تبليغاتX
ترانه اي كه نخواهم سرود من هرگز
جمعه 27 آذر1388
تن را از میان بوسه به فریاد رساندیم

من و تو

در خیابان نطفه بستیم

و دست‌های گنگ‌مان

هر پچ‌پچ سرد را

خواب فریاد دید

که شب

      از حوالی بی‌خوابی‌مان

                           می رفت تا تمنای صبح،

و بوسه

    در میان بن‌بست‌هایمان

                         رنگ عنکبوت می‌گرفت.

من و تو

در خیابان نطفه بستیم

و دست در دستِ

               دست‌های سردمان

تن را

    از میان بوسه

           به فریاد رساندیم

                          چرا که من و تو

                                      از پشت عنکبوت‌های تاریخ بودیم.....

+ نوشته شده در 23:42 توسط سهيل آقازاده.
یکشنبه 8 آذر1388
آگاممنون؛ تقابل جنایت و خیانت در میان تعفن جنازه‌ها

آگاممنون - همایون غنی زاده - عکس از مهدی حسنی - ایران تئاتر

"آکاممنونِ" "همایون غنی‌زاده" دست به عرضه تجربه‌ای متفاوت می‌زند. این اثر که از چهاردهم آبان ماه در سالن شماره دو تماشاخانه ایران شهر به روی صحنه رفته، مخاطب را قانع می‌کند که برای پرداختن به این تجربه دراماتیک، می‌باید اندکی از سطح فاصله بگیرد و با مداقه در آنچه که بر صحنه می‌گذرد و با تبارشناسی افسانه‌ای که مایه اولیه این خلق هنری را به دست می‌دهد، واقعیت روز را که بدون بهره گرفتن از هنر، در مقام کنشی روشنگر، گنگ و متصلب باقی می‌ماند فهم کند. اولین پرسشی که در این مسیر ذهن مخاطب را به خود می‌خواند، چرایی انتخاب این شخصیت تاریخی، به عنوان قهرمان و ضد‌ قهرمان تئاتریست که به شدت خود را با شرایط روز پیوند می‌زند. به عبارت دیگر، کدام ویژگی های این شخصیت‌اند که دست خالق را برای به تصویر کشیدن جهان اطراف در بطن شان باز می‌گذارد. برای پاسخ دادن به این پرسش، در ابتدا دست به بازخوانی موجز افسانه اصلی می‌زنیم.       

سفر واپسین، که نمایش کوشیده تا با استفاده از حوادث آن، خود را باز تولید کرده و پیش براند، ده سال به طول می‌انجامد. ده سالی که مالامال از حوادث است. از سرگردانی در دریای بدون باد، که عقوبت فرمان نابردن از "آرتمیس" است گرفته، تا انباشتن تل جنازه‌ها در خاک تروا. در مرکز این حوادث سرداری بزرگ جای دارد. سرداری که دست‌هایش به خون آلوده است، کسی که اینجا و آنجای خاک این مهاجر نشین را به خون سربازانی رنگین کرده که در کار دفاع از خانه‌هایشان بودند. این سردار، تروا را به آتش می‌کشد. او آنچنان آتشی برپا می‌کند که بوی جنازه‌های سوخته تا خانه مشامش را می‌آزرد، تا خانه‌ای که از او همانند یک قهرمان حقیقی استقبال می‌شود. اما این پایان کار "آگاممنون" نیست. عقوبتی در انتظار اوست، و عقوبت "جنایت" چه چیزی می تواند باشد به جز "خیانت" ؟ همسر آگاممنون، "کلوتایمنسترا"، به کمک دلداده‌اش "آیگستوس" او را در خانه‌اش به قتل می رساند و این پایان داستان جنگی است که از یک خیانت، یعنی فرار هلن، همسر پادشاه اسپارت، با پاریس، شاهزاده تروا، آغاز می‌شود و در یک خیانت به انجام می‌رسد و در میانه اش پلی از جنایت شکل می‌بندد. بی شک یکی از جان مایه‌های اصلی این تراژدی، که آن را تبدیل به اثری در خور برای ارئه خوانش‌های همیشه بدیع کرده‌است، همین تقابل برسازنده ایست که در بستر داستان، میان "خیانت" و "جنایت" جان گرفته. در متن این افسانه، این دو مفهموم پا به پای هم پیش می‌روند تا راه را برای بازشناسی هستی‌شناسانه ناتوانی بشر باز کنند. راهی که به سردرگمی، طرح پرسش و در نهایت فلسفه بافیدن ختم می‌شود.

