
پیکان بود
و تو فرشته ای که
از آن سوی کهکشان
سقوط کرده بودی
بر این آهن قراضه٬
و من خوب می دانستم
آسمانم را گم خواهم کرد
وقتی تو زیر لب بگویی:
"ببخشید آقا!پیاده می شم..."
باران می بارد
چه کسیست که باور کند
مردگان هم
می گریند....
پ.ن:این جا دوساله شد.۲۳بهمن دوسال پیش بود که این صفحه مامنی شد تا تنهایی های هر روزه ام را در آیینه اش ببینم.می خواستم پستی بگذارم و بگویم که این صفحه چقدر خانه ام بوده در این دو سال٬اما حرف خورده می شود گاهی....
پ.ن:این هم نوشته ی پدرم در باره ی همین دو سالگی(+).
پنجره ی اتاقم
طرح اندام تو را دارد :
خالی
سرد
و کوچه ای
که پر می کشد
به سوی آسمان.....
من
کوچکترین
اتاق جهان را دارم.
شرقش
شرق آسمان و
شمالش
شمال زمین.
من
کوچکترین
افسوس جهان را دارم...
بی شک
جنگل را
تو زادی
با اشک هایت
بر زمین و
خورشید را
با لهیب نگاهت
بر آسمان.
بی شک
تو بودی که
در من می گریستی
نیمی ابر
و نیمی طوفان....
در خیسی لبانت.
آسمان
در هرم نفس هایت.
خورشید
در داغی گونه ات.
راهها در تقلایت
برای رفتن
و شاعری
در تمنای
بیت بیت سینه ات.
عالمی
دیوانه می شود
وقتی خانه می کنی
در افسوس چشم هایم....