تبليغاتX
ترانه اي كه نخواهم سرود من هرگز
دوشنبه 28 مرداد1387
هیچکاک،تندیس سر گشتگی های مدرنیسم

  با نگاهی تاریخ محور و شناخت شناسانه به رابطه دیالکتیکی مابین اروپای کهن و آمریکای نوخاسته در قرن اخیراین حقیقت مکشوف می شود که در هر دو مورد با چهره های ژانوسی حقیقتی واحد روبروییم.هر جنبش زیبایی شناسانه ی اجتماع محوری که در آمریکا چهره ای معصوم،غریزی و طبیعی را به نمایش می گذارد در اروپا تبدیل به دیو درنده خویی می شود که با پنجه های خشونت و افراط می کوشد خود را از زیر بار سنگین میراث سنت های دیرین و شکست های جدید برهاند.بزرگ ترین و واضح ترین نمونه ی اجتماعی شده ی این رابطه ی درونی،جنبش هایی است که به تحولات طوفان گون سالهای شصت میلادی در فرانسه انجامید.تحولات صرفا اجتماعی آمریکای آن روزها،در جهت افزایش آزادی های اجتماعی،به خصوص آزادی های جنسی،آنچان بهمن گون به اروپا رسید که راهی جز شکست و گذار به پسا مدرنیسم در پیش رو ندید.هر چند این تحلیل نه جامعیتی کامل را داراست و نه سر آن دارد که روابط دیالکتیکی بین دو قاره را به طور کامل تبیین کند،اما مسیری منطقی برای ورود به دنیای هیچکاک را پیش روی ما قرار می دهد.

  "هیچکاک انگلیسیست".آیا این گزاره کمکی به ما در نقد آثار او می کند؟بی شک بله،اما این گزاره هنگامی راه به بزرگترین حقیقت دنیای هیچکاک میکشد که به این صورت تکمیل شود:"هیچکاک فرزند انگلیس است،فرزندی که در آمریکا روزگار می گذراند."ریشه های سرگشتی های درام هیچکاکی را باید در این دو جمله ی به ظاهر ساده جست.نگاه اروپایی،نسبت به جامعه آمریکایی همیشه نتایجی شگفت و غیر قابل پیش بینی در پی دارد.این نتایج و آثاری که پیامد منطقی همین نگاهند،چه در عرصه ی هنر خالص و چه در جنبش های اجتماعی،همواره بین قطب های متضاد و رادیکالی در تناوبند.اولین و شاید بزرگترین زاده ی این تناقض در عرصه ی سینما چاپلین است،که با کمی جسارت و چشم پوشی از برخی جنبه های اجتماعی آثارش،می توان اورا روی دیگر سکه ی سینما ی هیچکاک دانست.آری،غرابت بین این دو تا به حدی واضح و کشنده است،که تا کنون نگاه کمتر منتقدی را به سوی خود جلب کرده است.چاپلین از پس پنجره ی میراث سنت خود، ورطه ی آمریکا را به مثابه دنیایی پر از مضحکه می بیند،که تنها راه برای تاویل آن، تشدید مضحکه های برژوازی حاکم بر روی نوار ِفیلم است.تشدیدی که در قلب خود تراژدی های دنیای سرمایه داری را فرایاد می آورد.حال آنکه هیچکاک این ورطه را چونان فضایی کافکایی می بیند که نمود های بیرونی مضحکه ی آن،وحشت و سرگشتگی های روانی اند.در میان این دو نمود،نمود چاپلینی تراژیک تراست،اما هیچکاک دنیای وهم زده ی زیبایی شناسی آمریکایی را بهتر به مخاطب عرضه می کند.