 همایون غنی‌زاده هم از همین دست‌مایه بهره می‌برد. او در این اثر خوانشی متفاوت از این شخصیت تاریخی ارائه می‌دهد، خوانشی که می کوشد تا تناقضات و پرسشی‌هایی که در بطن اثر اصلی در ناخودآگاه شخصیت‌ها و در چارچوب درام تکوین می‌شوند را در فضایی متفاوت و با بهره گیری از امکاناتی که تئاتر مدرن، بخصوص نمایش آبزورد، در اختیارش قرار می‌دهد به سطح خودآگاه بیاورد تا عریانی حقیقت روز را در عریانی پرسش‌هایی که به جای پاسخ، سردرگمی به دنبال می‌آورند، باز تولید کند. نقطه ورود به این مسیر، همان تقابل "خیانت" و "جنایت" است. آگاممنون هنگامی پرسش از این دو مفهوم را به میان می کشد که سوار بر قایق دروغین‌اش با عروسک بی صورتی سخن می‌گوید که قرار است نقش وجدان حاضر "افیجنیا"، دختر این سردار را که برای گریختن از نفرین "آرتمیس" به قربانگاه فرستاده شد، به عهده گیرد. او می‌کوشد دوری و نزدیکی این مفاهیم را حد زند. اما این کوشش مانند تمام کوشش‌های دیگر این نمایش، ناقص باقی می‌ماند. مابقی نمایش صرف جان دادن به این تقلا می‌شود. اگر در ابتدای نمایش تقابل دو مفهوم اصلی در بطن گفت و شنودی تک نفره به تصویر کشیده می‌شود، با پیش رفتن در نمایش این پرسش ها جان می‌گیرند و در سینه حوادثی که بیش‌تر رنگ تقلاهای ذهنی خود آگاممنون را دارند، راه به محاکمه‌ای می‌دهند که خود او، هم قربانی، هم جنایت کار و هم قاضی آن است. اما در نهایت، نمایش پیشنهادی غایی مطرح می‌کند که نتیجه منطقی چنین دادگاهی باشد؟ هم آری و هم نه! در جای جای نمایش روزنه‌هایی به این منظور به چشم می‌خورد. واضح‌ترین آن ها یکی صحنه ایست که آگاممنون می‌کوشد که هیچ نکند و دیگری قسمت‌هایی از منولوگ نسبتا طولانی اواخر نمایش است. اما این صحنه ها کم جان تر و اندک تر از آنند که که دل آشوب نهفته در کنش روایی را پاسخی درخور دهند. اما آیا فضا و نفس چنین اثری، الزام و یا تعهدی در طرح دقیق پاسخ ایجاد می‌کند؟ مادامی که درام برای یافتن پاسخ، به عنوان کنشی که فی نفسه ارزشمند است، دست به کوشش بزند، جواب قطعا منفیست. "آگاممنون" همایون غنی‌زاده به رغم کم کاری به چشم آمدنی‌اش، در نهایت نمره قبولی را در این مورد می‌گیرد.

