
تلفنی دارم
که همیشه ی خدا
یکطرفه است :
از
تمنای من
به
حسرت نبودنت...
سیگاری نیستم
اما جدی دارم
که قرن ها پیش
تمام توتون های
سرزمین های گرمسیری را
دود کرد و به هوا فرستاد.
جد من
خورشید را می بویید
و با باد می خوابید٬
سینه های جنگل را می مکید
و در رگش
شمعدانی های سبز داشت.
آسمان را دیده بود
و شب هایش
گم می شدند
در آواز پریده رنگ قبیله.
جد من
چشم های میشی داشت.
بی شک من چشم هایش را
به ارث نبرده ام.
چشمان من سیاه سیاهند
همچون آسمان شهرم
شب های من
گم می شوند
در ضجه ی بولدوزرها
در تب تند بمب افکن ها
و در رگم
گشنگی کودکان را دارم.
من سیگاری نیستم
اما جدی دارم
که هرگز از تبارش نبوده ام....
زیر پتویم
و ستاره ها را
می شمارم.
کدام آسمان٬
امشب
خورشید
خورشید خواهد زایید؟پیشکش آسمان کن
تا از یاد ببرد
تمام اشک هایی را
که در سوگ باران ریخت!
هنوز در تهران
بر صلیبم
و یهودا
با سینه ی تو نفس می کشد.
جلجتا همین جاست
همین خیابان های خسته.
و کافه های کهن
ورد های پوسیده را
روز از پی روز
تکرار می کنند.
کتاب مقدسم
میزیست با هزار شمعدانی بر سینه.
من هنوز بر صلیبم
و چشمهایت
آخرین وسوسه ایست
که خورشید را
از یادم می برد....
سه زن دارم و
مادرم ابر است.
پدرم روزگاری ماه بود و
امروز آسمان.
فرزندم دندان های لقش را
می شمارد.
برادرم
پدر ِ
تمام توت فرنگی های وحشیست
و دوستانم
هر روز بخار می شوند.
من
در سینه ام
یک آسمان دود سیگار دارم
و ذرات معلقی
که روزگاری نفس می کشیده اند.
هفت خانه دارم و
بی نهایت اتاق٬
سه شمعدانی
که جنگل با دست های خود
کاشته است و
یک جوب
که همیشه سر بالا می رود.
من
به دختری عاشقم
که یک شب
در چشم هایم مرد.
دخترک
با زبانی سخن می گفت
که کوزه ها می فهمیدند
و چشم هایش
همیشه بی قرار باران بود
و چشم هایش
همیشه باران بود.
من
همیشه بی قرارم
و بر سینه ام شعریست.
من
همیشه بی قرارم
و خوب می دانم
روزی گم خواهم شد
در ضربان های
زنگ یک تلفن!