  از سویی دیگر،هیچکاک به شدت آمریکاییست.نگارنده با قلمی کردن این گزاره پس از کنکاش های بالا،مسلما خود را در معرض اتهام دوگویی و تناقض نویسی قرار می دهد.اما باید به این نکته توجه داشت که هیچکاک سنتز رابطه ی دیالکتیکی میان اروپا و آمریکاست،نه صرفا نماینده ای از اروپا در فضای زیباییشناسی آمریکا.تراژدی دراماتیک آثار هیچکاک،بر خلاف تراژدی محیطی چاپلین،نیز از همین آبشخور قابل تبیین است.این تراژدی از آن جهت هنوز ناشناخته باقی مانده که هیچکاک با زیرکی هرچه تمامتر،آن را در پس ِ پرده ی پایان های خوش آثارش پنهان کرده.هیچکاک اگرچه از پس میراثش به مغاک خیره می شود،اما دغدغه هایش به شدت آمریکاییست.هیچکاک به روانشناسی لاکانی تا جایی اجازه ی عرض اندام می دهد که در خدمت حلقه های درام باشد،درست بر خلاف سینماگران مطرح اروپایی ،از جمله برگمان و فلینی،که درام را محملی برای بیان آرای نظری خود می یابند.هیچکاک همچنین با پرداختن به گیشه،این حکم را قطعی می کند که:در هوای برژوازی رادیکال آمریکایی،تنها اندیشه هایی یارای خودنمایی دارند که علاوه بر ذهن منتقدان،جیب تماشاگران را نیز به کار گیرند.

  با کلنجار رفتن با گزاره های بالا به این پرسش خواهیم رسید که "آیا در مورد هیچکاک،با فیلم سازی عمیق روبرو هستیم؟"پاسخ دادن قطعی به این سوال تمامیت این جستار را بر لبه ی پرتگاه قرار خواهد.برای رسیدن به پاسخ این سوال ابتدا باید به پرسشی دیگر پاسخ دهیم."چگونه اثری را می توان عمیق نامید؟"در تبیین پاسخ این سوال به بحثی کوتاه،و به طبع تا حدودی ناقص،بسنده می کنم.اگر عمق هنری را،حاصل تلاشی آگاهانه برای به نمایش در آوردن ،و در سینما دراماتیزه کردن،آرا فلاسفه،روانشناسان و ....بدانیم،بی شک هیچکاک فرسنگ ها با مفهوم عمق فاصله دارد.این نگاه حتی در ادبیات،به طور مثال،کافکا،داستایوفسکی و بکت را از مقوله ی عمق مستثنی می کند.حال اگر عمق را مقوله ای ناخوآگاه و غیر ارادی بدانیم،یعنی آن را استعاره ای زنده از مغاک تناقض های هر عصر تصور کنیم،انگاره ای که اکتاویو پاز در مورد شعر نو آن را "طعن و تمثیل" می خواند،ناخواسته ردای عمق را برای تن هیچکاک دوخته ایم.

  هیچکاک با فیلم هایش،دغده های اروپا را ملبس به فرهنگ روشنفکری آمریکا به جهان عرضه داشت.معجونی غریب که برای نقدش می باید از فضای تک ساحتی سینمای اروپا گذشت.هیچکاک همانقدر متعلق به بورژوازیست که آن را نقد میکند.ورطه های جهان نو را با توسل به ابزار های همین جهان به تصویر می کشد،گونه ای از خواستن و پس زدن،و البته غم غربت که رمانتیک های اولیه ی آلمان و انگلیس را فریاد می آورد.نقد دوباره و چند باره ی آثارهیچکاک هیچ اگر نداشته باشد،که دارد،ما را در شناخت دو جریان یاری خواهد داد،اول در شناخت جریان های روشنفکری آمریکایی،یا واضح تر،سرمایه داری و دیگری،جریانی که من از سر اجبار آن را رمانتیسم آمریکایی می خوانم،جریانی که پس از دو قرن از فراز اقیانوس اطلس گذر کرد و تنها بارقه های بی جان آن به آمریکا رسید.هیچکاک را باید شناخت،چرا که با این شناخت می توان دنیای نو را در تناقض هایش به تصویرکشید،در یک کلام باید گفت،هیچکاک تندیس سرگشتگی های مدرنیسم متاخر است.


پ.ن:فیلم شناسی هیچکاک(+)

+ نوشته شده در 19:13 توسط سهيل آقازاده.
شنبه 26 مرداد1387
بگو تا اولين اتوبوس چند سال راه است؟

اين خانه

ده خورشيد دارد

و ده ماه

و هر شب

پر مي شود

از عنكبوت هاي بيقرار

 

عشق من!

بگو تا اولين اتوبوس

چند سال راه است؟

+ نوشته شده در 10:25 توسط سهيل آقازاده.
دوشنبه 21 مرداد1387
کیشلفسکی،طغیانگر علیه خود
خالق ورونیک...

