تبليغاتX
ترانه اي كه نخواهم سرود من هرگز
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
افسوس که جیب هایم پر از هشتند

هر روز

هفت زن

به هفت بهانه تازه

عاشق هفت مرده مي شوند

هر روز

هفت كافه

عشق هاي سرپاييشان را

به هفت هجاي تنهايي

پيشكش هفت عابر تنها مي كنند

هر روز

هفت شاعر

به هفت بيت موزون

هفت شاهزاده را رام مي كنند

هر روز

هر شب

هر هفت روز هفته

به بهانه تمام هفت هاي جهان

از تنهايي مي گريزم

افسوس كه جيب هايم پر از هشتند!

+ نوشته شده در 19:43 توسط سهيل آقازاده.
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
شکوه ایکاروس!

ايكاروس

ساكن خانه بعديست

با درهاي سبز

و پنجره هاي سرخ

هر روز صبح

هفت بار مي ميرد

و هر شب

حمام خون مي گيرد

در اتاق صورتي رنگِ

همسربدكاره اش

ايكاروس

به خورشيد مي خندد

و ايمان دارد

كه روزي

ترتيب خورشيد را

خواهد داد

ايكاروس

افلاطوني سيگاريست

و بهترين رفيقش

سنگيست كه سزيف را

سركار گذاشته است

ايكاروس

گه گاه كافكا مي خواند

و گاهي هواي زنش را مي كند

ايكاروس

ترس از ارتفاع دارد

و يك سال در ميان

پدر نمونه انتخاب مي شود

ايكاروس مي خندد

به تمام افسانه هاي زمين

و از يونان بي زار است

و بزرگ ترين آرزويش

به آغوش كشيدن

لامپ كم مصرف خانه است!


پی نوشت:تیتر کش رفته شده از یکی از شعر های بودلر در کتاب "گل های رنج" !


توضیح:ایکاروس٬فرزند ددالوس از قلب اساطیر یونان پر و بال می گیرد.ایکار به همراه پدرش به زندانی در جزیره کرت یونان تبعید شده بود.تلاشش برای فرار از تبعیدگاهش به این دلیل نافرجام ماند که تلالو خورشید آنچنان سرمستش کرده بود که ارتفاع مقرر برای پرواز را از یاد برد و به خورشید نزدیک و نزدیک تر شد٬تا جایی که موم های بال های دست سازش از هم گسیختند و ایکاروس به جای یافتن خانه ای در خورشید در دریا مامن گرفت.......

 (تکمیلی) و (تکمیلی)

 

+ نوشته شده در 21:3 توسط سهيل آقازاده.
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
من همسر تلخ این کوچه بن بستم- سه تجربه

                   ۱- کوچه بن بست

خواهم خنديد

به تبسم عاشقانه ات

عشق من

به كاهدان زده اي

من

همسر تلخ اين كوچه بن بستم....

****

         ۲- فاحشه کوچک عاصی       

بي تو

بر تو

از تو

و در حسرت تو

روزهايم را

بر ديوار خط مي زنم

و تو بر ديوار نقش مي بندي

فاحشه كوچك عاصي.......

***

      ۳- جایی میان حماقت و تقدس

براي كرم هاي جوب بي ماهي

شعر گفتن

شاعر را تبعيد مي كند

به جايي ميان حماقت و تقدس

 

اگر ميدانستي

سزيف چه احمقيست.....

+ نوشته شده در 12:27 توسط سهيل آقازاده.
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
شاعران درختان هرزند كه تنها در كوچه مي رويند

از آن سر كوچه

هر روز پير مردي

تمام راه را گز مي كند

و براي تمام درختان

آرزوي پيروزي مي كند

پيرمرد

هر شب

عاشق ليواني مي شود

كه هميشه حامله است

و نسبش مي رسد

به زهدانِ تَنگ آبي

در حرمسراي شاهان قاجار

پيرمرد

روزي سه ساعت

فيلسوف مي شود

و اثبات مي كند

بي شك سقراط

عاشق شلوار راه راهي بود

كه در شبي بر تختش

هبوط كرده است

پيرمرد

از تمام سنگ هاي كوچه

بچه دارد

و هميشه نگران

تست اعتياد دوچرخه اش است

افسوس!

پيرمرد

براي تمام درختان

آرزوي پيروزي مي كند جز من

چرا كه هنوز نمي داند

شاعران درختان هرزند

كه تنها دركوچه مي رويند!

