تبليغاتX
ترانه اي كه نخواهم سرود من هرگز
دوشنبه 31 فروردین1388
گفتی که زمین را برده اند به حجله ی عطش

گفتی که شالیزار

          عروس کومه ی چشمهای پاییزست.

گفتی که زمین را

          برده اند به حجله ی عطش.

گفتی که آسمان

          رنگ کرختیست

و مینای خورشید

         تیرگی های شب را آبستن است.

تو گفتی

       و من با تمام چشم هایم دیدم

                                   که هوایت

                                             رنگ رهایی داشت....

+ نوشته شده در 11:55 توسط سهيل آقازاده.
جمعه 28 فروردین1388
...رطوبت لبیست که بوسه می دهد

بیت اول

بیت آب و آتش است

             و مسخ بودن ، بی بودنت.

بیت دوم

نماز ستارگان است

            در شامگاه هوس من.

بیت سوم

بیت رطوبت لبیست

           که بوسه می دهد

                        بر بی قراری دست هایم....

+ نوشته شده در 21:14 توسط سهيل آقازاده.
یکشنبه 23 فروردین1388
از آن چشم ها که جنگل دارند...

از آن چشم هایی که جنگل دارند ، از آنهایی که شبیه یک اسمند ، از آن اسمهایی که شبها بیخ گوشت تا صبح ناله می کنند ، از آن پیاده روها ، از آن شیون ها ، از آن باران ها. از آن چشم هایی که جنگل دارند نمی شود گریخت ....

با خودم گفتم : " از آن چشم هایی که جنگل دارند .... "

هدفونهایم را تنم کردم ، خیابان را آرام آرام آمدم پایین . نمی دانم شهر ساکت بود یا من گوشم از حرف هایش پر بود که صدایش نمی آمد . با خودم گفتم : "این خیابان رفیق خوبیست ،. از آن هایی که ساکتند برای شنیدن " . با خودم گفتم : " از آن چشمهایی که جنگل دارند...." ، حرفم را برید خیابان . حساب کارم را کردم . در خیابان از جنگل گفتن گناهیست که بخشیده نخواهد شد . خیابان فاضلاب دلتنگی های گاه و بیگاست . باید ساکت بود بر تنش . نباید حرفی زد از آن هایی که شبیه یک اسمند . در لغت نامه ی این خیابان ، فردا ، معادل می شود با لحظه لحظه ی بی خوابیت . از پیاده روهایش نمی شود گریخت ، نفس کشیدن در آن ، حس کردنش ، عاشقی کردن با پستی ها و بلندی هایش ، از آن موهبتهاییست که شبیه سرنوشتند: کرخت ، سنگین و همیشگی.....

با خودم گفتم : " از آن چشم هایی که جنگل دارند .... "

خیره شدم به ساعت. "پنج دقیقه ی دیگر باقیست". خواستم خودم را به خواب بزنم . خواستم به چیز دیگری فکر کنم. خواستم به خودم بگویم که همیشه آنقدر بد نیست که پیرت کند. اما ترس تمام جانم را گرفته بود. دستهایم می لرزید ، ضربان قلبم اتاق را می لرزاند ."پنج دقیقه ی دیگر دوباره شروع می شود ". ساعت هم عرق می ریخت . خوب می دانستم که این از آن دردهاییست که هیچ کارش نمی شود کرد . صدای آهنگ را زیاد کردم ، چشمانم را بستم و منتظر شدم . هزار سال طول کشید تا اتفاق بیفتد. عقربه ها یخ زدند ، ساعت "سه" ی نیمه شب بود . ساعتِ "سه" اتفاقی نیست که همیشه بیفتد . باید به قدر کافی پیر بود تا چند بارش را به یاد آورد . عقربه ها که خشکشان بزند ، از آن دورها صدایی می آید که شبیه شیون های کولیان سرزمین های دور است . از آن دور شیون زنی می آید که چشم هایش شبیه جنگلند . زنی که هفت عاشق داشت اما به ابری عاشق می شود و عصمتش را ارزانی ابر می کند. آه ِ هفت عاشق زن را می گیرد و او تبدیل می شود به خیابانی که دردها از آن می گریزند .خیابانی که خویشی دوری دارد با خیابان من . می دانستم این "سه" پیرم می کند . چشم هایی را دیدم که جنگل دارند....

با خودم گفتم : " از آن چشم هایی که جنگل دارند .... "

از آن چشم هایی که جنگل دارند ، از آنهایی که شبیه یک اسمند ، از آن اسمهایی که شبها بیخ گوشت تا صبح ناله می کنند ، از آن پیاده روها ، از آن شیون ها ، از آن باران ها نمی شود گریخت . تو فرزند همین خیابان هایی ، زاده ی همین ساعت ها ، پس حزنی بر گلویت سنگینی می کند که از آه هفت عاشق هم سنگین تر است...

