تبليغاتX
ترانه اي كه نخواهم سرود من هرگز
شنبه 27 مهر1387
بودی زمانی شاید....نیستی دیگر!

    سال ها پیش بود/شاید هنوز ازل چون ابد دور بود/یک آسمان بود و هیچ زمین/در آسمان بودی شاید/من اما زمینم را گم کرده بودم...گم شده بود!/آخر آسمان آنقدر وسیع بود که کمی فراموشکار شده بود....آری!سال ها پیش بود/یک آسمان و هیچ زمین و در آسمان یک چیز بود ،شاید/تو بودی....شاید!/نمی دانم بی زمین چه می کردم/روزهایم را در کدام خیابان به خون می نشستم و شب ها با کدام چهارراه عشق بازی می کردم/نمی دانم....نمی دانم....به یاد نمی آورم/آخر زمین که گم شود همه چیز به هم می ریزد/سال ها پیش بود...شاید کمی پیشتر/من جایی دراز کشیده بودم...یقین دارم زمین نبود.می دیدمت...می دانستم آنجایی...زمین نبود،یقین دارم...تا دلت بخواهد آسمان...هیچ میدانی،هیچ خیابانی،هیچ چهارراهی/تو در آسمان بودی/هنوز نکبت نگرفته بود وجودت را/نکبت نگرفته بودی هنوز/می دیدمت/در کل عالم دو جفت چشم بود/یک جفت برای دیدن/یک جفت برای دیده شدن/چشم هایت را می دیدم،تو نمی دانستی/در آسمان بودی شاید و من در جایی که زمین نبود،هیچ جا نبود....عاشقی می کردم در بی جایی با چشم هایت/ازل دور بود/هیچکس نمی داند اگر زمین نباشد چه بلایی سر آسمان می آید...من می دانم...من دیده ام...آسمان می شود همه چیز/خورشیدها و ماه هایش سکوت می کنند و تو جایی آن میان می شوی آدم عاشقی های من/عاشقی می کنم با بودنت/بودنت/بودی...سال ها پیش بود/شاید هنوز ازل چون ابد دور بود/یک آسمان بود و هیچ زمین/بودی...در آسمان بودی و من جایی در بی جایی/نه خیابانی بود/نه چهارراهی/نه میدانی/هیچ نبود/ولی تو بودی در آسمان...شاید/من بودم...یقین دارم...جایی که زمین نبود دراز کشیده بودم/هیچ نبود...تو بودی اما/شاید/زمین که پیدا شد دیگر آسمان همه چیز نبود/خورشیدها و ماه ها تابیدند/آسمان ِ وسیع از یادت برد/کم کم زمین پیر شد/شهرهای بسیاری ساختند/خیابان های بیشماری/چهار راه های بیشماری....تا من عاشقی کنم هر شب در گوشه ایشان/اما تو دیگر نبودی....چشمانت نبود/جفت چشم های بسیاری زاده شدند/همه برای دیدن/هیچ چشمی نبود برای دیده شدن/چهارراه ها را برای تو ساختند/آخر این خلق عاشقت بودند/هیچکس ندیده بودت/من اما سال های بسیاری با تو عاشقی کرده بودم/................................./سال ها پیش بود/شاید هنوز ازل چون ابد دور بود/یک آسمان بود و هیچ زمین/در آسمان بودی شاید....یقین دارم بودی...شاید/سال های بیشماری گذشت با خیابان ها و چهارراه های بیشمارش/من بودم و خیابان های بیشمار/.................../بودی زمانی شاید....نیستی دیگر!

 

+ نوشته شده در 21:31 توسط سهيل آقازاده.
یکشنبه 21 مهر1387
منم اینجا! با سه قرص معصوم در دست
من آغوشی دارم

به وسعت تمام شهرهای جهان

و معشوقه کانی

به پاکی تمام فاحشه ها

و در هر هجای حنجره ام

هفت ساز سرکش

که ناله می کنند

برای خیابان های بلند

 

منم اینجا

با سه قرص معصوم در دست

و هزار پاییز نکبتی در سینه!

