
پرسید:"فکر می کنی چند نفر غروب ِ دوتا یلدا رو دیده باشن؟".نمی دونستم،اما نباید خودمو از تک و تا می نداختم .برای اینکه کمی زمان واسه فکر کردن پیدا کنم کمی کش و قوس اومدم،یعنی مثلا دارم خستگی در می کنم،بعدشم یه آه ِ بلند کشیدم و با همون صدای گرفته ی قبلی گفتم : "نباید زیاد باشن.حداکثر دویست سیصد نفر!".معلوم بود که مثل همیشه نا امید شده.یعنی به روی خودش نیاورد ولی به بهانه ی اینکه دستاش عرق کرده،پسشون کشید.منم به روش نیاوردم.می دونستم که زود یادش می ره.همیشه یادش می رفت.یکی دوبار سعی کردم گلومو صاف کنم،ولی اثری نداشت،زمستون هنوز درست حسابی نیومده،کاره خودشو کرده بود.گلوم بد می سوخت.یه نگاهی به دور و برم انداختم. تا چشم کار می کرد ظلمات بود و ظلمات.برای اینکه چیزی گفته باشم گفتم:"نکبتی الحق که طولانی ترین شبه ساله،سیاهی می باره از آسمون.".آهی کشید و گفت:"آره،پاییزم رفت.".آره،راست می گفت،پاییزم رفت. تا چشم کار می کرد ظلمات بود.زیاد پاییز بود امسال.از همون روز که مثل ِ گنجشکک بارون خورده ،خورد زمین فهمیدم که این پاییز پیرش کرده.گفتم:"چی می شد اگه پاییز نبود.مثلا آخرین روز تابستون تا دوازده شب هوا گرم ِ گرم بود و یهو از نصف شب به این ور شروع می کرد به برف باریدن.شب له له می زدی از گرما و صبح از سرما به خودت می پیچیدی،لرز و این حرفا.فکر کن!چقدر می خندیدیم!".خندید.معلوم بود که داره سعی می کنه بچینه کنار ِ هم حرفامو.غرق شده بود تو خیال. تو همین حال بود که دوباره دستامو گرفت.ذوق کرده بود.گفت:"زمستون غافل گیرمون می کرد.همه رو غافل گیر می کرد.حتی این شهرو.فکر کن ،قیافه ی مردم چقدر خنده دار می شه وقتی اول مهر یه متر برف بباره.فکر کن دیگه پاییزی نباشه....".یهو انگار که چیزی یادش اومده باشه ،خنده رو صورتش ماسید. ترسیدم.همیشه وقتی اینطوری می شد می ترسیدم،خیلی می ترسیدم."...ولی نه،پاییز باید باشه،مگه بدون پاییزم می شه؟...."با خودش حرف می زد.دستاشو باز کشید ."...نه!بدون پاییز که نمی شه.اینجوری هیشکی بزرگ نمی شه،آخه می دونی همه تو پاییز بلوغ می شن.همه تو پاییز بزرگ می شن،تازه همه ی آدما تو پاییز می میرن،فقط طول می کشه تا جمشون کنن.آخه اصلا پاییز یه جور ِ دیگس،یه جورایی فرق می کنه با همه ی سال.فکر کن،اگه پاییز نبود تو الان یکی دو سالت بود مثلا..."خندید.مستاصل شده بودم.منم خندیدم.دستمو انداختم رو شونش.گفتم:"آره..آره..اصلا فکر خوبی نبود...اصلا بدون پاییز که نمیشه "راست می گفت.خواستم حرفو عوض کنم.گفتم "اون خوابی رو که واست تعریف کردم یادته؟همون که توش یه زن با لباس محلی هست با یه خوشه گندم؟همون که زنه چشای میشی داره؟"خوب می دونستم که یادشه،خودشو زد به اون راه که مثلا خوب یادش نیست و داره فکر می کنه و این حرفا،اما می دونستم که یادشه،بعد اینکه یه خورده فکر کرد پرسید:"همون که توش یه گرگ هست؟"