
ای الاهگان آسمان!
برای عشق مجالی نیست
چرا که دختر آسمان ها و زمین
هر هفت روز هفته
از باد حامله است......
بی وزن می شوند
وقتی از ابرهای سیاه
شاعران مرده می بارد
وقتی دختر راه های دور
از معصومیت سیگاری
حامله می شود
الاهگانم بی وزن می شوند
وقی چکه می کنم
بر معصومیت سیگاری
دست در دست تمام شاعران مرده....

با نگاهی تاریخ محور و شناخت شناسانه به رابطه دیالکتیکی مابین اروپای کهن و آمریکای نوخاسته در قرن اخیراین حقیقت مکشوف می شود که در هر دو مورد با چهره های ژانوسی حقیقتی واحد روبروییم.هر جنبش زیبایی شناسانه ی اجتماع محوری که در آمریکا چهره ای معصوم،غریزی و طبیعی را به نمایش می گذارد در اروپا تبدیل به دیو درنده خویی می شود که با پنجه های خشونت و افراط می کوشد خود را از زیر بار سنگین میراث سنت های دیرین و شکست های جدید برهاند.بزرگ ترین و واضح ترین نمونه ی اجتماعی شده ی این رابطه ی درونی،جنبش هایی است که به تحولات طوفان گون سالهای شصت میلادی در فرانسه انجامید.تحولات صرفا اجتماعی آمریکای آن روزها،در جهت افزایش آزادی های اجتماعی،به خصوص آزادی های جنسی،آنچان بهمن گون به اروپا رسید که راهی جز شکست و گذار به پسا مدرنیسم در پیش رو ندید.هر چند این تحلیل نه جامعیتی کامل را داراست و نه سر آن دارد که روابط دیالکتیکی بین دو قاره را به طور کامل تبیین کند،اما مسیری منطقی برای ورود به دنیای هیچکاک را پیش روی ما قرار می دهد.
"هیچکاک انگلیسیست".آیا این گزاره کمکی به ما در نقد آثار او می کند؟بی شک بله،اما این گزاره هنگامی راه به بزرگترین حقیقت دنیای هیچکاک میکشد که به این صورت تکمیل شود:"هیچکاک فرزند انگلیس است،فرزندی که در آمریکا روزگار می گذراند."ریشه های سرگشتی های درام هیچکاکی را باید در این دو جمله ی به ظاهر ساده جست.نگاه اروپایی،نسبت به جامعه آمریکایی همیشه نتایجی شگفت و غیر قابل پیش بینی در پی دارد.این نتایج و آثاری که پیامد منطقی همین نگاهند،چه در عرصه ی هنر خالص و چه در جنبش های اجتماعی،همواره بین قطب های متضاد و رادیکالی در تناوبند.اولین و شاید بزرگترین زاده ی این تناقض در عرصه ی سینما چاپلین است،که با کمی جسارت و چشم پوشی از برخی جنبه های اجتماعی آثارش،می توان اورا روی دیگر سکه ی سینما ی هیچکاک دانست.آری،غرابت بین این دو تا به حدی واضح و کشنده است،که تا کنون نگاه کمتر منتقدی را به سوی خود جلب کرده است.چاپلین از پس پنجره ی میراث سنت خود، ورطه ی آمریکا را به مثابه دنیایی پر از مضحکه می بیند،که تنها راه برای تاویل آن، تشدید مضحکه های برژوازی حاکم بر روی نوار ِفیلم است.تشدیدی که در قلب خود تراژدی های دنیای سرمایه داری را فرایاد می آورد.حال آنکه هیچکاک این ورطه را چونان فضایی کافکایی می بیند که نمود های بیرونی مضحکه ی آن،وحشت و سرگشتگی های روانی اند.در میان این دو نمود،نمود چاپلینی تراژیک تراست،اما هیچکاک دنیای وهم زده ی زیبایی شناسی آمریکایی را بهتر به مخاطب عرضه می کند.
از سویی دیگر،هیچکاک به شدت آمریکاییست.نگارنده با قلمی کردن این گزاره پس از کنکاش های بالا،مسلما خود را در معرض اتهام دوگویی و تناقض نویسی قرار می دهد.اما باید به این نکته توجه داشت که هیچکاک سنتز رابطه ی دیالکتیکی میان اروپا و آمریکاست،نه صرفا نماینده ای از اروپا در فضای زیباییشناسی آمریکا.تراژدی دراماتیک آثار هیچکاک،بر خلاف تراژدی محیطی چاپلین،نیز از همین آبشخور قابل تبیین است.این تراژدی از آن جهت هنوز ناشناخته باقی مانده که هیچکاک با زیرکی هرچه تمامتر،آن را در پس ِ پرده ی پایان های خوش آثارش پنهان کرده.هیچکاک اگرچه از پس میراثش به مغاک خیره می شود،اما دغدغه هایش به شدت آمریکاییست.هیچکاک به روانشناسی لاکانی تا جایی اجازه ی عرض اندام می دهد که در خدمت حلقه های درام باشد،درست بر خلاف سینماگران مطرح اروپایی ،از جمله برگمان و فلینی،که درام را محملی برای بیان آرای نظری خود می یابند.هیچکاک همچنین با پرداختن به گیشه،این حکم را قطعی می کند که:در هوای برژوازی رادیکال آمریکایی،تنها اندیشه هایی یارای خودنمایی دارند که علاوه بر ذهن منتقدان،جیب تماشاگران را نیز به کار گیرند.
