
از چشمان تو جوشید
و مسیر ِسردم
با ید ِبیضای تو
رو به سوی خورشید کرد
ای آسمان ِخاکستریم را
شور ِ آبی ِ بیکران!
افسوس که تمنایت
قرن ها پیش از خرامت
بر سرم آوار شد....
بر راه نبود
من بودم
و پروازهای پیاپی
و آسمانی سرپناه
که دریغ می کرد
فریاد را
از جماعت مردگان
هزار عقرب ِ منگ
جهل خندان ِ
هزار آغوش گرم
وحشت گداخته ی
دستانی بی خواب
و ترس ِگنگ ِ
بی شمار خیابان
رعشه ای چونین ساکن
از کجای تنم می روید؟
خیابان های فاحشه را
می بلعیدم
با پاییزهای سرد
و خورشیدهای گرمشان
افسوس که سینه ام
به اندازه ی
تمام اشک های جهان
تنگ است!
خیابان های خسته
خانه می کنند
بر پیکرم
و من می شوم
کوچکترین کوچه ی شهر
بی مجالی ٬ برای گریز
با کوچکیم ریشخند
خواهم کرد
و فریادت را
با نجوایم
چرا که بر
هر گام ِصدایم
هزار دشنه ی زهر
خانه دارند!