+ نوشته شده در 11:39 توسط سهيل آقازاده.
سه شنبه 16 مهر1387
خورشیدم باش

خورشیدم باش

ببالان

تمام ابرهای

بی بته ی شهر را

تا خون بگریند

بر خیابان های

شهر ِ بی فانوس

خورشیدم باش

تا تمام شب های سال

بر خود بپیچند

از نئشگی انتظار....

+ نوشته شده در 17:11 توسط سهيل آقازاده.
پنجشنبه 11 مهر1387
کاش آسمانم را می دزدیدی

گربه ها هم

محل نمی دهند

عابر تنها را

که در جیبش

خورشید می تابد

در دستانش

ماه می گرید

و در سرش

سه آسمان تنهاییست

 

کاش آسمانم را

می دزدیدی....

+ نوشته شده در 12:57 توسط سهيل آقازاده.
شنبه 6 مهر1387
شهر از یاد می برد فرزندش را

سرما می خزد زیر ِ پوستم.تنها شده ام با خیابان.شهر زیر پایم از هزار جهت می خزد و پیش می رود.یک دستم بر سر شهر جا خوش کرده و دست دیگر آسمان را گرفته که در نرود.تنها شده ام با خیابان.هزار دفتر شعر جایی آن سوی آسمان چرخ می زنند و شاعری می کوشد انسان زنده ای را بچپاند در آخرین سطرشعرش.خورشید شهر را آتش می زند.سرما می خزد زیر پوستم.قلبم که تا حال خودش را به در و دیوار می کوفت،آرام آرام کرخت می شود و به خواب می رود.آنسوی شهرزنی فرزندش را از ترس آسمان زیر توده های خاک پنهان می کند.زنان بی شمار،مادران بی شمار لالایی می خوانند.شهر پر است از ترنم آواز.شهر ساکت ِساکت است.زنی فرزندش را به دندان گرفته و می گریزد.من کش می آیم بین زمین و آسمان.قلبم به خواب رفته است.شهر فرزندش را از یاد می برد،با اولین قدم های رهگذر مست.شهر از یادم می برد،یک دست بر آسمان و یک دست بر زمین.

گم می شوم بر خیابان های ساکت.سرما کرختم می کند.خون در رگ هایم منجمد می شود.آسمان چقدر دور است از جوب های این شهر.همه ی جوب های این شهر هزار فرزنده مرده دارند.در هر جوب صفی از زنان مرده،عریان،بر آب روانند،تا چشمان حریص عاشقان جان بر کف،ارضا شود از پیکرهای گندیده اشان.سرما کرختم می کند.قلبم را از یاد می برم.شهر را از یاد می برم.شهر می گریزد.شهر هر شب می گریزد به سرزمینی که خورشیدش را موریانه ها جویده اند.شهر را از یاد می برم.شهر گم می شود با زنان و عاشقان جان برکفش.

خورشید سرد است.خورشید را به آغوش می کشم تا شاید سرما را از یاد ببرد.زمین مدفون می شود زیر هزاران متر برف.عابران هلهله می کنند،لباس هایشان را دور می ریزند،بر زمین بوسه می زنند برای این هرم گرما.مادران،فرزندانشان را در آب غرق می کنند تا شاید از گرما نجاتی باشد.خورشید،سرد ِ سرد است.من خورشید را به آغوش می کشم.خورشید هق هق می کند بر شانه ام.خورشید به خواب می رود.خورشید را رها می کنم در سرزمین موریانه ها.خورشید گم می شود،از یاد می رود و عاشقان جان بر کف،پیکر گندیده ی زنان مرده را،به جای خورشید خانه می دهند بر آسمان.من اما گم می شوم بر ظلمات شب.شهر فرزندش را از یاد می برد.شهر فرزندش را از ترس آسمان،مدفون می کند زیر خروارها خاک.