با کلنجار رفتن با گزاره های بالا به این پرسش خواهیم رسید که "آیا در مورد هیچکاک،با فیلم سازی عمیق روبرو هستیم؟"پاسخ دادن قطعی به این سوال تمامیت این جستار را بر لبه ی پرتگاه قرار خواهد.برای رسیدن به پاسخ این سوال ابتدا باید به پرسشی دیگر پاسخ دهیم."چگونه اثری را می توان عمیق نامید؟"در تبیین پاسخ این سوال به بحثی کوتاه،و به طبع تا حدودی ناقص،بسنده می کنم.اگر عمق هنری را،حاصل تلاشی آگاهانه برای به نمایش در آوردن ،و در سینما دراماتیزه کردن،آرا فلاسفه،روانشناسان و ....بدانیم،بی شک هیچکاک فرسنگ ها با مفهوم عمق فاصله دارد.این نگاه حتی در ادبیات،به طور مثال،کافکا،داستایوفسکی و بکت را از مقوله ی عمق مستثنی می کند.حال اگر عمق را مقوله ای ناخوآگاه و غیر ارادی بدانیم،یعنی آن را استعاره ای زنده از مغاک تناقض های هر عصر تصور کنیم،انگاره ای که اکتاویو پاز در مورد شعر نو آن را "طعن و تمثیل" می خواند،ناخواسته ردای عمق را برای تن هیچکاک دوخته ایم.
هیچکاک با فیلم هایش،دغده های اروپا را ملبس به فرهنگ روشنفکری آمریکا به جهان عرضه داشت.معجونی غریب که برای نقدش می باید از فضای تک ساحتی سینمای اروپا گذشت.هیچکاک همانقدر متعلق به بورژوازیست که آن را نقد میکند.ورطه های جهان نو را با توسل به ابزار های همین جهان به تصویر می کشد،گونه ای از خواستن و پس زدن،و البته غم غربت که رمانتیک های اولیه ی آلمان و انگلیس را فریاد می آورد.نقد دوباره و چند باره ی آثارهیچکاک هیچ اگر نداشته باشد،که دارد،ما را در شناخت دو جریان یاری خواهد داد،اول در شناخت جریان های روشنفکری آمریکایی،یا واضح تر،سرمایه داری و دیگری،جریانی که من از سر اجبار آن را رمانتیسم آمریکایی می خوانم،جریانی که پس از دو قرن از فراز اقیانوس اطلس گذر کرد و تنها بارقه های بی جان آن به آمریکا رسید.هیچکاک را باید شناخت،چرا که با این شناخت می توان دنیای نو را در تناقض هایش به تصویرکشید،در یک کلام باید گفت،هیچکاک تندیس سرگشتگی های مدرنیسم متاخر است.
اين خانه
ده خورشيد دارد
و ده ماه
و هر شب
پر مي شود
از عنكبوت هاي بيقرار
عشق من!
بگو تا اولين اتوبوس
چند سال راه است؟
گریز دائمی از یک ایده ی خاص و تلاش برای زدودن نهایی آن از تارو پود یک اثر،نتیجه ای وارون درپی دارد.این گریز دائمی باعث درونی سازی ایده و تولید اثر بر پایه های نامرئی موضوئیتی خاص می شود.با این دید می توان کیشلوفسکی را فیلم سازی یکسره سیاسی دانست.تاکید گسترده ی او بر این نکته که فیلم هایش،ساخته هایی"غیر سیاسی"اند و پافشاری او بر این گزاره که رسالت او به تصویر کشیدن دنیای درون است مخاطب را بیشتر به این قضاوت علاقه مند می کند. کیشلوفسکی خود را شکست خورده می انگارد،چرا که فیلم سازی را آلتی ابتر برای راه کشیدن به دنیای درون می داند،این در حالیست که گرم ترین ستایش های خود را معطوف برگمان می کند که به این دنیا دست یافته است.انگشت گذاردن بر این"گریز از سیاست" و مغموم دانستن سینما در خودکاوی های فلسفی،به رغم پیروزی های دیگران،کلید نهایی دست یابی به جان آثار این فیلم ساز است.
