
مهتاب نبود
و مهتابی چه سفید
چشممان را زد،
و من چشم بستم
که سقف را نبینم
و تو مهتاب بودی
میانِ سقف!
که چشمم را زد
نوازشِ تو و مهتاب و مهتابی .
که چشمم را زد،
چه سفید،
این ملافه که
مهتاب نبود و مهتابی
چشممان را زد
که من چشم بستم
و تو مهتاب بودی
و مهتاب میان سقف!
و مهتاب نبود
و مهتابی چه سفید
و نفس نکشیدم
که هوا بوی تو را
گریه می کرد
که چه سفید
شش هایم را بستی
و من سینه ات را باز،
میان این ملافه و عرق!
که مهتابی هم
بوی تو را می داد و مهتاب،
و من چشم باز نکردم
که تو میان سقف
چشمم را زدی
و سقف میان تو
این سفیدی ملافه را،
مهتاب گریه می کرد!..
در میان این تقلا
که عرق را
به آتش شیره مردانه سرکشی
تفته می کرد
و حضور را
که دیگر
از نکبت این هوای مسموم
بوی ادرار و پهن گرفته بود
می برد تا مرزهای ساکت خواب،
گویی کسی
به ناگاه
از میان پنجره
چشم هایش به آفتاب افتاده بود،
که این چنین
نگاهش بی تابی شب را
گریه می کرد
و دستهایش فریاد آفتاب را
می سوخت.
اما افسوس!
کسی نبود
کسی نیامد
که رمز تاریک نور را
در بسترهای دود و افیون و مرگ
برای این خواهش معصوم
که در هوای تاریک تنی می سوخت
زمزمه کند....
حتی
بزرگترین لیوان خانه هم
کفاف نمی دهد برای ماندت،
که قطره قطره
آب می شوی بر انگشتانم
و خوب می دانی
که سرمایت
از سر این شهرهم زیادست
که خورشیدش هر صبح
از پشت گرما و سیگار و نکبت طلوع می کند...