سرما می خزد زیر پوستم.قلبم را جایی گم کرده ام،خورشید را جایی دیگر.شهر مرا گم کرده است در آخرین سطر شعر شاعری.در آخرین زمستان که گم شده است در طولانی ترین فصل گرما.زمستان است،تابستان است.تن می سپارم به آب تا شاید تازیانه ی گرما از شانه هایم دل بکند.شهرغرقم می کند در اقیانوسی از آب.اقیانوس بخار می شود،یخ می زند و پیکر بی جانم خانه می گیرد بر آخرین سطر شعر شاعری.کتاب های شعر پرواز می کنند.آسمان می گریزد.خورشید شهر را آتش می زند و رهگذر مست تمام جاهای پایم را پاک می کند از خیابان های شهر.شهر مادرم می شود،چالم می کند در دل زمین،غرقم می کند در اعماق آب.قلبم به خواب می رود.شهر تاریک می شود،گم می شود و از یاد می برد فرزندش را که کش آمد روزی میان زمین و آسمان.

+ نوشته شده در 18:56 توسط سهيل آقازاده.
چهارشنبه 3 مهر1387
من جایی میان ریشه های مرگ قدم می زنم

خیابان تفته ی تفته،رام و آرام تسلیم دست های خورشید است.شاید برف هم ببارد.معشوقکان بسیاری صف کشیده اند در دو سوی خیابان.هوا گرم گرم است،من اما مچاله شده ام در انبوهه ی لباس هایم تا بدن کرخت شده ام،از سرما بگریزد.برف بر سر و صورتم می بارد.سر و شانه هایم مدفون می شوند زیر برف،اما خیابان خشک است.معشوقکان بسیاری صف کشیده اند در دو سوی خیابان،با یک صورت،با یک بدن و با صدایی یکسان.خیابان تا دور دست ها می خزد،تا دریا.در ساحل هم برف می بارد.در ساحل هم معشوقکان زیادی ایستاده اند،دریا را زنانی پر کرده که یک صورت دارند.تا ساحل پرواز می کنم.بینهایت زن و یک کلبه.دیگر تمام بدنم را برف برداشته است.شده ام توده ی متحرکی از برف.کلبه گرم است.مثل تمام خیابان،تمام ساحل.من اما یخ زده ام.من اما زمین بازی ِدانه های ریز برف شده ام.همه جا گرم است،من از سرما باید بمیرم.از پنجره ی کلبه نور بیرون می آید.سرک می کشم به درون کلبه.درون کلبه برف می بارد.درون کلبه تا دور دست ها خیابان پیچ می خورد و پیش می رود.خیابان تفته ی تفته،رام و آرام تسلیم دست های خورشید است....شاید برف هم ببارد،چرا که تابستان است.

هوای گس پاییزی می پیچد در تمام چهار راه های شهر.چراغ های عابر جوانه زده اند،تمام عابران خیابان زرد پوشیده اند و زیر پاهای من خش خش می کنند.کفش های من از کلاغ اند.هوا سرد است.عابران زرد پوش از سرما،مورمورشان می شود.من هم گر می گیرم از گرمای پاییزی.درختان کم کم پودر می شوند و بر زمین می ریزند.از خاکستر درخت ها چراغ برمی خیزد و کلاغ.کلاغ به پا و چراغ بدست،تمام چهارراه های شهر را به آغوش می کشم.هوا سرد است،من گرم می شوم و گرمتر.تمام ماشین های شهر پرند از رهگذرانی با یک چهره.تمام تاکسی ها به یک جا می روند.تمام خیابان ها به یک چهار راه ختم می شوند.در میان آن چهار راه درختی پوست می اندازد،پودر می شود.تمام عابران با چشم های یکسانشان خیره می شوند به جان کندن درخت،با صدای واحدی مویه می کنند و اشک های یکسانی از چشم های یکسانشان فرومی ریزد.طوفان پاییزی،آرام و رام، خاکستر درخت را به دور دست ها می راند،و من پرواز کنان،با هزار کلاغم،دنبالش می روم.خاکستر به دور دست ها می گریزد.به سرزمینی چهار فصل،با هفت بهار و شانزده زمستان و بینهایت پاییز،شاید کمی هم تابستان.نسیم پاییزی تمام چراغ های عابر را باردار می کند.تیرها جوانه می زنند و چهار راه ها زاده می شوند،تا رهگذران یک شکل،با تاکسی های یک شکلشان،به همان جایی بروند که باید.من هم با کلاغ ها و چراغ هایم گم می شوم،گر می گیرم در گرمای سرد ترین نسیم فصل...عابران زیر پایم خش خش می کنند،چرا که پاییز است.