کیشلفسکی جان جهان شکست خورده است.او به ضم خود در هنر شکست خورده چرا که به جای ادبیات،فیلم سازی را برگزیده است.همچنین او از جهانی مغموم سر بر می آورد.لهستانی که در آن آخرین تقلاهای چکش آهنین استالین،تبدیل به مضحکه ی تاریخی مارکسیسم دولتی می شود.کیشلفسکی راوی شکست است،نه جهان درون که به گفته ی خودش ملغمه ایست از "غریزه،رویا،تقدیر و عشق".او می کوشد ردای فرسوده ی برگمان را به تن کند،اما در می یابد روح زمانه اش این چنین عقب گردی را تحمل نخواهد کرد.پس دست به انکار روح زمانه اش می زند،غافل از اینکه با این انکار خود به تجلی تمام قد زمان تبدیل می شود.او آرامنشهر را در درون می جوید،اما زمین واقعیت سفت تر از آن است که اجازه ی چنین گریزی را بدهد پس به همراه شخصیت های فیلم هایش تبدیل به ناظر منزوی هیاهوی بیرون می شود که استعلا را دردیدن جهان بیرون به وسیله ی جهان درون می یابد.چنان که "تومگ" در"فیلم کوتاهی درباره عشق"وقتی با آغوش گشوده ی زنی روبرو می شود که او را از طریق دوربینش دید می زده می گریزد،و می کوشد از طریق مرگی خودخواسته به استعلا دست یابد و وقتی تلاشش نافرجام باقی می ماند ترجیح می دهد یک ناظر باقی بماند یا "ورونیکا" در "زندگی دوگانه ی ورونیک" سعی می کند به بیرون از طریق گویش خیره شود.
فرجام این شکست و راه گریز از آن چیست؟کیشلفسکی در آثارش می کوشد در ضمن طرح این سوال به آن نیز پاسخ دهد،اما روشن ترین پاسخ در یک فیلم نمود پیدا می کند:"زندگی دوگانه ی ورونیک"که بی شک بهترین و قابل ستایش ترین اثر اوست.مونیکا مور،منتقد انگلیسی و نویسنده ی کتاب "سرشت و سرنوشت"که نقد کلی آثار کیشلفسکیست در توصیف ارزش این فیلم تنها به نوشتن سه کلمه تن می دهد:"تکان دهنده،شگفت،جادویی!"بی شک مور در این تفسیر به خطا رفته است،چرا که به رغم فضاسازی عجیب فیلم ،بازی خیره کننده ی ایرنه ژاکوب و موسیقی مسخ کننده ی فیلم،که اثر پرایزنر است،با فیلمی به غایت سرراست روبرو هستیم.فیلم،تهوع سارتر را فرا یاد می آورد و پیش نهاد نهاییش استعلا در طریق هنر است.هنگامی که ورونیکا ی لهستانی بر صحنه ی تالار و در اوج موسیقی جان می دهد کیشلفسکی اوج ایجاز خود را تجربه می کند.ورونیکا آنچنان در هنر استعلا می یابد که بازگشتش به سطح عادی زندگی و تن دادن به تماشای دوباره ی دنیا از طریق گویش ناممکن می نماید.پس کار ناتمام تومگ ِ فیلم کوتاهی درباره ی عشق را تمام می کند و از نظاره منفعل دنیا دست می شوید،به هنر پناه می برد و می میرد.این گریز از نظاره،لشگر کشی فیلمساز بر علیه خود است.دیالکتیک نهایی نظاره و تاثیر که به تمامی جان خالق فیلم را از آن خود کرده است یک سنتز دارد و آن تاثیر از طریق هنر است.همچنین این فیلم اوج شکست خوردگی ملی کیشفسکی را به تماشا می گذارد،ورونیکای لهستانی می میرد،تا ورونیک فرانسوی به زندگی ادامه دهد.
کیشلفسکی خود در تفسیر آثارش به خطا رفته است.هنگامی که می گوید:"هدف این است که آنچه را در درون ما قرار دارد،به تصویر بکشیم،اما راهی برای تصویرکردن آن وجود ندارد."فرسنگ ها از آثارش دور افتاده است.هدف به تصویر کشیدن منفعلانه و روانشناسانه درون نیست،چرا که سینما با برگمان مدت هاست که از این برزخ رهایی یافته است.هدف،روایت شکست هاست.شکست هایی که بیش از آنکه متعلق به جشنواره های سینمایی رنگارنگ فرانسه باشند متعلق به زادگاه کارگردانند.متعلق به جهان سومی که فیلمساز از آن سربرآورد و این شاهدی قویست برای سیاسی نامیدن او.فیلم های کیشلفسکی تمنای شهوت وار برای تاثیر و خلقند که در زادگاه او ناممکن می نماید.کیشلفسکی کوشید برگمان باشد غافل از اینکه برشانه های برگمان به افقی فراختر دست پیدا کرده است،هر چند که او نتیجه ی منطقی نسل برگمان است.
کیشلفسکی راوی فوق العاده ایست که بهت و لذت را با کمک آهنگساز فیلم هایش ،پرایزنردر جان مخاطب می ریزد.فیلم های کیشلفسکی را باید دید و بی توجه به داوری های خود کارگردان که به شدت تقلیل گراست به نقد کشید.در نهایت می ماند گفتن این که کیشلفسکی روح عاصی جهان سوم است....