فضای کلی و دکور نمایش، یعنی دریایی که قرار است محل تردیدها و سردرگمی‌های آگاممنون باشد، از یک سو فضایی غریب است و از سوی دیگر آشنا می‌نماید. صحنه، که به علت داربست‌ها و طناب‌ها و سیم‌ها بیشتر شبیه محوطه‌ای ساختمانیست، بر آن است تا با سر راست ترین صورت ممکن، که شاید در نهایت به رغم تفاوتش به ورطه کلیشه می‌غلتد، نزدیکی این پرسش ها را به تماشاگران یادآوری کند، اما این دکورها در برخی اوقات مانع آن می‌شوند که تماشاگر بتواند فاصله خود را با آنچه بر صحنه می‌گذرد کم کند و با دغدغه ها و رنج های نمایش همراه شود. از سوی دیگر بازی "جواد نمکی" در نقش آگاممنون، هرچند که شاید به خاطر نحوه اجرای برخی تک گویی‌های نمایش در معرض برخی انتقادها، از جمله تصنعی بودن قرار گیرد، اما نهایتا قانع کننده و تا حدودی دلچسب به نظر می‌آید، که با همراهی موسیقی ساده، کوتاه، اما زیبای اثر می‌تواند تجربه دراماتیک مناسبی را برای تماشاگران به یادگار گذارد. در نهایت می‌ماند گفتن این نکته که "آگاممنون" همایون غنی‌زاده با تمام کمبودهایش، که بازتاب فضاییست که در آن خلق شده، اثری است که لیاقت دیده شدن را دارد.


پ.ن: عکس از مهدی حسنی، از اینجا (+)

پ.ن: برادر بزرگترم٬ حسین نوروزی ِ عزیز٬ لطف کرده اند و این نقد را امروز کار کرده اند٬ صفحه دوازده جهان اقتصاد٬ احترام و ادب خدمتشان ....

پ.ن:اینجا(+) را بخوانید٬ عرض ادب آقای آقازاده بزرگ!

پ.ن:بخوانید این شعر برادر سیزده ساله ام را (+)!

+ نوشته شده در 16:31 توسط سهيل آقازاده.
یکشنبه 1 آذر1388
نمی‌شود که بشود نگاهم زمین!

نمی‌شود

      که بشود

             دست‌هایت

                        آسمان،

نمی‌شود

     که بشود

             نگاهم

                     زمین،

نمی‌شود

     که باد

          ترس‌هایمان را

                        آرام، آرام

                                    ببرد

                                        تا خواب

و ما

  آرام، آرام

        برویم تا پاییز

و خیابان

        با کفش‌های خشک

                     و چشم‌های خیس،

                                       ما را

                                           آرام، آرام

                                                     باران کند،

                                                           که این خشکی، 

                                                                        پیر شد،

                                                                           بس که گلویمان را

                                                                                     به اشک‌هایش

                                                                                                 سوزاند....


پ.ن: پاییز طور دیگریست، حتی اگر همه سال پاییز باشد، که گاهی هست، هر روز شکل تازه‌ای می‌گیرد، از یک در دیگری  تو می‌آید و تو نمی‌توانی به کسی بسپاری که "فلانی، حواست به اون در باشه، که پاییز این یه روز رو سر ‌به ‌سر من نذاره!". پاییز شکل تقدیر را دارد، بزرگترین تقدیر آدم‌های تنهاست، تو گویی اصلا تنهایی‌شان همان پاییزشان است، همان قدم زدن‌های سرد، آهنگ گوش دادن‌های سرد، غصه‌ دار بودن‌های سرد، دلتنگی‌های سرد، شعر گفتن‌ها و شعر خواندن‌ها و شعر شندیدن‌های سرد، همان سرمای سرد و تنها ..... اصلا طور دیگری می‌شود گاهی، طوری که هیچکس یادش ندارد، طوری که تا به امروز آن‌طور نبوده اصلا. یعنی هر روز می شود شکل تنهایی آن روز آدم، و هر آدمی برای خودش، بی‌نهایت شکلِ تنهایی دارد، غصه دارد.

+ نوشته شده در 14:27 توسط سهيل آقازاده.
شنبه 23 آبان1388
اتللو؛ انتقام دزدمونا از تماشاگران!

