
پشت پنجره می مانم
صد روز و
هزار شب
تا خورشید را
از اتاقی طالع کنم
که هر لحظه
هزار خورشیدش
به خون می نشینند
بر کرانه ها
حدیث بودنمان
هنوز
حدیث ِ خون واشک وتنهاییست
حتی اگر تمام زمین را
با تیرهای برق منگ
زخم زده باشیم
هنوز حدیث بودنمان
همانست که بود
تاریک ِ تاریکیم
در پای ستون های
بلند نور....
هزارماهزده
در سینه داشتم
اگر قدری ماه بودی
اگر طالع می شدی
در کوچه ها و
جوب ها و اشک ها
من هزار ماهزده بودم
اگر رخ می نمودی
در تاریک ترین و سردترین
روزهای تابستانی...
کل این کره ی خاکی
تهران می شود
وقتی
تمام روسپیانش
سبزه می کارند
و گندم درو می کنند
وقتی
تیرهای چراغش
دل می بندند بر
سوسه های عاشقانه ی
گربه های نیمه جان
وقتی
تمام تمناهای عاشقانه را
بالا می آورند
در جوب های خون و آب
تمام شهرهای جهان
تهرانند......
به سوی شب تازان
خورشید های پیاپی را
تازیانه می زنیم
تا وحشت را
خانه دهیم
بر آخرین فصل دوزخ
تمام چراغ های زمین
پنجره را زخم می زنند
ای الاهگان آسمان!
برای عشق مجالی نیست
چرا که دختر آسمان ها و زمین
هر هفت روز هفته
از باد حامله است......
بی وزن می شوند
وقتی از ابرهای سیاه
شاعران مرده می بارد
وقتی دختر راه های دور
از معصومیت سیگاری
حامله می شود
الاهگانم بی وزن می شوند
وقی چکه می کنم
بر معصومیت سیگاری
دست در دست تمام شاعران مرده....