پ.ن۲:نقد زندگی دوگانه از نگاه محمد آقازاده(+)
پ.ن۳:آثار پرایزنر ِافسونگر(+)

زدودن گره های داستانی و گریز از درام به معنای شناخته شده و پناه بردن به پرسش های هستی شناسانه به منظور ایجاد گونه ای از روایت،حرکت بر لبه ی باریک تیغ است.این حرکت در بطن خود فراچنگ آوردن گونه ای از شکست است،که هر حرکت تک ساحتی در نهایت به آن می انجامد.با بسط این نگاه،می توان به راحتی این گزاره را پذیرفت که "برگمان پیش از اولین برداشت،شکست خورده بود".برگمان با تعدیل ساختارهای خاص درام و ابداع گونه ای جدید از روایت،کوشید تا انسان محتضر را فارغ از رابطه ی دیالکتیکی مغلوبش با جامعه بر تخت تشریح جای دهد تا بر دستاوردهای فروید،یونگ و اخلافشان در مورد انسان به ماهو انسان خرقه ای از تصویر بپوشاند.
اما شکست حقیقی برگمان در تعدیل تاثیر جامعه نیست،بلکه در یکسره منفعل دانستن انسان در برابر جامعه و نادیده گرفتن رابطه ی دیالکتیکی وی با ساختار کلی اجتماع ست.نتیجه ی منطقی این دید و پیشنهاد غایی این برنهاد،گریز به درون و سیرنفس تحت لوای گزاره های روانشناسانه است،که البته برگمان در به تصویر کشیدن آن کاملا چیره دست است و نمونه ی کاملی از ایجاز روایی و لذت بصری را در مقابل چشمان مخاطب خود قرار می دهد که گریز از آن ناممکن می نماید.یه طور مثال در"پرسونا" شخصیت اصلی فیلم که با عقده ی الکترا دست و پنجه نرم می کند با دیدن تصاویر خود سوزی و جنگ و غارت،فرار را بر قرار ترجیح می دهد و به نقطه ای ساکت پناه می برد تا با مطالعه ی روانشناسانه ی شخصیت پرستار،که در طول تکوین ساختار فیلم مشخص می شود نسخه ی بیرونی شده ی همان شخصیت قبلی است،آرامش از کف رفته اش را باز آورد.یا در فیلم "سکوت"،که در مکانی نامشخص با مردمانی نا آشنا با زبانی مجهول می گذرد،ارتشی که در پس زمینه در رفت و آمد است و شرایط یخ زده ی محیط ،جولانگاهی فراخ برای تاخت و تازهای روانشناسانه ی دو خواهر و کودک همراهشان فراهم می آورد.
برگمان با تجزیه کردن امر واقع به نمود های جدا از هم و بررسی قسمتی از این نمود ها نشان داد که در حرکت از مصداق به سوی کلیتی خاص موفق است هرچند که در عکس این سیر چندان کارآمد نیست،یعنی در اثبات ضرورت اینچنین تجزیه ای نا موفق است.نگاه درون ساختارانه به فیلم های برگمان،و کلنجار رفتن با بحث های نظری که پیش از این آمد،به همراه مقادیری از بی رحمی،راه را برای این قضاوت باز می کند که وجود برگمان به مثابه مولف در سیر کلی تاریخ سینما و از آن فراخ تر،در روند کلی خود آگاهی انسان،وجودی غیر ضروری بود.آیا این قضاوت،قضاوتی منطقی و مستدل است؟بی شک خیر.چرا که از دید هگل انباشت خود آگاهی جز از راه شکست های پی در پی انسان ِتاریخی،از راه دیگری بدست نمی آید.اگر برگمان شکست نمی خورد،راه برای شکست کارگردان های متاخرتر از وی از جمله کیشلوفسکی که کوشیدند از انسان تصویری روانشناسانه اما در بطن جامعه و در موقعیت هایی خاص ارائه دهند باز نمی شد.مسلما این گریز روانشناسانه برگمان بود که اجازه داد ورونیکا،در زندگی دوگانه ی ورونیکای کیشلفسکی،از طریق هنر به استعلای نهایی دست یابد.
برگمان بنایی سترگ در تاریخ سینماست که انکارش به معنای انکار کل آنچیزیست که هگل می کوشید تا تحت نام ایده یا روح تبیینش کند.برگمان روح عصر خود بود.فرزند نسل جنگ زده ای که در قاموسش،میراث آرمانشهر خواهانه ی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم تبدیل به روح دژخیمانه ی هیتلر و دیگران شد.بریده شده از آرمان های گذشته و پیوند نخورده به گریز از آرمان ِآینده.برگمان فرزند خاکستر جنگ است.تاثیر پذیرفته از جامعه ی متلاطم اروپا که این تاثیر را به کلی نفی می کند.بی شک بنای قسمتی از سینمای بعد از برگمان بر شانه های او قرار گرفته است.پس برای شناختن این سینما باید ابتدا برگمان را به تمامی شناخت.
تمام گرگ های جهان
بر صفحه های کتاب
زوزه می کشند
روزهای سرد
آبستن شب های گرمند
و فاحشه های باکره
اسب های زرد
می زایند
یک درخت
هفت خانه
و سیصد صفحه ی دفتر....