گفتم آره.می دونستم یادشه.نمی دونستم چی می خوام بگم،اصلا چرا حرف اون خوابو کشیدم وسط.داشتم فکر می کردم که چی سرهم کنم که گفت:"آره،یادمه....زنه بخار شد،گرگم بخار شد.مال ِ چند قرن پیش بود،نه؟پاییز بوده حتما.الکی که نیست آدم یهوهی بخار شه و بره آسمون،مطمئنم که پاییز بوده،اصلا آدما تو پاییز یاد می گیرن که چطور بخار شن...من خودم یه بار دیدم که بخار شدی و رفتی آسمون،خیلی ترسیدم که دیگه نیای،یعنی انقدر بری بالا که راه زمینو گم کنی،ولی تو زود برگشتی،فکر کنم من نذاشتم که گم شی،نه؟"گلوم خیلی می سوخت. تاریکی لعنتیم اعصابمو خورد می کرد،راستش می ترسوندم.خواستم شوخی کنم..."آره،اصلا من برگشتم که با هم بخارشیم و بریم بالا..."گندت بزنه با این شوخی کردن...بغض کرد"ولی من می ترسم از بی وزنی.می دونستم که دوس داری با هم بریم بالا،ولی من می ترسم"...گندت بزنه پسر،گندت بزنه،پیشونیمو چسبوندم به گونه اش،خواستم بگم که نترس،خواستم بگم که شوخی کردم اما صدام تو گلو شیکست،هرکاری کردم که یه کلمه حرف بزنم نشد.گلوم می سوخت،ترسیده بودم. خواستم حرف بزنم،نشد،عوضش گفت:"می دونستم این پاییز هیچوقت نمی ره،یعنی می ره ها،مام باهاش می ریم،می دونستم برگشتی که منم ببری،می ترسم یه کمی،ولی عیبی نداره،پاییزه دیگه،تازه توهم پیشم می مونی،مگه نه؟راستی می دونی چند نفر غروب ِ دوتا یلدا رو دیدن؟"نمی دونستم.گلوم می سوخت.کم کم از زمین جدا می شدیم.نزدیکای نصفه شب بود. تا نصفه شب دیگه خیلی دور می شدیم.ظلمت می بارید.خودمو از تک و تا ننداختم"نباید زیاد باشن،حداکثر دویست،سیصد نفر"....
می لولند در پیکر ِ هم
ماشین های بخار
عابران تنها را می بلعند
نظم کاغذین شهر
در هر بازدم گرمش
تهوع باستان را هدیه می آورد
و گذرگاهی تاریک
خانه را می برد
تا اولین عروج مسیحایی مرگ...
گمشده بر
فضایی بی کران٬
مختصاتی مجهول٬
برهوتی از هزار جهت تازنده
معلق بر
سرگیجه ی سربین شهر٬
بازدم ِ نکبت بار ِ زمان٬
جبر ِ بی ترحم ِ بودن
این منم
که اشک می ریزم
در شش گر گرفته ی شهر
در حسرت ِ آرام جای سینه ات...
پرست از
دمل های چرکین.
باور کن!
پوست شب
پر است
از زخمهای کهنه
پر است
از خورشید های پلاسیده
پوست شب
خانه ی یک آسمان
روز ِنیمه است
عشق من !
شب پر است از
هزار دشنه ی تنهایی
باور کن!
به خاک سپردم
بر سینه ی اولین
مرده ی شهر
گرمای زمستان را
تبعید کردم
به سردترین
ظهر تابستانی
و با چشمانی باز
به خواب رفتم
زیر سایه ی
این خورشید منگ
افسوس
که پاییزم را
گم کرده بودم جایی
میان شب های بهاری...
به لبانم بسپار
دستانت را
بر دستانم آشیان بده
و با چشمان ِ من
اشک بریز
بر تلخکامی ِ خاک سرد
تا هبه کنم
رقصهای باستان را
به ساق های سرکش ات..