  گریز دائمی از یک ایده ی خاص و تلاش برای زدودن نهایی آن از تارو پود یک اثر،نتیجه ای وارون درپی دارد.این گریز دائمی باعث درونی سازی ایده و تولید اثر بر پایه های نامرئی موضوئیتی خاص می شود.با این دید می توان کیشلوفسکی را فیلم سازی یکسره سیاسی دانست.تاکید گسترده ی او بر این نکته که فیلم هایش،ساخته هایی"غیر سیاسی"اند و پافشاری او بر این گزاره که رسالت او به تصویر کشیدن دنیای درون است مخاطب را بیشتر به این قضاوت علاقه مند می کند. کیشلوفسکی خود را شکست خورده می انگارد،چرا که فیلم سازی را آلتی ابتر برای راه کشیدن به دنیای درون می داند،این در حالیست که گرم ترین ستایش های خود را معطوف برگمان می کند که به این دنیا دست یافته است.انگشت گذاردن بر این"گریز از سیاست" و مغموم دانستن سینما در خودکاوی های فلسفی،به رغم پیروزی های دیگران،کلید نهایی دست یابی به جان آثار این فیلم ساز است.

  کیشلفسکی جان جهان شکست خورده است.او به ضم خود در هنر شکست خورده چرا که به جای ادبیات،فیلم سازی را برگزیده است.همچنین او از جهانی مغموم سر بر می آورد.لهستانی که در آن آخرین تقلاهای چکش آهنین استالین،تبدیل به مضحکه ی تاریخی مارکسیسم دولتی می شود.کیشلفسکی راوی شکست است،نه جهان درون که به گفته ی خودش ملغمه ایست از "غریزه،رویا،تقدیر و عشق".او می کوشد ردای فرسوده ی برگمان را به تن کند،اما در می یابد روح زمانه اش این چنین عقب گردی را تحمل نخواهد کرد.پس دست به انکار روح زمانه اش می زند،غافل از اینکه با این انکار خود به تجلی تمام قد زمان تبدیل می شود.او آرامنشهر را در درون می جوید،اما زمین واقعیت سفت تر از آن است که اجازه ی چنین گریزی را بدهد پس به همراه شخصیت های فیلم هایش تبدیل به ناظر منزوی هیاهوی بیرون می شود که استعلا را دردیدن جهان بیرون به وسیله ی جهان درون می یابد.چنان که "تومگ" در"فیلم کوتاهی درباره عشق"وقتی با آغوش گشوده ی زنی روبرو می شود که او را از طریق دوربینش دید می زده می گریزد،و می کوشد از طریق مرگی خودخواسته به استعلا دست یابد و وقتی تلاشش نافرجام باقی می ماند ترجیح می دهد یک ناظر باقی بماند یا "ورونیکا" در "زندگی دوگانه ی ورونیک" سعی می کند به بیرون از طریق گویش خیره شود.

  فرجام این شکست و راه گریز از آن چیست؟کیشلفسکی در آثارش می کوشد در ضمن طرح این سوال به آن نیز پاسخ دهد،اما روشن ترین پاسخ در یک فیلم نمود پیدا می کند:"زندگی دوگانه ی ورونیک"که بی شک بهترین و قابل ستایش ترین اثر اوست.مونیکا مور،منتقد انگلیسی و نویسنده ی کتاب "سرشت و سرنوشت"که نقد کلی آثار کیشلفسکیست در توصیف ارزش این فیلم تنها به نوشتن سه کلمه تن می دهد:"تکان دهنده،شگفت،جادویی!"بی شک مور در این تفسیر به خطا رفته است،چرا که به رغم فضاسازی عجیب فیلم ،بازی خیره کننده ی ایرنه ژاکوب و موسیقی مسخ کننده ی فیلم،که اثر پرایزنر است،با فیلمی به غایت سرراست روبرو هستیم.فیلم،تهوع سارتر را فرا یاد می آورد و پیش نهاد نهاییش استعلا در طریق هنر است.هنگامی که ورونیکا ی لهستانی بر صحنه ی تالار و در اوج موسیقی جان می دهد کیشلفسکی اوج ایجاز خود را تجربه می کند.ورونیکا آنچنان در هنر استعلا می یابد که بازگشتش به سطح عادی زندگی و تن دادن به تماشای دوباره ی دنیا از طریق گویش ناممکن می نماید.پس کار ناتمام تومگ ِ فیلم کوتاهی درباره ی عشق را تمام می کند و از نظاره منفعل دنیا دست می شوید،به هنر پناه می برد و می میرد.این گریز از نظاره،لشگر کشی فیلمساز بر علیه خود است.دیالکتیک نهایی نظاره و تاثیر که به تمامی جان خالق فیلم را از آن خود کرده است یک سنتز دارد و آن تاثیر از طریق هنر است.همچنین این فیلم اوج شکست خوردگی ملی کیشفسکی را به تماشا می گذارد،ورونیکای لهستانی می میرد،تا ورونیک فرانسوی به زندگی ادامه دهد.