سينه ي كوه با سنگ هاي صيقلي،يك گودال،يك مرد،نيمه جان...سه كلاغ،سه قطره اشك،كوه مي لرزد،مرد مي خندد....يك كلاغ،دو كلاغ،سه كلاغ....نه!...يك كلاغ،دو كلاغ،دو كلاغ و يك زاغ....آفتاب به گودال چشم دوخته...بايد باران ببارد شايد هم برف....كوه مي لرزد،مرد مي خندد....مرد مي خندد،سه قطره اشك....در جلجتا برف مي بارد...يهودا آرام آرام كوچه ها را گز مي كند...برف مي بارد،زانوانش خيس شده اند....پير زن از مال دنيا سه دندان دارد،دوتا پوسيده،يكي طلايي....با دو دندان پوسيده اش خنده اي تحويل مي دهد...يهودا گام بر مي دارد،آرام و سبك....برف مي بارد.....مرد مي خندد،سه قطره اشك....كوه ها پيش مي آيند،زاغ كمي خجالتي است....كلاغ اول به چشم هاي مرد خيره مي شود،مرد مي بلعدش،كلاغ دوم آب مي شود...زاغ....كوه مي لرزد...مرد خميازه اي تحويل مي دهد...سه قطره اشك بر صورت عابر يخ مي زنند،برف مي بارد...بايد تابستان باشد،اما نيست...چه بايد كرد،كسي چه مي داند؟...جلجتا تا خرخره در برف است...يهودا مي خندد،يهودا مي گريد...يك شهر...سه فرياد...سينه ي مرد مي سوزد،زاغ بر سينه ي مرد مي نشيند...همانجا لانه خواهد كرد...سه تخم...دو زاغ،يك كلاغ...مرد مي خندد،مرد مي گريد...بايد زمستان باشد اما نيست...كلاغ بر شانه ي يهودا مي نشيند...سرد ِسرد...كلاغ گرم مي شود...يهودا نيمه جان است...سرما...كلاغ فرياد مي زند...يهودا اشك مي ريزد،مي خندد...بايد كوهي باشد،اما نيست....يك گودال،يك مرد...نه!...يك گودال ،چند تكه استخوان،سه لانه...دو لانه ي زاغ،يك لانه ي كلاغ...سه تخم...دو كلاغ يك زاغ...كوه آبستن است....آفتاب به گودال چشم دوخته.....برف مي بارد...بايد تابستان باشد...بايد كوهي باشد...يهودا فرياد مي زند،كلاغ پير مي شود...كلاغ مي دود...يهودا پرواز مي كند....تابستان،كوه...يهودا بال مي زند...دوبال كلاغ مي شود،يك بال زاغ....هوا گرم مي شود....سينه ي كوه با سنگ هاي صيقلي...طاقتش تاق شده...خسته است...عرق،خون،اشك...اينجا مقصد است...تابستان،كوه...آرام،آرام فرود مي آيد...يك گودال...پلك هايش مي لرزند...بايد بخوابد...تابستان،كوه...آرام مي خزد در گودال،نيمه جان...يك كلاغ،دو كلاغ،دو كلاغ و يك زاغ.....سرما استخوان هايم را خرد مي كند،پيرزن لبخند مي زند،شهر غرق مي شود در برف...من اينجايم،اما نبايد باشم....زمستان،تابستان...يك كوه...پاهايم كرختند...كلاغي به منقارم مي كشد....پرواز مي كنم....شايد جايي تابستان باشد....يك كوه در كرانه هاي افق...اينجا مقصد است...يك گودال...كوه آرام آرم بيدار مي شود...منم،يهودا...كوه مي خندد...مي خوابم....تابستان،خورشيد...كوه عرق مي كند....آبستن است....منم،يهودا...كوه مي خندد....كوه آبستن هزار كلاغ است...يهودا را به منقار مي كشم...زمستان،تابستان...مقصد كوه بلنديست با هزار زاغ...يهودا حامله است،هزار كلاغ....منم،يهودا...يهودا آرام مي خوابد...نيمه جان...چند تكه استخوان...يهودا مي خندد،ميگريد...منم،يهودا...كوه مي خندد...در جلجتا،برف مي بارد.
بر شاخه هاي
درخت خشك
فاحشه جوانه مي زند
روز ها
آبستن خوك هاي سبزند
و خورشيدهاي يائسه
هر روز
از باد،حامله مي شوند
يك ساعت مانده به شب
ساعت
خواب مي بيند!
سيگارها
پرواز مي كنند
هر روز
سه زن مي ميرند
و هزار عقربه ي ساعت
گم مي شوند
در اشك هاي
عجوزه هاي پير
كاش كسي
كفش ها را
سيگاري كند!