بی وزنی آوار می شود بر سرم.شاید بخار شوم.شاید همچون باران از دهان زمین تف شوم بر پیشانی آسمان.هوا را حس نمی کنم،نه!حس می کنم.سردترین هوای تاریخ است انگار.همین طور که بالا می روم هوای یخ زده را می بلعم.سرما می دود در رگ هایم و تیک تاک ِ ساعت.قرن هاست که شب است.شاید صد قرن.آخرین باری که روز بود اجدادمان در لباس های مضحکشان از مزارع باز می گشتند.زن زیبایی هم در میانشان بود که دسته ای گندم به زیر بغل زده بود.پدربزرگ من هم در میانشان بود.پدر بزرگ من صورت گرگ ها را داشت،بدن گرگ ها را داشت.پدربزرگ من گرگ بود.می گویند یک روز که گله ای را می درید تبخیر شد و به آسمان رفت.صد قرن پیش بود....سپیده دمان ِتاریخ!
بالا می روم.هوای یخ زده را می بلعم.سر ِ انگشتانم یخ زده اند.خونم به جوش می آید از این سرما!عقربه های ساعت هنوز می چرخند...تیک تیک...تیک تاک...سه نصفه شب است.آنسوی اتاق زنی دراز کشیده و دسته ای گندم را می فشارد بر سینه.از کنج اتاق گرگی آرام می خزد سویش.زن گندم ها را به آغوش کشیده.گرگ می چرخد دور زن.چشم ها را می رقصاند بر پیکرش.قرن هاست که کمین کرده برای طعمه اش.زن چشم های میشی اش را به آسمان دوخته...گرگ می چرخد دور زن،سینه به سینه ی زمین می خزد سوی طعمه اش.خورشید بالای سر ِ زن به خواب می رود.سه نصفه شب است.گرگ می جهد سوی سینه ی زن...بی وزنی آوار می شود بر سرم!
بخار می شوم.پرواز می کنم در اتاق کوچکم.ارواح در اتاقم رژه می روند.ارواح ِخندان.ارواح ِگریان و روح یک گرگ که معلق است در برهوت اتاق.یک ساعتی می شود که باران شروع به باریدن کرده.باران ِ خوبیست،سوز ِ اتاق را می گیرد...آرام جلو می روم.دست می دهم با روحی که یک دندانش را گم کرده.چهره ی آرامی دارد...یک گرگ در برهوت اتاق معلق است.کتاب هایم را باد برده.تبخیر می شوم.به شکل گونه ای باران می خزم سوی آسمان.خوب به یاد دارم.خوشه ی گندمی در اتاقم پنهان کرده بودم.بوی خوبی داشت.بوی تاریخ می داد و آب ِ دهان موجودی ناشناخته.کمی ابر و باران شاید حال تاریخ را سر جایش بیاورد...امان از این بی وزنی...برف می بارد در اتاقم.در اتاقم سه دهکده پنهان کرده ام.طاعون زده به گله های دهکده ها.زن ها و بچه ها می روند به دور دست ها،شاید تا افق های آب و نان.زنی دسته ای گندم را از گنجه ای در می آورد،به سمت جاده می دود و به دور دست ها می گریزد...یک گرگ از درد به خود می پیچد.می گویند زنی پیکرش را دریده.می گویند زن تبخیر شد و به آسمان رفت....خوب به یاد دارم...خوشه ای گندم را در اتاقم پنهان کرده بودم!
سینه به سینه ی زمین می خزم.چشم های دریده ام را قفل می کنم بر سینه اش.چشم های میشی اش را قفل می کند بر آسمان.پیکرم سپید ِسپید است.بی شک گرگ ترین،گرگ ِ تاریخم.دسته ی گندمی را بازی می دهد بر سینه اش...دیگر وقت شکار است...تیک تیک...تیک تاک...سینه به سینه ی زمین.عضلات پایم منقبضند.پنجه هایم از شادی می لرزند.پرواز می کنم به سوی سینه اش... بی وزنی آوار می شود بر سرم.شاید بخار شوم.شاید همچون باران از دهان زمین تف شوم بر پیشانی آسمان.هوا را حس نمی کنم،نه!حس می کنم.سردترین هوای تاریخ است انگار.
دیده ام که
گشوده می شوند
بر بی انتها ترین
خیابان تاریخ
روزن های گشوده ی
بسیاری را
که می کشند
هر تقلای
روشن نور را
و دردهای گسی را
که از یاد می روند
با اولین تماس ِسرد ِ
لبان رهگذر منگ
من اما در سینه ام
دردی دارم
که رام هیچ پنجره ای نمی شود