هر روایت تازه از یک شاهکار، در صورت موفقیت، جهانی نو را خلق می‌کند. جهانی که نفس های اولش را از ساختارهای اثر اصلی می‌ستاند و با هر قدم حرکت به سمت نو شدن، قد می‌کشد و استخوان می‌ترکاند. آنچه یک روایت نو را موفق می‌کند، فراتر از آن چیزهاییست که یک اثر هنری معمول را به مرزهای بداعت و ماندگاری می‌کشاند. هنرمندی که شجاعت خلق این روایت تازه را در خود می‌یابد، می‌کوشد تا بار سنگین واقعیت امروزی را، که بدون بهره جستن از اثری دیگر، گنگ باقی می‌ماند، در چارچوب متن موجود فهم پذیر و تحمل کردنی سازد. "روایت ساز" موفق می‌تواند آیینه ای در برابر واقعیت روز قرار دهد، آیینه ای که نه بی تفاوت، بلکه با سنگ محک شاهکاری که مبنای این کنش خلاقانه است، قضاوت درباره هست ها و نیست ها، بایدها و نبایدها را ممکن می‌کند. اما "روایت سازی" در نفس خود اقدامی خطر آلوده است. همانقدر که موفقیت در این بازی، می‌تواند راه به خلق اثری خواستنی کشد، شکست در آن، هم واقعیت روز را ناگفته باقی می‌گذارد و هم متن اصلی را مثله می‌کند. درست به دلایل گفته شده، ارائه خوانش های جدید از آثار "شکسپیر"، از زمان خلقشان به این سو، وسوسه ای دائمی برای هنرمندان تئاتر بوده است، چرا که سیالیت مناسب فرم آثار، در مقابل محتوای مستحکمشان، می تواند با شرایط زمانه منطبق شود و تراژدی را در لباس‌های گوناگون هر عصر، در مقابل چشم‌های مخاطبان جان بخشد.

"حمید مظفری" شاید به دلایل بالا دست به خلق خوانشی جدید از "اتللو" شکسپیر زده باشد. این اثر که از شانزدهم آبان ماه در سالن شماره یک تماشاخانه ایران شهر بر روی صحنه رفته است، می‌کوشد "اتللو" را در بستری از مسجع خوانی، بحر طویل، زبان عامیانه و دیگر ابزارهای نمایش سنتی، روایت کند. در کنار این ابزارها، مزه پرانی های بازیگران، دکورهای متحرک صحنه، شوخی های روایتی و دراماتورژی حدودا متفاوت، می‌توانند نوید خوانشی بدیع از این شاهکار شکسپیر بدهند. اما متاسفانه بی‌شک چنین نیست. "اتللو"ی حمید مظفری نمونه ای از اعوجاج روایتیست. نمایش به دوسمت می رود. از یک سو داعیه طنز دارد، می‌کوشد موقعیت های نمایش را با عناصری از زندگی امروزی مفرح سازد و از سوی دیگر سعی دارد تراژدی را با توسل به زبان آشنای شعر کلاسیک، برنده‌تر و تاثیر گذارتر سازد. اما این دو خط، هیچ گاه به یک سو حرکت نمی‌کنند. زبان طنزگونه اثر، ثقل تراژدی را، که بزرگترین ویژگی آثار شکسپیر است، به کام خود می‌کشد و بدون آنکه از این بلعیدن خود رشد کند، صحنه های رعب آور شک و تردید نمایش نامه را تبدیل به مضحکه‌هایی بی روح می کند که نه توان خنداندن تماشاگر را دارند و نه می‌توانند او را در هولناکی آنچه بر "مغربی" می رود اندکی سهیم کنند. از سوی دیگر اثر، مخاطب خود را در مورد علت وجودی این درام اغنا نمی‌کند. تماشای این نمایش مخاطب را با این پرسش واضح روبرو می‌کند که این زبان روایی، که گاهی رنگ کوچه بازاری می‌گیرد، گاهی شعرگونه می‌شود و گاهی به سمت الگوهای اصلی پیش می رود، کدام بخش از زندگی امروزی ما را به نمایش نامه اصلی اضافه می‌کند، تا دلیلی برای ارائه خوانشی جدید باشد. همچنین چشم پوشی از تک گویی‌های پر قدرت اثر و حذفشان در موقعیت‌های به اصطلاح طنز، این نکته را به تماشاگر گوشزد می‌کنند که گویا نمایش قصد نزدیک شدن به پرسش های هستی شناختی موجود در اثر شکسپیر را ندارد.