+ نوشته شده در 10:28 توسط سهيل آقازاده.
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
تو بگو بمير و من عمرا نخواهم مرد

تو بگو بمير

ومن عمرا نخواهم مرد

چرا كه قبلا

از ترس مرگ

خودم را غرق كرده ام

در اعماق اين ليوان هرجايي

كه هر روز

كسي چايش را هورت مي كشد

از لب هاي لجن زده اش

و ميراث عظيمم را

پيشكش كرده ام

به اين جوب آب

كه سربالا مي رود

و مستقيم مي ريزد

در عمق چشم هاي نكبتي ات!

+ نوشته شده در 19:21 توسط سهيل آقازاده.
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
سيصد ساعت از روز گذشته

سيصد ساعت

از روز گذشته

و هنوز شب نشده

من هنوز صبحانه مي خورم

و تو هنوز

بر تختت غلت مي زني

در خيابان دو گربه

از سال ها پيش

به جان هم افتاده اند

و يك كلاغ به جفتشان مي خندد

هنوز سرويس مدرسه

در خيابان هاي خالي

مي چرخد

و هنوز آفتاب بي جان است

نمي داني چرا

سيصد ساعت از روز گذشته

و من بي هيچ تعجبي

دارم صبحانه ام را مي بلعم؟

+ نوشته شده در 22:18 توسط سهيل آقازاده.
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
عنکبوت های بزرگ هیچکاره اند....

عنكبوت هاي كوچك

له مي شوند

زير پاي عنكبوت هاي كوچكتر

عنكبوت هاي بزرگ

هيچكاره اند!

 

چه قصه ي تلخي براي خواب

تو از ترس بر انگشتان من

به خواب مي روي

و من مي شورمت

با تمام صابون هاي جهان

چه قصه ي تلخي

ده بار تكرار كن

چه قصه ي تلخي

چه قصه ي تلخي

چه قصه ي تلخي

براي آخرين بوسه ي عاشقانه

مجالي نيست!

شاعران كوچك له مي شوند

زير پاي شعرهاي كوچكتر....

+ نوشته شده در 12:9 توسط سهيل آقازاده.
شنبه هفتم اردیبهشت 1387
جهان چه جاي مزخرفي بود براي زيستن اگر...

احتمالا

برف خواهد باريد

در تابستان آينده

و هيچكس تعجب نخواهد كرد

كه چرا

ميوه هاي پاييزي

در تابستان

به عمل مي آيند

و چرا من سخت

گرمم مي شود

در هواي

بي نهايت سرد مرداد

كسي چه مي داند؟

شايد كسي نفس كشيدن را

در اعتراض

به سرد شدن تدريجي زمين

از ياد برد

و شاعران افسرده

خودكشي كنند

با محلول غليظ شده

فحش هاي ناموس

شايد كسي ...نمي دانم

چه دردي!

فكرش را بكن!

جهان چه جاي مزخرفي بود

براي زيستن

اگر تابستان آينده

گرم بود!

+ نوشته شده در 20:12 توسط سهيل آقازاده.
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387
کلاغ ها.نیچه وشکار دخترکان تنها

كلاغ ها دسته جمعي

خود كشي كردند

و دخترك گندمگون همسايه

با صداي بلند

آبميوه اش را هورت كشيد

چند نخ سيگار

در اعتراض به مرگ

سوختن را از ياد بردند

و ماموران شركت آب

شماراشك هارا

به حروف ياداشت كردند

يك،دو،هفت و ده

و من مطابق معمول

از ياد بردم تا قبل از مرگ

كمي بخوابم

چه افتضاحي!

چه افتضاحيست

كه اينجا نيستي

شايد در كمال حماقت

عاشق مي شديم

و از ياد مي برديم

فرمول هاي مردن را

شايد

در اورشلیم یهودارا

به عقد نيچه در مي آورديم

و با هگل

به شكار دختركان تنها مي رفتيم

شايد

طول و عرض

تمام كافه هاي جهان را

در هم ضرب مي كرديم

تا مساحت

دردهاي كافكا را بيابيم

و معركه مي گرفتيم

با شعرهاي از دست رفته

"اهل كاشانم، هنوز،شايد!"

شايد به ياد تمام زنده ها

ده دقيقه سكوت مي كرديم

و با مردگان مي خوابيديم

و اشك مي ريختيم

به ياد دردهاي آن مرد پير

كه عاشق راننده تاكسي هاي

اين خيابان بود

افسوس!

افسوس كه اينجا نيستي

و من محكومم به دلخوش كردن

به صداي قطره هاي اشك

كه آن بيرون

جايي ميان چشم هاي من

و كتاب هاي بكت

دست به خودكشي مي زنند.....

+ نوشته شده در 14:1 توسط سهيل آقازاده.