
چاره چيست؟
من ايمان آوردم
به وحشت اتاق تاريك
و پنهان شدم
در لابلاي
اولين اشك شور
من حس كردم
هرزگي چشمان خورشيد را
وقتي كه از زور شهوت
دو دو مي زد
من ديدم
سزيف را
وقتي كه پنهان مي شد
در پر
كلاغ هاي مهاجر
و ايكاروس را
وقتي كه از زور ترس
خود ارضايي مي كرد
من در اتاق تاريكم
به افسانه ها خنديدم
و شاعران بزرگ را
با دست هاي كوچكم
خنداندم
اما چاره چيست؟
من محكوم به خنديدنم
در اتاق تاريك و اشك
سه سيب را
در دست هايت بازي مي دادي
شاعران مي مردند
در بند بند انگشت هايت
و عشق اپيدمي مي شد.....
۲-كاش
سقف
تازيانه مي زند
بر تن كتاب هاي پرنده
و خورشيد
عزا مي گيرد
در صفحه هاي سفيد
كاش كسي چراغ را
روشن كند
۳-جهان را دریغ می کنی
جهان را دريغ مي كني
از شاعر احمق
وقتي خلاصه اش مي كني
در بوسه اي
كه شايد روزي
از سر اتفاق
روانه كني بر باد....
به زباني كه نمي دانم
از بر مي كنم
تا فرياد خورشيد را
به زبان مرگ
در گوش اين استكان چاي كنم
تا شايد روزي
دريايي را
كه از چشم هاي من دزديده
پس دهد!
براي من
دو هفتا مي شود شصت
چرا كه من
نسبم مي رسد به اقليدس!
۲-عاشقانه
عاشقانه ترين
زمزمه ي روزم
فحش ناموسيست
كه نقش مي بندد
بر تن اين روز آفتابي
نفس كشيدن
عرق كردن
و هواي سنگين اتوبوس
كسي نياز به پرواز دارد؟
۳-وارونگی
جهان را
وارونه مي بينم
در چشمهاي وارونه ات
وارونه گي
وارونه گي
و دنياي بينهايت بي رحمم
بي نهايت ديوانه مي شود
درعمق چشم هاي مبتذلت
كسي چه مي داند؟
زيبايي
پر از ديوانگي است
تو مي شوي تخته خوابي
كه بران غلت مي زند
تا شايد روزي
شاهزاده اي
سوار بر فرهنگ لغات
براي بردنش بيايد
و به زبان افسانه ها سخن بگويد
افسوس كه نمي داند
زبان افسانه ها
از لغت خالي است
كوسه هايي
از جنس درد دارم
كه روزي سه بار مي خندند
و هزار بار مي ميرند
و نهنگ هايي كه
از بر شكسپير مي خوانند
و هر شب خواب مكبث را مي بينند
ماهيان عظيمي
كه از نوزادها مي ترستد
و خودشان را
براي عجوزه ي همسايه
لوس مي كنند
تا برايشان
نيچه بخواند
افسوس
كه هيچ ماهي سرخ كوچكي
در تنگم نمي گنجد...
سال هاست كه خفته ام
برآغوش هبوط
و خورشيد را مي شمارم
شايد كسي
ساعت را گم كرده باشد.......
۲-مجال
بدون سينه ات
بدون بوسه ات
زندگي در بي مجالي مي گذرد
من عاشق زيستن
در بي مجاليم!
۳-من!
من
هرزگي ذهن خورشيدم
وقتي
كه مي انديشد به كسوف....
۴-اشک
ده اشك
صد اشك
هزاران اشك
بر پيراهن خيست
اشك ها را مي پرستم
چرا كه طرح اندامت
غوغا مي كند
بر پيراهن خيس
۵-آندرومدا*
آندرومدا
كهكشانيست
آنسوي آخرين تاريكي چشمهايت
زن به زنجير كشيده شده
زن به زنجير كشيده شده
زن به زنجير كشيده شده
۶-رقص
رقص
بر تمام لبه هاي تيغ
زخم ها بر پايم
بوسه خواهند زد
و من غرق خواهم شد
در لذت نفرت
*آندرومدا کهکشانیست کمی آنسوتر از راه شیری خودمان.فارسیش همان "زن به زنجیر کشیده شده "است
چشم هايم را بستم
و گفتم :"احمقم"
و گفتيد
و گفتند
كسي پيدا نشد تا بگويد
با چشم هاي بسته
نمي توان احمق بود
چراكه حماقت
بيماري پل ها و چشم هاست
ديگر نمي توان احمق بود
چون چشمهايمان
آنقدر از زور ترس
دو دو زدند
كه دويدند به سرزمين هاي دور...