همه آنچه گفته شد در کنار مشکلات اجرایی نمایش، اشتباهات پی در پی"نقال"، که نقشش را خود حمید مظفری بازی می‌کند، در ادای روایت، نقص و اشتباه در جابجایی دکورها و زمان بندی نامناسب در تعویض صحنه‌ها، این نمایش را از تبدیل شدن به اثری موفق باز می‌دارد. تو گویی آشفتگی روایت، همزاد خود را بر روی صحنه باز تولید کرده است. می‌ماند گفتن این نکته که از دید نگارنده، تنها عاملی که تماشاگر را دو ساعت و نیم در سالن نگاه می‌دارد، بازی خوب بعضی از بازیگران نمایش، بخصوص "اصغر همت" است که توانسته اند دست آخر، صحنه را با تمام مشکلاتش سر و سامان بخشند.


پ.ن: به طَبْع رسیده در جریده "جهان اقتصاد"٬ که نیم صفحه اقتصادی دارد کلا٬ به مورخ بیست و سوم شهر آبان سنه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت٬ با دعای خیر و شوق عافیت برای تارنمایش(!) باشد که بهبودات کامله حاصل کرده و ما را ازین غم مداوم وارهاند!!!!

پ.ن : عکس از میلاد پیامی٬ از اینجا(+)

پ.نِ دیگر : همان "پ.نِ نه چندان پ.ن" دو پست قبلی با اندکی ناسزای افزون بر آن!   

+ نوشته شده در 15:39 توسط سهيل آقازاده.
دوشنبه 18 آبان1388
از پله ها می آیی ... بخار می شوم!

