
ماه بی رمق
در امتداد تپه
خواب انار می بیند،
که تو
بر انگشت های جذبه ات
دانه می کنی.
ماه بی رمق
ماه سرخ
جایی بر پیشانی ساحل بی سر
خواب آن سیب را می بیند،
که تو
بر سینه شهوت ات
به بار نشسته ای
ای حوای تمام هوس های دریا.....دستم را
به روی تار، نه !
به روی تن ، نه !
دستم را
به روی این خاطره خیس
نجوا می دهم،
که اینجا،
زمین ، نه !
آسمان ، نه !
که اینجا،
هنوزهمان تهرانست
هنوز همان سمت تاریک جغرافیاست
که آمدن نمی داند و
رفتن از بر است....