  کیشلفسکی خود در تفسیر آثارش به خطا رفته است.هنگامی که می گوید:"هدف این است که آنچه را در درون ما قرار دارد،به تصویر بکشیم،اما راهی برای تصویرکردن آن وجود ندارد."فرسنگ ها از آثارش دور افتاده است.هدف به تصویر کشیدن منفعلانه و روانشناسانه درون نیست،چرا که سینما با برگمان مدت هاست که از این برزخ رهایی یافته است.هدف،روایت شکست هاست.شکست هایی که بیش از آنکه متعلق به جشنواره های سینمایی رنگارنگ فرانسه باشند متعلق به زادگاه کارگردانند.متعلق به جهان سومی که فیلمساز از آن سربرآورد و این شاهدی قویست برای سیاسی نامیدن او.فیلم های کیشلفسکی تمنای شهوت وار برای تاثیر و خلقند که در زادگاه او ناممکن می نماید.کیشلفسکی کوشید برگمان باشد غافل از اینکه برشانه های برگمان به افقی فراختر دست پیدا کرده است،هر چند که او نتیجه ی منطقی نسل برگمان است.

  کیشلفسکی راوی فوق العاده ایست که بهت و لذت را با کمک آهنگساز فیلم هایش ،پرایزنردر جان مخاطب می ریزد.فیلم های کیشلفسکی را باید دید و بی توجه به داوری های خود کارگردان که به شدت تقلیل گراست به نقد کشید.در نهایت می ماند گفتن این که کیشلفسکی روح عاصی جهان سوم است....


پ.ن:فیلم شناسی کیشلفسکی(+)و(+)

پ.ن۲:نقد زندگی دوگانه از نگاه محمد آقازاده(+)

پ.ن۳:آثار پرایزنر ِافسونگر(+)

+ نوشته شده در 15:29 توسط سهيل آقازاده.
شنبه 19 مرداد1387
سینما،ایستاده بر شانه های شکست خورده برگمان

 زدودن گره های داستانی و گریز از درام به معنای شناخته شده و پناه بردن به پرسش های هستی شناسانه به منظور ایجاد گونه ای از روایت،حرکت بر لبه ی باریک تیغ است.این حرکت در بطن خود فراچنگ آوردن گونه ای از شکست است،که هر حرکت تک ساحتی در نهایت به آن می انجامد.با بسط این نگاه،می توان به راحتی این گزاره را پذیرفت که "برگمان پیش از اولین برداشت،شکست خورده بود".برگمان با تعدیل ساختارهای خاص درام و ابداع گونه ای جدید از روایت،کوشید تا انسان محتضر را فارغ از رابطه ی دیالکتیکی مغلوبش با جامعه بر تخت تشریح جای دهد تا بر دستاوردهای فروید،یونگ و اخلافشان در مورد انسان به ماهو انسان خرقه ای از تصویر بپوشاند.