در را می بندم، باز می شود! در را می بندم، باز می شود! در را می بندم، باز می شود! سه بار! ... از پله ها پایین می آیی، در آغوشم آرام می گیری، بخار می شوی! از پله ها می آیی، آرام می گیری، بخار می شوی! از پله ها آرام بخار می شوی! ... کنارم آرام می گیری، دست هایم سینه ات را مرور می کنند، زخم هایت را، داغ ِ داغِ داغ ... سه بار ... تقلا، تقلا، تقلا ... نوازش می کنی کابوسم را ... کنارم آرام می گیری، چشم هایت خیره می شوند چشم هایم را، رنگ به رنگ می شوند ... رنگ به رنگ می شوند چشم هایت ... سرم گیج می شود .... آبی که می شوند، یخ می زنم، سرما می خورم، تب می کنم .... قرص لازمم، گلویم دیگر آرام نمی شود .... آبی که می شوند، نفس نمی کشم، قرص لازم می شوم، قرص می شوی .... هوا سرد می شود، اتاقم پاییز می شود .... می روی، می آیی، می روی .... نفس می کشمت .... می روی، می آیی، می روی .... می بلعمت .... می روی، نمی آیی، می روی .... اتاقم پاییز می شود، برگ ها .... خسته می شوم .... کاغذهایم را دزدیده اند، صدایم را جایی جا گذاشته ام، چشم هایم بازی در می آورند، چشم هایت رنگ به رنگ می شوند .... نمی بینم، نمی بینمت .... حوصله ام سر می رود .... بازی می کنم .... خیره می شوم چشم های خورشید را، رنگ به رنگ نمی شوند .... آرامند .... آرام خوابم می برد .... در خواب درها آرامند. در را می بندم، بسته می ماند! .... تنها مانده ام .... کابوس می شوم .... به خوابت می آیم .... چاقوهایم را تیز می کنم .... کابوسم می شوی .... چاقوهایت را تیز می کنی .... سینه ام از آن تو .... سینه ام را می شکافی؟ .... می خواهی ادیپ شوم، می خواهی چشم هایم را در آورم، می خواهی مادرم شوی .... من اما ادیپ نمی شوم، تو اما چشم هایم را در می آوری، تو اما مادرم نیستی .... در خواب درها آرامند، بسته اند، تو بخار نمی شوی .... تب کرده اند چشم هایت، آبیند، عرق می کند آغوشم .... برهنه می آیی .... خوابم نمی برد .... آغوشم را پر می کنی از دردهایت ... گرم می آیی ... پایه های تختم، پایه هایم می لرزند .... برهنه می آیی، گرم، اشک هایت را جا گذاشته ای، دردهایت را آورده ای .... دست هایم سینه ات را مرور می کنند، دست هایت چشم هایم را .... آرام نمی گیرم .... آرام می گیری .... آرام می گیرم .... چشم هایت رنگ به رنگ می شوند  .... از پله ها می آیی .... چشم هایم رنگ تبارم را دارند .... آبی می شوی .... آرام نمی گیرم، آرام می گیری .... از بالا تا پایینت را مرور می کنم، سینه ات را چند بار .... حفظ می کنم .... نباید بروی، نباید چشم هایت آبی شوند، نباید قرص شوی .... می گویم شکل عنکبوت هایم شده ای .... می گویی اتاق را به رنگ ترس هایت بزک کرده ام .... می گویم ادیپ نیستم .... ادیپ نیستم .... پاییز شاید .... ادیپ نیستم .... چشم هایم نمی بینند، هرگز ندیده اند، نمی دانم خیابان چه رنگ است .... ادیپ نیستم، پاییزم .... پاییزم .... پاییزم .... می خندی به من که پاییزم .... خنجر را میان چشم هایت پنهان می کنی .... چشم هایت رنگ به رنگ می شوند .... خنجر را از یاد می برم .... فکر می کنم که می مانی .... سرم آرام می گیرد بر سینه ات .... سینه ات آرام نمی گیرد .... می رود بالا، می رود پایین .... نفس می کشی، نفس نمی کشم .... شش هایم را از یاد برده ام، خنجر هایت را از یاد برده ام  .... تو اما از یاد نبرده ای چشم هایم را .... چشم هایم را می دری .... خون اتاق را بر می دارد، می برد به جای دور .... من را هم می برد .... تو نمی آیی .... تو چشم هایت آبیند .... تو چشم هایت از گذشته می آیند .... تو آرام نمی گیری .... تو هر روز بخار می شوی .... من ادیپ نیستم .... من پاییزم .... من چشم هایم نمی بینند .... من خیره می شوم چشم هایت را، تار! .... تو چشم هایت رنگ به رنگ می شود .... رنگ تبارم .... رنگ خیابان هایم .... رنگ آن سرفه خشک ِ آن روز زمستانی که گرم بود دست هایت .... تو بخار می شوی هر روز .... تو دردهایت را جا می گذاری .... تو صدایم را می دزدی، ورق هایم را، دست هایم را .... خوابم می دود .... نمی رسم .... بازی می کنم .... با جای خالی چشم هایم، چشم های خورشید را خیره می شوم .... می سوزم خنجرت را .... چشم هایت آبیست، از گذشته می آید .... خیره می شوم خورشید را .... تو شکل عنکبوت هایم می شوی .... من اتاق را به رنگ ترس هایت بزک می کنم .... خیره می شوم خورشید را .... رنگ آن سرفه خشک آن روز زمستانی که گرم بود دست هایت .... آبی .... در را باز می کنم، بسته می شود! در را باز می کنم، بسته می شود! در را باز می کنم، بسته می شود! .... هزار بار .... تقلا .... تو از پله ها بالا می روی، آرام نمی گیرد آغوشم، بخار می شوم! از پله ها می روی، آرام نمی گیرم، بخار می شوم! از پله ها آرام بخار می شوم .... و تو خوب می دانی که چهره ام شکل کودکی های پاییز است، نه ادیپ! 

