
خیالت را
تبعید می کنم
به مسافرکش
گاز سوزی
که هر صبح خیابان های خسته را
آرام،آرام پرواز می کند
تا برسد به بستری
که تو را
زنجیر کابوسهایت کرده است.
خیالت را
هر صبح
تبعید می کنم....
شعرم نمی آمد.
یک دنیا ریاضی
پشت در اتاقم کشیک می داد
تا مباد که دستانت
راه گم کنند به چشمانم.
روسری آبیت را
باد برده بود
به شالیزار ها
و تو مادر می شدی
در سینه ی کبوتر های نو.
شعرم نمی آمد،
دستانت نمی آمد،
اما خوب که بو کردم
بوی دریا می آمد
از لابلای موهایت....
در جست و جوی
هر چه غیر تو.
چهارراه های خسته
عابران بی چشم
پل های نیمه.
تو ای که آواز می خوانی،
در سینه ی تک تکشان...
به طرز غمباری
نی نی چشمانت
ذهنم را می کشاند
به درخت های زیتون.
تو از کجای این شهر
می آیی که روسریت
خورشید را
از چشمانم می رباید؟
فرزند کدام خیابان این شهری
که باران از چشمانت
مستقیم سقوط می کند به قعر آسمان؟
تو از کدام شعر می آیی
که چشمانت چنین غمبار،
ذهنم را می کشاند
به درخت های زیتون؟
چشمانت را
دیر یافتم.
صدها سال
از قدمت زمین می گذشت
که زمینم شدی.
سپیدی صبح
بر موهایم خانه کرد
و تازیانه
شانه هایم را بر خاک شکست.
چشمانت را
دیر یافتم.
آسمان مرده بود
که آسمانم شدی.
سینه ات را
می گردم
در اندیشه ای که مجابم کند.
از چه چنین خالی از بهانه ای
از برای
تب تند دوست داشتنم؟
تنت را
تن پوشی می کردم
از برای خورشید
تا از یاد ببرد
سوز سرما را....