرمرد
براي تمام درختان
آرزوي پيروزي مي كند جز من
چرا كه هنوز نمي داند
شاعران درختان هرزند
كه تنها دركوچه مي رويند!
تو بگو بمير
ومن عمرا نخواهم مرد
چرا كه قبلا
از ترس مرگ
خودم را غرق كرده ام
در اعماق اين ليوان هرجايي
كه هر روز
كسي چايش را هورت مي كشد
از لب هاي لجن زده اش
و ميراث عظيمم را
پيشكش كرده ام
به اين جوب آب
كه سربالا مي رود
و مستقيم مي ريزد
در عمق چشم هاي نكبتي ات!
سيصد ساعت
از روز گذشته
و هنوز شب نشده
من هنوز صبحانه مي خورم
و تو هنوز
بر تختت غلت مي زني
در خيابان دو گربه
از سال ها پيش
به جان هم افتاده اند
و يك كلاغ به جفتشان مي خندد
هنوز سرويس مدرسه
در خيابان هاي خالي
مي چرخد
و هنوز آفتاب بي جان است
نمي داني چرا
سيصد ساعت از روز گذشته
و من بي هيچ تعجبي
دارم صبحانه ام را مي بلعم؟
عنكبوت هاي كوچك
له مي شوند
زير پاي عنكبوت هاي كوچكتر
عنكبوت هاي بزرگ
هيچكاره اند!
چه قصه ي تلخي براي خواب
تو از ترس بر انگشتان من
به خواب مي روي
و من مي شورمت
با تمام صابون هاي جهان
چه قصه ي تلخي
ده بار تكرار كن
چه قصه ي تلخي
چه قصه ي تلخي
چه قصه ي تلخي
براي آخرين بوسه ي عاشقانه
مجالي نيست!
شاعران كوچك له مي شوند
زير پاي شعرهاي كوچكتر....
احتمالا
برف خواهد باريد
در تابستان آينده
و هيچكس تعجب نخواهد كرد
كه چرا
ميوه هاي پاييزي
در تابستان
به عمل مي آيند
و چرا من سخت
گرمم مي شود
در هواي
بي نهايت سرد مرداد
كسي چه مي داند؟
شايد كسي نفس كشيدن را
در اعتراض
به سرد شدن تدريجي زمين
از ياد برد
و شاعران افسرده
خودكشي كنند
با محلول غليظ شده
فحش هاي ناموس
شايد كسي ...نمي دانم
چه دردي!
فكرش را بكن!
جهان چه جاي مزخرفي بود
براي زيستن
اگر تابستان آينده
گرم بود!
كلاغ ها دسته جمعي
خود كشي كردند
و دخترك گندمگون همسايه
با صداي بلند
آبميوه اش را هورت كشيد
چند نخ سيگار
در اعتراض به مرگ
سوختن را از ياد بردند
و ماموران شركت آب
شماراشك هارا
به حروف ياداشت كردند
يك،دو،هفت و ده
و من مطابق معمول
از ياد بردم تا قبل از مرگ
كمي بخوابم
چه افتضاحي!
چه افتضاحيست
كه اينجا نيستي
شايد در كمال حماقت
عاشق مي شديم
و از ياد مي برديم
فرمول هاي مردن را
شايد
در اورشلیم یهودارا
به عقد نيچه در مي آورديم
و با هگل
به شكار دختركان تنها مي رفتيم
شايد
طول و عرض
تمام كافه هاي جهان را
در هم ضرب مي كرديم
تا مساحت
دردهاي كافكا را بيابيم
و معركه مي گرفتيم
با شعرهاي از دست رفته
"اهل كاشانم، هنوز،شايد!"
شايد به ياد تمام زنده ها
ده دقيقه سكوت مي كرديم
و با مردگان مي خوابيديم
و اشك مي ريختيم
به ياد دردهاي آن مرد پير
كه عاشق راننده تاكسي هاي
اين خيابان بود
افسوس!
افسوس كه اينجا نيستي
و من محكومم به دلخوش كردن
به صداي قطره هاي اشك
كه آن بيرون
جايي ميان چشم هاي من
و كتاب هاي بكت
دست به خودكشي مي زنند.....