+ نوشته شده در 12:44 توسط سهيل آقازاده.
چهارشنبه 19 فروردین1388
تاتار چشمانت

تاتار چشمانت،

سخت می تازاند

         بر فلات سینه ام.

از کدام هوسی

که نگاهت

      چنین بی شکیب

                  زخم می زند

                          بر گلوی خسته ام ؟...

+ نوشته شده در 10:35 توسط سهيل آقازاده.
شنبه 15 فروردین1388
دردی که از آن من نیست
گر می گیرد

               دردی

                         در استخوانم

که از آن من نیست.

باز

  کدام پنجره را

              باز گذاشته ای

تا سرما

بخزد در سینه ام؟

+ نوشته شده در 9:40 توسط سهيل آقازاده.
سه شنبه 11 فروردین1388
برف؟آنهم در دل بهار؟محال است آقا !

برف که بزند،آنهم در دل بهار،یک جای قضیه می لنگد.یعنی بهار هم سردش می شود از این همه یخ زدگی،یعنی خودش هم دستگیرش می شود که میان این همه  "بود و نبودت" هنوز کسی هست که سرگردان است.

برف؟آنهم در دل بهار؟ محال است آقا !

صبح که پا شدم برف می بارید.حالا هم که زمستان شده.هزار آفرین به این سال.دو روز پاییز بود،بعد شد زمستان.زمستان که رسید یادش افتاد ملت سردشان می شود،تابستان شد.حالا هم که برف می بارد در بهار.خدا آخر عاقبت تابستان را به خیر کند!...

برف؟آنهم در دل بهار؟محال است آقا !

پاییز فصل دیگریست.یعنی همه ی  فصل ها پاییزند حتی اگر خلافش ثابت شود.زمستان پاییز است،بهار پاییز است،تابستان هم.نمی دانم چه کسی بود که اول بار فصل ها را چسباند بر صفحه های تقویم.اول پاییز بود.بعد پاییز سردتر می شد.بعد کمی به خود می آمد و خون در رگ هایش می دوید،می گفتند سال نو شده،یعنی پاییز جان دیگری گرفته.بعد هم که گرما خراب می شد بر سرش،از گرمای کسی بود شاید.کسی که نزدیک رگ های پاییز نفس می کشید." پاییزی " بود شاید.عرق ریزان همان شرم پاییز بود.پاییز کش می آمد،می شد کل سال،به دنیا می آمد،بلوغ می شد،عاشقی می کرد و بعد یادش می افتاد  که دور، دور  پاییز دیگریست.می رفت در جایی نزدیک "عرق ریزان" اش.اما حالا  فصل ها بلوغ هم نمی شوند،یعنی شاید بشوند ولی تا به خود بجنبند می شوند " مرحوم نه چندان مغفور " !

سه روز! تنها سه روز باید می گذشت از تاریخ این خاک تا پاییز را اختراع کند.این "سه روز" برآورد دقیقیست.زاده ی گونه ای از الهام است.نیاکانم این الهام را برایم به ارث گذاشته اند.خوب می دانم  نیاکانی داشته ام که در ابتدای تاریخ با چشم های میشیشان به زمین می نگریستند.این نیاکان فقط مختص به منند و هیچ کس دیگر با من شریک نیست در خونشان.به جای خون در رگ هایشان حزنی جاری بود که خود زندگیست.میراثشان برای من خون پاکی بوده که با قطره قطره حزن در رگ هایشان جاری بود.این "سه روز" ریشه در این خون پاک دارد.من می دانم و برای این دانستن نیازی به استنتاج نیست،یعنی با رگ هایم می دانم که پاییز زاده ی این سرزمین است.ساز های این سرزمین پاییزیند .دیگر فصل ها بازی های تاریخند.شاید مثلا کار استعمار پیر!

برف؟آنهم در دل بهار؟محال است آقا !

برف می بارد.بی هیچ شکی یک جای کار این برف می لنگد.یعنی نباید ببارد و می بارد.اگر خوب دقت کنی در هجاهای برف،می بینی قرابت های زیادی دارد با پیاده رو.اما برای این شهر پیاده رویی نمانده ، پس برف می شود تکه ی بدقواره ای از دنیایی دور که حالا یادش افتاده دلبری کند،یک جای کار این برف می لنگد....

برف؟آنهم در دل بهار؟محال است آقا !

بهار است و برف می بارد،نمی دانم نبودنت برف می باراند بر سر شهر یا برف بود که دریغت کرد از پاییز های خسته ی شهر...