+ نوشته شده در 23:46 توسط سهيل آقازاده.
سه شنبه 12 آبان1388
ادیپ های نصفه در کوچه پس کوچه های نازی آباد!
 

ادیپوس، که از تبار نفرین شده کادموس است، بر تقدیر می شورد و بی آنکه بداند تقدیر را فربه و گریز ناپذیر می سازد. از تقدیر می گریزد و به سمتش می شتابد. اما این رفتن، رفتنی یک سر بی حاصل نیست. این رفتن، حقیقت آدمیست که از میان شکست ها، به سوی دانایی پیش می رود. تراژدی ادیپ، غمنامه قتل پدر، یا همخوابگی با مادر نیست. تراژدی ادیپ، که مرگ هم چاره اش نیست، تراژدی داناییست. حکمی که ادیپ محکوم به آن است، تنها حکم تقدیر نیست، بلکه حکم تقدیر است در کنار تقلایش برای شکست آن. این دانایی هم اسباب شکست است و هم اسباب پیروزی. پیروزی از آنجایی آغاز می شود که ادیپ خود را در "انسان کلی" تکثیر می کند و جنگ با تقدیر را تقدیر آدمی می سازد. او در این جنگ یک سر مغلوبه نیست، چرا که ابوالهول را که بر سر در شهر ایستاده و نماینده تقدیر است از بین می برد. قدرت این ابولهول، بخوانید تقدیر، در راز آلودگیش است و تا وقتی که ادیپوس به معمای معروفش یعنی " آن چیست که در بامداد چهار پای و در نیم روز دوپای و در شامگاه با سه پای می رود؟" پاسخ نگفته جان مردم شهر را می گیرد، اما رادمردی ادیپ در گره گشایی از رازهاست. او می داند که پاسخ این پرسش و هر پرسش دیگری که تقدیر مطرح می کند انسان است، "انسان در خردی و جوانی و پیری". اما دست آخر، ادیپوس انسان است. با گوشت و پوست، عشق به دانایی و دلدادگی به همشهریانش و همچنین سائقه امید به جنگ تقدیر شتافته و این تقدیر است که خود را بر او تحمیل می کند و رازی را که ادیپ برای گشودنش تقلا می کرده در پیش چشمانش قرار می دهد. شکست در خود اوست، او خود، تقدیر است و زهر آلودگی زیستن در همین است. چرا که دستهای ادیپوس گناه را رقم زده اند، نه اراده اش. در نهایت می توان گفت دیالکتیک کنش و تقدیر در سایه روشن آگاهی، جان تراژدی ادیپوس است.

" حمید پورآذری " ادیپ را در فرمی متفاوت روانه صحنه کرده. او کوشیده ادیپ را در خیابان ها و پیاده روهای شهر ما به تصویر بکشد، در میان دنیای دیوانه دیوانه ای که شگفتی هر حادثه ای تنها تا حادثه شگفت بعد دوام می آورد. بر صحنه این نمایش یک ادیپ وجود ندارد، همه ادیپ می شوند، چه بازیگران و چه تماشاگرانی که بر صندلی های متحرکشان در سرگیجه جهانی که او تصویر می کند شریک می شوند. ادیپ هایی که عظمت تراژدی هاشان به اندازه سهمشان از زندگیست، آنچنان کوچک که بیش از اشک، خنده به لب می آورد. اما این یک سوی ماجراست، مجموع این تراژدی های کوچک  آنچنان دردناک می شود که خنده را از لب ها خواهد خشکاند و گنگی و صلبی حقیقت را بر سر مخاطبان خواهد کوباند. اما این همه حقیقت نیست. "پورآذری" همه را ادیپ می کند، اما ادیپ هایی نصفه. ادیپ هایی که از عمل و سزای عمل، از جنگ و شکست، تنها عقوبت و عذاب را دارند. ادیپ هایی که بردگان موقعیتند، تو گویی که دست و پایشان بسته است و نای حرکتشان نیست. این سیر حوادث است که پیششان می برد، نه سیر حوادث به اضافه آنها. آن ها از تقدیر می نالند، آنرا فریاد می کنند، به آواز می خوانندش، برایش بازی در می آوردند و گه گاهی به ریشش می خندند اما این خنده آنقدر نمی پاید که راه به کنشی دهد. "پورآذری" موقعیت را درست تصویر می کند اما جنگ را به سودش مغلوبه می کند. آن را ابدی می کند و دست آخر از یاد می برد که از هرچه بگذریم، انسان به مثابه انسان است که موقعیت را خلق می کند و می تواند بر آن بشورد، هر چند که شکست بخورد و تراژدی خلق کند، شکستی که تاریخ را تلخ و از طرفی خواستنی می کند.

