تبليغاتX
ترانه اي كه نخواهم سرود من هرگز
دوشنبه 30 دی1387
تلفنی همیشه یکطرفه
از دار دنیا

تلفنی دارم

که همیشه ی خدا

یکطرفه است :

از

تمنای من

به

حسرت نبودنت...

+ نوشته شده در 11:9 توسط سهيل آقازاده.
چهارشنبه 25 دی1387
صجه بولدوزرها
من

سیگاری نیستم

اما جدی دارم

که قرن ها پیش

تمام توتون های

سرزمین های گرمسیری را

دود کرد و به هوا فرستاد.

جد من

خورشید را می بویید

و با باد می خوابید٬

سینه های جنگل را می مکید

و در رگش

شمعدانی های سبز داشت.

آسمان را دیده بود

و شب هایش

گم می شدند

 در آواز پریده رنگ قبیله.

جد من

چشم های میشی داشت.

بی شک من چشم هایش را

به ارث نبرده ام.

چشمان من سیاه سیاهند

همچون آسمان شهرم

شب های من

گم می شوند

در ضجه ی بولدوزرها

در تب تند بمب افکن ها

و در رگم

گشنگی کودکان را دارم.

من سیگاری نیستم

اما جدی دارم

که هرگز از تبارش نبوده ام....

+ نوشته شده در 13:4 توسط سهيل آقازاده.
یکشنبه 22 دی1387
وستاره ها را می شمارم
می چپم

زیر پتویم

و ستاره ها را

می شمارم.

کدام آسمان٬

امشب

خورشید

خورشید خواهد زایید؟
+ نوشته شده در 12:36 توسط سهيل آقازاده.
شنبه 14 دی1387
.........
قرص های اعصابت را

پیشکش آسمان کن

تا از یاد ببرد

تمام اشک هایی را

که در سوگ باران ریخت!

+ نوشته شده در 19:43 توسط سهيل آقازاده.
یکشنبه 8 دی1387
یهودا با سینه ی تو نفس می کشد.
من

هنوز در تهران

بر صلیبم

و یهودا

با سینه ی تو نفس می کشد.

جلجتا همین جاست

همین خیابان های خسته.

و کافه های کهن

ورد های پوسیده را

روز از پی روز

تکرار می کنند.

کتاب مقدسم

میزیست با هزار شمعدانی بر سینه.

من هنوز بر صلیبم

و چشمهایت

آخرین وسوسه ایست

که خورشید را

از یادم می برد....

+ نوشته شده در 23:53 توسط سهيل آقازاده.
دوشنبه 2 دی1387
برادرم پدر ِ تمام توت فرنگی های وحشیست!
من٬

سه زن دارم و

مادرم ابر است.

پدرم روزگاری ماه بود و

امروز آسمان.

فرزندم دندان های لقش را

می شمارد.

برادرم

 پدر ِ 

تمام توت فرنگی های وحشیست

و دوستانم

 هر روز بخار می شوند.

من

در سینه ام

یک آسمان دود سیگار دارم

و ذرات معلقی

که روزگاری نفس می کشیده اند.

هفت خانه دارم و

بی نهایت اتاق٬

سه شمعدانی

که جنگل با دست های خود

کاشته است و

یک جوب

که همیشه سر بالا می رود.

من

به دختری عاشقم

که یک شب

در چشم هایم مرد.

دخترک

 با زبانی سخن می گفت

که کوزه ها می فهمیدند

و چشم هایش

همیشه بی قرار باران بود

 و چشم هایش

همیشه باران بود.

من

 همیشه بی قرارم

و بر سینه ام شعریست.

من

 همیشه بی قرارم

و خوب می دانم

روزی گم خواهم شد

در ضربان های

زنگ یک تلفن!

+ نوشته شده در 18:8 توسط سهيل آقازاده.