+ نوشته شده در 12:54 توسط سهيل آقازاده.
دوشنبه 3 فروردین1388
جواب این پرسش را از بهرام بیضایی بپرسید

انحطاط در نفس منحط بودنش روحی سیال و پیش رونده دارد.این پیش روی اقلیمی سرد می طلبد.از برج و باروهای یخ زدگیست که آرام آرام فربه می شود و تمام هستی های فردی و اجتماعی ممکن را به کام پوسیدگی می کشاند.در میانه ی این سرما،هنرمند،به عنوان زنده ترین فاعل اجتماعی چه نقشی را باید به عهده بگیرد تا کمی نور بر سرما بپاشاند؟

" وقتی همه خوابیم "  بیضایی پاسخی درخور به این پرسش می دهد.بیضایی با گذاشتن آیینه ی تمام قد درام در مقابل مصداقی از انحطاط، روحی را به تصویر می کشد که هر آینه به شکلی در می آید و لحظه لحظه ی هستی ما را نشان دار می کند. تنها نمایش بی وقفه ی این مغاک است که از عمق آن می کاهد.

روایت بازیگوشانه فیلم،برداشت های نامتعارف و بازیهای خاص آن درعین حال که تماشاگر را پس می زند او را اسیر خود می کند.اینکه جریان فیلم از زندگی روزمره ی تماشاگر دور است،باعث نمی شود که خود را در مرکز این مضحکه نیابد،یا  دست کم سایه ای از آن را بر گرده های خود حس نکند.این کلیت هستیش است که تجسدی دیگر یافته و در مقابل چشمش نشسته است.و این قرابت می تواند گرمای خود آگاهی را بر سر سرما آوار کند.و این کاریست که تنها از هنر، به عنوان شریف ترین  دست آورد آدمی بر می آید.

ساخت فیلمی همچون "وقتی همه خوابیم " در برهوت سینمای منفعل و خاک گرفته ی ایران اتفاق خوبیست.فیلمی که در اوج خوش باشی های سینمای غیر متعهد و گیشه ای،که تمام هستیش وام دار خوش صورتی بازیگرانش است،گونه ای از تعهد را به نمایش می گذارد که در سالهای اخیر نمونه اش نه نایاب،بلکه کم یاب بود.سینمای ایران در این چند سال  با عقب گردی چندین ساله روح "فیلمفارسی" را از گور فراخوانده تا گیشه ها را در قالبی نو فتح کند.روحی که با گذشت سالها طراوت خود را از دست داده و تبدیل به موجود بدقواره ای شده که زهرخندی را بر لبان هر ناظر دلسوز می نشاند.اگر فیلمفارسی در جوانی مفری برای آرزوهای فرودستان بود،امروز در بهترین حالت راوی سرگیجه های بی پایان طبقه ی متوسط است.  

آیا وقت آن نرسیده تا سینما،و دیگر هنرها،باری را که سالهاست بر زمین گذاشته اند دوباره بر گرده گیرند؟جواب این پرسش را از "وقتی همه خوابیم "بیضایی بپرسید!

+ نوشته شده در 18:50 توسط سهيل آقازاده.
شنبه 1 فروردین1388
عید بیاید تو می شوی کهنسال ترین درد این خاک...

بهارم را

       گم کرده ام

               بر روسری آبیت.

امسال

        که عید بیاید

تو می شوی

 کهنسال ترین درد این خاک.... 

درد همان است اما قد می کشد،استخوان می ترکاند،کش می آید.دیگر آن انبوه ی گنگ دیروز نیست که از دری پنهان آرام بخزد تو و ضربان قلبت را ببرد بالا.شکل گرفته.شاید قدمی نزدیک تر شده به بلوغ.داستان سالی که گذشت همین بود.داستان قدم زدن هایش،دلتنگی های گاه و بیگاهش،دوستیهای جدیدش.امسال سراسر پاییز بود و پاییز فصل خوبیست برای قد کشیدن.دست های هشتاد و هفت دست های خسته ای بودند برای من،اما دست هایم را گرفتند.بابت این دست ها شادم و این شادی هیچ ربطی به حزنی ندارد که هشتاد و هفت جا گذاشت.حزنی که عادتم شد در این سال،که معنایی داد به تنهایی هایم.برای پایان چنین سالی بهاریه نوشتن شجاعتی می طلبد که من در خود نمی یابم.شاید نمی خواهم که بیابم.بگذریم...

این خاک درد قرون را در سینه دارد.خاکی که حزن،ستون خیابان هایش است.خاکی که از پس قرن ها،سازهایش تلخ ترین حنجره های زمین را دارند.شادی این آسمان هم تلخ است.خاک این جا بهار می دزد.پس بهاریه نویسی هم می شود سوگ نگاری.اما در سوگ هم "کاش" جایز است.کاش ستاره ای بدرخشد بر آسمان این خاک.کاش دست های فقر هیچ کودکانه زیستنی را نرباید،کاش روزی هیچ بهاری جوان مرگ نشود و شاید هزار کاش دیگر.بماند برای بعد.فعلا باید بهار را زیست تا وقتی که اینجاست....

+ نوشته شده در 21:24 توسط سهيل آقازاده.