سه در٬دوتا باز يكي بسته....نه،دو تا بسته يكي باز.نور.سه كفش پشت هر در.دو تا از يك جفت،يكي هم خاكي،از يك نوع ديگه.از پايين صدا مياد.زني مردشو ارضا مي كنه،بچه نق مي زنه.از بالا باد مياد.خاك مستقيم ميريزه تو گلوم.اين جا يه اتاقه...سه در...دوتا بسته يكي باز.من لختِ لخت مي چرخم.يه ساعت رو ديوار،تيك،تيك....تيك،تيك....شايدم تيك،تاك.يه تخت گوشه اتاق.بايد روش بخوابم،ولي من نمي خوابم.،هيچوقت نخوابيدم.گلوم مي سوزه.خاك،لجن.سه در،تيك تاك!پنجره،نور.الان مردي مي گذره.هوا تاريك ِتاريكه،نور.زني باكره مردشو ارضا مي كنه.چهار ديوار.روهر ديوار دو ترك.تو هر اتاق يه مرد لخت.هر مرد هشت ترك.يه زن با موهاي بلند.مشكي،قهوه اي،طلايي.يه زن با چشمهاي درشت،مشكي،قهوه اي،سبز.يه زن؟نه!يه اتاق با هشت ترك و سه در.سه كفش.يكيش خاكي.تيك تاك.تخت.من روش خوابيدم؟آره...شايد نه....يه زن،لخت و رام.يه تخت.هوا تاريكه،بچه نق مي زنه.يه زن روي تخت.منم روي تخت بودم....بوسه...لجن!خون،خون از كف دستم ميره بالا،بازوم،شونم،لبم،چشم هام.يه قطره خون،هفت قطره خون،يه زن.يه غريبه تو كوچه،دوتا غريبه تو راهرو،چهار غريبه تو اتاق من.يه زن تو بغل من،چهارتا غريبه،جمعا شش نفر،خون!يه قطره،يه دريا....من تو گوشه ي اتاق،يه غريبه و يك زن رو تخت.مردي زنشو ارضا مي كنه.يه بچه نق مي زنه.من بچه مي شم.مي خوام بخندم.يه چاقو،يكم خون.زن غرق خون مي شه.غريبه ديگه نيست....من مي خندم....بچه به خنده نياز داره.....بلند بلند....بچه بازي لازم داره.....يه چاقو....سه تا كفش....سه در....يك بسته،دوتا بسته!....ساعت،تيك تيك،تيك تاك.....پنجره،نور،تخت،يه مرد مي گذره....من و زن روي تخت،بچه گوشه اتاق،خون چشامو مي گيره،يكي مي خنده،بلند بلند.من در مي رم.يه كفشم جا مي مونه....سه كفش تو اتاق....از بالا نور مياد،باد مياد...خاك تو گلومه،بچه قصه لازم داره،يكي بود يكي نبود.....زن دستشو طرف من دراز مي كنه ،من مي بوسمش،قطعش مي كنم،مي كشمش...زن مادر من مي شه،من با يه چاقو بازي مي كنم...سه در،يه غريبه در مي ره،من در مي رم.يه كفشم جا مي مونه،يه كفش اضافي تو اتاقه....من،زن تو تخت،چشمهاي مشكي،موي مشكي،چاقو زير بالش...حالا چاقو تو گلوي من...زن مي خنده....زن جيغ مي زنه،ضجه،گريه،اشك...زن نوازشم مي كنه....من ديگه بايد بميرم...داره دير مي شه...تيك،تاك.......سه در،دوتا باز يكي بسته...نه،دوتا بسته يكي باز.نور.سه كفش پشت هر در.دوتا از يك جفت،يكي هم خاكي،از يك نوع ديگه.از پايين صدا مي ياد.زني مردشو ارضا مي كنه،بچه نق مي زنه.از بالا باد مي آید.خاك مستقيم مي ريزه تو گلوم.....اين جا يه اتاقه با سه دره بسته....
سايه ها،لجن ها
شيطان هاي شلوار پوش
بر ديوارهاي خيس
ريشه ها،زنجير ها
الهگان خاكستري
در خانه هاي بدنام
ساعت ها،آسمان ها
روزهاي روشن ِروشن
در نيم شب هاي سرد
موريانه
كتاب هاي شعر را
مي بلعد
تمام راه به خانه
پر است از
خورشيد هاي شلوار پوش،
آسمان هاي سرخ،
پدران اخته
كه هرروز
اردك مي زايند
با سس قارچ
و يك دوجين آسمان
كه خراب شده اند
بر سر زمين
چرا قهرمانان اين كتاب
در تخت هاي سبز
مي خوابند؟!
هر ده روز
مي شود
ده هفته
و هر ده هفته
مي شود
ده سال
و تمام سال هاي زمان
گم مي شوند
در فاصله ي
ميان دو تقلاي عقربه
ميان من و سينه ات
چند روز راه است؟
هر شب
دو جين عنكبوت
لابلاي دندان هاي
اين خانه
مي ميرند
هر شب
ماه سه گردان
بيد مي زايد
هر شب
آسمان
سگ هاي مرده
بالا مي اورد
و هر شب
تمام ساكنان اين كوچه
مي خندند
به شاعري كه
چشمهايش از تعجب
گرد مي شوند....
تمام كتاب هاي دنيا را
روزي سه دست
از بر مي كنم
تا ديگر مبهوت نشوم
از بارش باران هاي تيره
در اتاق هاي تاريك
بارش سگ هاي ميانسال
در روزهاي گرم و
بينهايت بلند زمستان
و بارش ستاره هاي فاحشه
در شب هاي روشن تابستاني
كاش كمي برف ببارد
در اجاق روشن همسايه....
۱-سه
سه بار
مي رقصم
بر مدارِ تلخ سينه ات
و از ياد مي برم
هزار باري را كه خواهم مرد
۲-جنون
من دو مي شوم
در چشمهاي تو
و هر تكه ام
تو را دو پاره مي كند
چهار،هشت و بينهايت
تكه تكه مي شوي
در هر سطر اين
شعر عاشقانه
كه فرزند ناخوانده ي من
و آتش درياست......
