
این زخم
که می تازاند بر سینه ام
مگر آسمانی در سینه دارد،
که چنین
بی قرار ِ آفتابی تازه است ؟
نامت که زمزمه شد
گویی هراسی گنگ
زمین را برد
به خانه ی بادهای سرگردان
و من
با خنجری از نقره صدایت
لکنتی را کشتم
که میراث ِ اطلسی های سبز بود....
آهی کشید و رفت.
این جا٬
هیچ بساطی
خواب آسوده
حراج نکرده است!
شکسته تر از خورشید
در محاق غروب
با سینه ای از رنگ شب
و پیراهنی که بوی باد می داد،
صدایت زدم
و تو
تقویم را نشانم دادی
که پر بود
از روزهای ناتمام....
باران که هیچ،
اشک هم ببارد
ایمان نخواهم آورد
که اطلسی های باغچه
سبزند
و سگ لرزهای من٬
همه از شوق هوای کسیست
که از آن سوی دیوار٬
با سه شمعدانی می آید....