اما شکست حقیقی برگمان در تعدیل تاثیر جامعه نیست،بلکه در یکسره منفعل دانستن انسان در برابر جامعه و نادیده گرفتن رابطه ی دیالکتیکی وی با ساختار کلی اجتماع ست.نتیجه ی منطقی این دید و پیشنهاد غایی این برنهاد،گریز به درون و سیرنفس تحت لوای گزاره های روانشناسانه است،که البته برگمان در به تصویر کشیدن آن کاملا چیره دست است و نمونه ی کاملی از ایجاز روایی و لذت بصری را در مقابل چشمان مخاطب خود قرار می دهد که گریز از آن ناممکن می نماید.یه طور مثال در"پرسونا" شخصیت اصلی فیلم که با عقده ی الکترا دست و پنجه نرم می کند با دیدن تصاویر خود سوزی و جنگ و غارت،فرار را بر قرار ترجیح می دهد و به نقطه ای ساکت پناه می برد تا با مطالعه ی روانشناسانه ی شخصیت پرستار،که در طول تکوین ساختار فیلم مشخص می شود نسخه ی بیرونی شده ی همان شخصیت قبلی است،آرامش از کف رفته اش را باز آورد.یا در فیلم "سکوت"،که در مکانی نامشخص با مردمانی نا آشنا با زبانی مجهول می گذرد،ارتشی که در پس زمینه در رفت و آمد است و شرایط یخ زده ی محیط ،جولانگاهی فراخ برای تاخت و تازهای روانشناسانه ی دو خواهر و کودک همراهشان فراهم می آورد.

برگمان با تجزیه کردن امر واقع به نمود های جدا از هم و بررسی قسمتی از این نمود ها نشان داد که در حرکت از مصداق به سوی کلیتی خاص موفق است هرچند که در عکس این سیر چندان کارآمد نیست،یعنی در اثبات ضرورت اینچنین تجزیه ای نا موفق است.نگاه درون ساختارانه به فیلم های برگمان،و کلنجار رفتن با بحث های نظری که پیش از این آمد،به همراه مقادیری از بی رحمی،راه را برای این قضاوت باز می کند که وجود برگمان به مثابه مولف در سیر کلی تاریخ سینما و از آن فراخ تر،در روند کلی خود آگاهی انسان،وجودی غیر ضروری بود.آیا این قضاوت،قضاوتی منطقی و مستدل است؟بی شک خیر.چرا که از دید هگل انباشت خود آگاهی جز از راه شکست های پی در پی انسان ِتاریخی،از راه دیگری بدست نمی آید.اگر برگمان شکست نمی خورد،راه برای شکست کارگردان های متاخرتر از وی از جمله کیشلوفسکی که کوشیدند از انسان تصویری روانشناسانه اما در بطن جامعه و در موقعیت هایی خاص ارائه دهند باز نمی شد.مسلما این گریز روانشناسانه برگمان بود که اجازه داد ورونیکا،در زندگی دوگانه ی ورونیکای کیشلفسکی،از طریق هنر به استعلای نهایی دست یابد.

برگمان بنایی سترگ در تاریخ سینماست که انکارش به معنای انکار کل آنچیزیست که هگل می کوشید تا تحت نام ایده یا روح تبیینش کند.برگمان روح عصر خود بود.فرزند نسل جنگ زده ای که در قاموسش،میراث آرمانشهر خواهانه ی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم تبدیل به روح دژخیمانه ی هیتلر و دیگران شد.بریده شده از آرمان های گذشته و پیوند نخورده به گریز از آرمان ِآینده.برگمان فرزند خاکستر جنگ است.تاثیر پذیرفته از جامعه ی متلاطم اروپا که این تاثیر را به کلی نفی می کند.بی شک بنای قسمتی از سینمای بعد از برگمان بر شانه های او قرار گرفته است.پس برای شناختن این سینما باید ابتدا برگمان را به تمامی شناخت.


پ.ن:فیلمشناسی برگمان

+ نوشته شده در 13:51 توسط سهيل آقازاده.
جمعه 18 مرداد1387
استخوان که له شود...وقت رفتن است!