۳-کیمیا
اين رود پير را
به كيمياي فحش هايم
پيرتر مي كنم
تا هر غروب
خورشيد در دهان بي دندانش
خواب دريا را ببيند....
از ترس پيراهن عرق كرده ام
آغوشت را پس زدم
تا ديگر هيچ جا
خورشيد خاموش نرويد!
۲-ورد
بگو كدام ورد است
كه قلعه ها را رام مي كند
تا غرق شويم
در تب تند شكست
در لذت تلخ مرگ؟
۳-دستگرمي
چندباري
دست گرمي بمير
تا عادت كني
به زيستن
در همسايگي من
كه هر روز
يك دوجين
كافكا و نيچه و اشك
مي زايم
كاش كسي
خيابان ها را
آتش زند
زمين
سه بار رعشه گرفت
سه بار مرد
سه بار زنده شد
تا كسي از خواب بر خيزد
اما انگار هيچكس
ساعتي كوك نكرده است
حيف!
تقويم را از ياد برده ام
۲-بوسه
اين بار
كه دست هايت پوسيدند
به باد بسپارشان
تا مگر
كسي،جايي
طعم بوسه هايم را
از بر كند
۳-مسیر
جمع من و راه مي شود
مسيري كه معكوس مي رود
سمت خورشيد
چاره چيست؟
من ايمان آوردم
به وحشت اتاق تاريك
و پنهان شدم
در لابلاي
اولين اشك شور
من حس كردم
هرزگي چشمان خورشيد را
وقتي كه از زور شهوت
دو دو مي زد
من ديدم
سزيف را
وقتي كه پنهان مي شد
در پر
كلاغ هاي مهاجر
و ايكاروس را
وقتي كه از زور ترس
خود ارضايي مي كرد
من در اتاق تاريكم
به افسانه ها خنديدم
و شاعران بزرگ را
با دست هاي كوچكم
خنداندم
اما چاره چيست؟
من محكوم به خنديدنم
در اتاق تاريك و اشك
سه سيب را
در دست هايت بازي مي دادي
شاعران مي مردند
در بند بند انگشت هايت
و عشق اپيدمي مي شد.....
۲-كاش
سقف
تازيانه مي زند
بر تن كتاب هاي پرنده
و خورشيد
عزا مي گيرد
در صفحه هاي سفيد
كاش كسي چراغ را
روشن كند
۳-جهان را دریغ می کنی
جهان را دريغ مي كني
از شاعر احمق
وقتي خلاصه اش مي كني
در بوسه اي
كه شايد روزي
از سر اتفاق
روانه كني بر باد....
به زباني كه نمي دانم
از بر مي كنم
تا فرياد خورشيد را
به زبان مرگ
در گوش اين استكان چاي كنم
تا شايد روزي
دريايي را
كه از چشم هاي من دزديده
پس دهد!
براي من
دو هفتا مي شود شصت
چرا كه من
نسبم مي رسد به اقليدس!
۲-عاشقانه
عاشقانه ترين
زمزمه ي روزم
فحش ناموسيست
كه نقش مي بندد
بر تن اين روز آفتابي
نفس كشيدن
عرق كردن
و هواي سنگين اتوبوس
كسي نياز به پرواز دارد؟
۳-وارونگی
جهان را
وارونه مي بينم
در چشمهاي وارونه ات
وارونه گي
وارونه گي
و دنياي بينهايت بي رحمم
بي نهايت ديوانه مي شود
درعمق چشم هاي مبتذلت
كسي چه مي داند؟
زيبايي
پر از ديوانگي است
تو مي شوي تخته خوابي
كه بران غلت مي زند
تا شايد روزي
شاهزاده اي
سوار بر فرهنگ لغات
براي بردنش بيايد
و به زبان افسانه ها سخن بگويد
افسوس كه نمي داند
زبان افسانه ها
از لغت خالي است
كوسه هايي
از جنس درد دارم
كه روزي سه بار مي خندند
و هزار بار مي ميرند
و نهنگ هايي كه
از بر شكسپير مي خوانند
و هر شب خواب مكبث را مي بينند
ماهيان عظيمي
كه از نوزادها مي ترستد
و خودشان را
براي عجوزه ي همسايه
لوس مي كنند
تا برايشان
نيچه بخواند
افسوس
كه هيچ ماهي سرخ كوچكي
در تنگم نمي گنجد...
سال هاست كه خفته ام
برآغوش هبوط
و خورشيد را مي شمارم
شايد كسي
ساعت را گم كرده باشد.......
۲-مجال
بدون سينه ات
بدون بوسه ات
زندگي در بي مجالي مي گذرد
من عاشق زيستن
در بي مجاليم!
۳-من!
من
هرزگي ذهن خورشيدم
وقتي
كه مي انديشد به كسوف....