پنجره ی اتاقم تمام دیوار را گرفته.پنجره ی اتاقم رو به دشتی برف گرفته است.در اتاقم هوا نیست.من بی هوا نفس می کشم و دانه های برف را که می نشینند بر گستره ی دشت،می شمارم.آن بیرون برف می بارد.من در قرنطینه،محبوسم.در اتاقی که از گرما گر می گیرد.من گرم ترین بدن جهان را دارم.اگر آن بیرون بودم تمام برف ها آب می شد.اوایل به دنیا آمدنم زمستان گم شد.هیچکس نمی دانست که ایراد از من است،تا اینکه تمام هم بازیهایم را ذوب کردم.حال هر چهار فصل سال را در این اتاقم.اگر بیرون بروم تمام انجمن های سبز جهان از من شکایت خواهند کرد و من محکوم خواهم شد به جنایت علیه مادر پیر طبیعت.در اتاقم قدم می زنم،برف ها را می شمارم و زل می زنم به صف طولانی رهگذرانی که با یک چهره و یک صدا دانه های ریز برف را می پرستند.از صبح تا شب و از شب تا صبح به زمین التماس می کنند که همین جا که هست بایستد تا آنقدر برف ببارد که خرس های قطبی دیگر خاطرشان مکدر نشود.من در اتاقم محبوسم.عابران قدم می زنند و هر چهار فصل سال برف می بارد.بدن من داغست و عابران از سر ما به خود می پیچند.تا افق برف است و برف.و عابرانی که با یک چهره به یک جا می روند.من بی هوا نفس می کشم و آرزو می کنم هر چهار فصل زمستان بود.....پنجره ی اتاقم رو به دشتی برف گرفته باز می شود،چرا که زمستان است.

بهار که از راه برسد تمام درختان از حال می روند،مرگ اپیدمی می شود و زمین غرق می شود در سیاه ترین سرمای تاریخ.هوای بهاری آنقدر نور خواهد بلعید که خورشید از تابیدن پشیمان شود.تمام جاده ها می پوسند،کلبه ها و اتاق ها آتش می گیرند و ساحل ها غرق می شوند در انبوه ی جنازه های یک شکل،با اندامی رنگ پریده و تعفنی یکسان.بهار که بیاید،زمین منجد می شود سر جایش،تا ابد بهار خواهد بود.تمام جاده ها پر می شوند از رهگذران مرده،معشوقکانی که روزی زیبا بودند،اندام هایشان طعمه ی ریشه های بی جان درخت های بی جان می شود.اما بهار برای من به شکل دیگریست.من فرزند بهارم و خنده ام خصم فصل های دیگر.بهار بی نهایت عابر مرده را پیشکشم می کند.من از خونشان می نوشم و با دهانشان می خندم،لباس هایم را دور خواهم ریخت.بهار مرگ را هبه می کند و من با جامه ی مرگ به زندگی می نشنیم.تمام چراغ های عابر رام بهار می شوند و تمام جاده ها به ساق پای من ختم می شوند.بهار برای من فصل دیگریست،با بهار مرگ را خواهم زیست و عابران یک شکل با بدن های یک شکلشان،با چشم های یک شکلشان به من خیره خواهند شد،بهار برای من فصل دیگریست،بهار مرگ را اپیدمی می کند و من جایی میان ریشه های مرگ قدم می زنم...از درخت ها خون می چکد،جاده ها موحشند و خورشید در شکم عابران یک شکل مدفون است،من اما می خندم چرا که بهار است.....

+ نوشته شده در 8:32 توسط سهيل آقازاده.