استخوان که له شود،تک تک رگ ها به ناله می افتند.خون آرام آرام می غلتد و کف لخت اتاق را پر می کند.خورشید زل می زند به پنجره ی خالی،عطش و گرما هجوم می آورند ...استخوان که له شود،مجبورم آرام دراز بکشم روی کف لخت اتاق ،رگ های پاره شده ام را تقسیم می کنم بین حشرات ِ سردی که زیر سنگ های کف می لولند و تاب می خورند و نفس می کشند،پوست پاره شده ام کم کم زرد می شود و خورشید زل می زند به پنجره خالی،عطش و گرما هجوم می آورند....آرام گذر می کنی،تمام استخوان هایت له شده اند.خورشید آرام آرام پهن می شود بر پیکر نیمه جانت.سخاوت مندانه رگ هایت را تقسیم می کنی بین حشرات زمین...یک رگ،دو رگ،تمام اندامت پر می شود از رگ های بی جان،دیگر وقت رفتن است....استخوان که له شود،رگ ها که به ناله بیفتند و کف اتاق پر شود از مایع گرم ِسرخ گون،وقت رفتن است،خورشید هم بی تابی می کند،زل می زند به پنجره ی سرد و چشمکی حواله ی حشرات سیراب شده می کند....یک رگ،دو رگ،تمام اندامت پر می شود از رگ های بی جان،دیگر وقت رفتن است....باید بروم،سالهاست که می روم،شاید قرن هاست،من پیر ترین مسافر این راهم.یک پایم راهمراه استخوان هایش جایی میان راه جا گذاشته ام،با یک پایم میدوم،وقت دویدن است،سالهاست که می دوم،شاید قرن هاست....استخوان که له شود مسیر کش می آید،طولانی می شود،انقدر طولانی که فراموش می کنی در حال کوچی،اسیر دست های راهی،جاده خانه ات می شود و تو استخوان هایت را جایی گم می کنی.....یک رگ ،دو رگ،تمام اندامت پر می شود از رگ های بی جان،دیگر وقت رفتن است....آرام گذر می کنیم،استخوان هایمان له شده اند و رگ هایمان خون گرممان را پیشکش این حشرات سرد می کنند،یک پای من و یک پای تو،گونه های ورم کرده ات بی تابی می کنند،از تب می سوزند،انگار خورشید جایی زیر پوستت مرده است،ذوب می شوم بر پیراهنت،آرام گذر می کنی.....پایم را آرام جا می دهم میان دو سنگ ،آرام ِآرام!سنگ دیگری بر دست ِراستم بی تابی می کند.سنگ را بالا می برم و تا سه می شمارم...یک،دو،سه...پایم چهل تکه می شود،درد را از یاد می برم،حشرات نوازشم می کنند،بخورید فرزندان من!غذای گرم آورده ام....استخوان له شده،استخوان له می شود،استخوان له خواهد شد...رفته ام ،می روم،خواهم رفت...دیوارهای اتاق گر می گیرند،می سوزند،ذوب می شوند،خورشید بی تابی می کند برای پیکر بی جانم ،نور نزدیک می شود،تاریکی پس می رود ،هوا گرم ِگرم می شود،عطش هجوم می آورد،وقت رفتن است....خورشید طمع می کند به پیکر بی خونم،می خواهد ببلعدم،خوش خیال دیوارها را به آتش می کشد،من اما می خندم،سالهاست که گم شده ام در میانه های جاده....استخوان که له شود،تک تک رگ ها به ناله می افتند.خون آرام آرام می غلتد و کف اتاق را پر می کند.خورشید زل می زند به پنجره ی خالی،عطش،گرما هجوم می آورند...وقت رفتن است....

+ نوشته شده در 1:33 توسط سهيل آقازاده.
سه شنبه 15 مرداد1387
زوزه

تمام گرگ های جهان

بر صفحه های کتاب

زوزه می کشند

روزهای سرد

آبستن شب های گرمند

و فاحشه های باکره

اسب های زرد

می زایند


یک درخت

هفت خانه

و سیصد صفحه ی دفتر....

+ نوشته شده در 11:38 توسط سهيل آقازاده.
چهارشنبه 9 مرداد1387
در جلجتا،برف مي بارد