۴-اشک
ده اشك
صد اشك
هزاران اشك
بر پيراهن خيست
اشك ها را مي پرستم
چرا كه طرح اندامت
غوغا مي كند
بر پيراهن خيس
۵-آندرومدا*
آندرومدا
كهكشانيست
آنسوي آخرين تاريكي چشمهايت
زن به زنجير كشيده شده
زن به زنجير كشيده شده
زن به زنجير كشيده شده
۶-رقص
رقص
بر تمام لبه هاي تيغ
زخم ها بر پايم
بوسه خواهند زد
و من غرق خواهم شد
در لذت نفرت
*آندرومدا کهکشانیست کمی آنسوتر از راه شیری خودمان.فارسیش همان "زن به زنجیر کشیده شده "است
چشم هايم را بستم
و گفتم :"احمقم"
و گفتيد
و گفتند
كسي پيدا نشد تا بگويد
با چشم هاي بسته
نمي توان احمق بود
چراكه حماقت
بيماري پل ها و چشم هاست
ديگر نمي توان احمق بود
چون چشمهايمان
آنقدر از زور ترس
دو دو زدند
كه دويدند به سرزمين هاي دور...
هر روز
هفت زن
به هفت بهانه تازه
عاشق هفت مرده مي شوند
هر روز
هفت كافه
عشق هاي سرپاييشان را
به هفت هجاي تنهايي
پيشكش هفت عابر تنها مي كنند
هر روز
هفت شاعر
به هفت بيت موزون
هفت شاهزاده را رام مي كنند
هر روز
هر شب
هر هفت روز هفته
به بهانه تمام هفت هاي جهان
از تنهايي مي گريزم
افسوس كه جيب هايم پر از هشتند!
ايكاروس
ساكن خانه بعديست
با درهاي سبز
و پنجره هاي سرخ
هر روز صبح
هفت بار مي ميرد
و هر شب
حمام خون مي گيرد
در اتاق صورتي رنگِ
همسربدكاره اش
ايكاروس
به خورشيد مي خندد
و ايمان دارد
كه روزي
ترتيب خورشيد را
خواهد داد
ايكاروس
افلاطوني سيگاريست
و بهترين رفيقش
سنگيست كه سزيف را
سركار گذاشته است
ايكاروس
گه گاه كافكا مي خواند
و گاهي هواي زنش را مي كند
ايكاروس
ترس از ارتفاع دارد
و يك سال در ميان
پدر نمونه انتخاب مي شود
ايكاروس مي خندد
به تمام افسانه هاي زمين
و از يونان بي زار است
و بزرگ ترين آرزويش
به آغوش كشيدن
لامپ كم مصرف خانه است!
توضیح:ایکاروس٬فرزند ددالوس از قلب اساطیر یونان پر و بال می گیرد.ایکار به همراه پدرش به زندانی در جزیره کرت یونان تبعید شده بود.تلاشش برای فرار از تبعیدگاهش به این دلیل نافرجام ماند که تلالو خورشید آنچنان سرمستش کرده بود که ارتفاع مقرر برای پرواز را از یاد برد و به خورشید نزدیک و نزدیک تر شد٬تا جایی که موم های بال های دست سازش از هم گسیختند و ایکاروس به جای یافتن خانه ای در خورشید در دریا مامن گرفت.......
۱- کوچه بن بست
خواهم خنديد
به تبسم عاشقانه ات
عشق من
به كاهدان زده اي
من
همسر تلخ اين كوچه بن بستم....
****
۲- فاحشه کوچک عاصی
بي تو
بر تو
از تو
و در حسرت تو
روزهايم را
بر ديوار خط مي زنم
و تو بر ديوار نقش مي بندي
فاحشه كوچك عاصي.......
***
۳- جایی میان حماقت و تقدس
براي كرم هاي جوب بي ماهي
شعر گفتن
شاعر را تبعيد مي كند
به جايي ميان حماقت و تقدس
اگر ميدانستي
سزيف چه احمقيست.....
از آن سر كوچه
هر روز پير مردي
تمام راه را گز مي كند
و براي تمام درختان
آرزوي پيروزي مي كند
پيرمرد
هر شب
عاشق ليواني مي شود
كه هميشه حامله است
و نسبش مي رسد
به زهدانِ تَنگ آبي
در حرمسراي شاهان قاجار
پيرمرد
روزي سه ساعت
فيلسوف مي شود
و اثبات مي كند
بي شك سقراط
عاشق شلوار راه راهي بود
كه در شبي بر تختش
هبوط كرده است
پيرمرد
از تمام سنگ هاي كوچه
بچه دارد
و هميشه نگران
تست اعتياد دوچرخه اش است
افسوس!
پيرمرد
براي تمام درختان
آرزوي پيروزي مي كند جز من
چرا كه هنوز نمي داند
شاعران درختان هرزند
كه تنها دركوچه مي رويند!
تو بگو بمير
ومن عمرا نخواهم مرد
چرا كه قبلا
از ترس مرگ
خودم را غرق كرده ام
در اعماق اين ليوان هرجايي
كه هر روز
كسي چايش را هورت مي كشد
از لب هاي لجن زده اش
و ميراث عظيمم را
پيشكش كرده ام
به اين جوب آب
كه سربالا مي رود
و مستقيم مي ريزد
در عمق چشم هاي نكبتي ات!