  سينه ي كوه با سنگ هاي صيقلي،يك گودال،يك مرد،نيمه جان...سه كلاغ،سه قطره اشك،كوه مي لرزد،مرد مي خندد....يك كلاغ،دو كلاغ،سه كلاغ....نه!...يك كلاغ،دو كلاغ،دو كلاغ و يك زاغ....آفتاب به گودال چشم دوخته...بايد باران ببارد شايد هم برف....كوه مي لرزد،مرد مي خندد....مرد مي خندد،سه قطره اشك....در جلجتا برف مي بارد...يهودا آرام آرام كوچه ها را گز مي كند...برف مي بارد،زانوانش خيس شده اند....پير زن از مال دنيا سه دندان دارد،دوتا پوسيده،يكي طلايي....با دو دندان پوسيده اش خنده اي تحويل مي دهد...يهودا گام بر مي دارد،آرام و سبك....برف مي بارد.....مرد مي خندد،سه قطره اشك....كوه ها پيش مي آيند،زاغ كمي خجالتي است....كلاغ اول به چشم هاي مرد خيره مي شود،مرد مي بلعدش،كلاغ دوم آب مي شود...زاغ....كوه مي لرزد...مرد خميازه اي تحويل مي دهد...سه قطره اشك بر صورت عابر يخ مي زنند،برف مي بارد...بايد تابستان باشد،اما نيست...چه بايد كرد،كسي چه مي داند؟...جلجتا تا خرخره در برف است...يهودا مي خندد،يهودا مي گريد...يك شهر...سه فرياد...سينه ي مرد مي سوزد،زاغ بر سينه ي مرد مي نشيند...همانجا لانه خواهد كرد...سه تخم...دو زاغ،يك كلاغ...مرد مي خندد،مرد مي گريد...بايد زمستان باشد اما نيست...كلاغ بر شانه ي يهودا مي نشيند...سرد ِسرد...كلاغ گرم مي شود...يهودا نيمه جان است...سرما...كلاغ فرياد مي زند...يهودا اشك مي ريزد،مي خندد...بايد كوهي باشد،اما نيست....يك گودال،يك مرد...نه!...يك گودال ،چند تكه استخوان،سه لانه...دو لانه ي زاغ،يك لانه ي كلاغ...سه تخم...دو كلاغ يك زاغ...كوه آبستن است....آفتاب به گودال چشم دوخته.....برف مي بارد...بايد تابستان باشد...بايد كوهي باشد...يهودا فرياد مي زند،كلاغ پير مي شود...كلاغ مي دود...يهودا پرواز مي كند....تابستان،كوه...يهودا بال مي زند...دوبال كلاغ مي شود،يك بال زاغ....هوا گرم مي شود....سينه ي كوه با سنگ هاي صيقلي...طاقتش تاق شده...خسته است...عرق،خون،اشك...اينجا مقصد است...تابستان،كوه...آرام،آرام فرود مي آيد...يك گودال...پلك هايش مي لرزند...بايد بخوابد...تابستان،كوه...آرام مي خزد در گودال،نيمه جان...يك كلاغ،دو كلاغ،دو كلاغ و يك زاغ.....سرما استخوان هايم را خرد مي كند،پيرزن لبخند مي زند،شهر غرق مي شود در برف...من اينجايم،اما نبايد باشم....زمستان،تابستان...يك كوه...پاهايم كرختند...كلاغي به منقارم مي كشد....پرواز مي كنم....شايد جايي تابستان باشد....يك كوه در كرانه هاي افق...اينجا مقصد است...يك گودال...كوه آرام آرم بيدار مي شود...منم،يهودا...كوه مي خندد...مي خوابم....تابستان،خورشيد...كوه عرق مي كند....آبستن است....منم،يهودا...كوه مي خندد....كوه آبستن هزار كلاغ است...يهودا را به منقار مي كشم...زمستان،تابستان...مقصد كوه بلنديست با هزار زاغ...يهودا حامله است،هزار كلاغ....منم،يهودا...يهودا آرام مي خوابد...نيمه جان...چند تكه استخوان...يهودا مي خندد،ميگريد...منم،يهودا...كوه مي خندد...در جلجتا،برف مي بارد.

+ نوشته شده در 22:17 توسط سهيل آقازاده.
جمعه 4 مرداد1387
خورشيد هاي يائسه

بر شاخه هاي

درخت خشك

فاحشه جوانه مي زند

روز ها

آبستن خوك هاي سبزند

و خورشيدهاي يائسه

هر روز

از باد،حامله مي شوند


يك ساعت مانده به شب

ساعت

خواب مي بيند!

+ نوشته شده در 13:34 توسط سهيل آقازاده.
سه شنبه 1 مرداد1387
کاش کسی کفش ها را سیگاری کند

سيگارها

پرواز مي كنند

هر روز

سه زن مي ميرند

و هزار عقربه ي ساعت

گم مي شوند

در اشك هاي

عجوزه هاي پير

 

كاش كسي

كفش ها را

سيگاري كند!

+ نوشته شده در 11:15 توسط سهيل آقازاده.