برای درک این حقیقت باید اندکی در نهایت نمایشنامه ادیپ "سوفکل" مداقه کنیم. ادیپ خود را کور می کند. چرا که رازی را که به دنبال گشودنش بوده آنچنان زننده و نزدیک به خود می یابد که یارای تحملش را ندارد. او خود را کور می کند چون حقیقتِ بلاواسطه، زننده است. این به معنای گریز است؟ هم آری و هم خیر. ادیپ در اوج تراژدی محکوم به گریز می شود و این حکم، تراژدی را باز تولید می کند. اما این پایان کار ادیپ نیست. این گریز از حقیقت، آن را مختومه نمی کند. او شروع به گفتن می کند. دردهایش را به صدای بلند فریاد می کند. این فریاد، رنجنامه های بی حاصل نیست. او با بازگفتن مصائبش از آنها فاصله می گیرد و با آنکه چشم ندارد، آنها را می بیند و فهم می کند. این پایان، راه را برای تاویل استعاری باز می کند. ادیپ حقیقت بلاواسط را تبدیل به روایت می کند. هنر هم در ذات خود دست به چنین کنشی می زند. یعنی پس از گلاویز شدن با تقدیر و زنندگی ثقلش، دست آخر، این هنرست که راه را برای تزکیه و استعلا می گشاید و این دقیقا همان نقطه ایست که "پورآذری" از آن غفلت کرده، یعنی نفس وجود چنین نمایشی، به طور مثال، خود مفری در جهان بی مفر است و با تبدیل کردن آگاهی از شرایط، به خود آگاهی اجازه نمی دهد که این موقعیت تراژیک، خود را تا ابد باز تولید کند.

در آخر می ماند گفتن این نکته که صحنه آرایی بدیع این نمایش، تماشاگر را که دیگر جزئی از نمایش است، آنچنان به هسته کنش دراماتیک نزدیک می کند که هولناکی حقیقت، هرچند هر از گاهی از راه خنده، او را تا حد امکان به چالش می کشد اگر چه شاید نتواند همدلی او را در پی بیاورد. تیم بازیگران این نمایش هم، که شاید یکی از بزرگترین برگهای برنده نمایش باشد،  تیم متفاوتیست. انبوه بازیگران که سیر نمایش را شکل می دهند، با کشاندن جایگاه تماشاگران به این سوی و آنسو، آنان را در مسیر درام همراهی می کنند. موسیقی نمایش هم که به صورت زنده اجرا می شود به شکل نسبتا کاملی نمایش را همراهی می کند و با چشم پوشیدن از صحنه هایی انگشت شمار، آن را می بالاند. در نهایت می توان ادعا کرد که  "حمید پورآذری" تجربه بصری متفاوتی را برای تماشاگر به ارمغان می آورد، تجربه ای که سرزندگی بازیگرانش، سیالت مناسب نمایش، روایت متفاوت و موسیقی و نوای زنده اش، آن را تبدیل به اثری در یاد ماندنی می کند.


پ.ن : توضیح اضافه آنکه٬ این نقد در "جهان اقتصاد" نه چندان اقتصادی دوشنبه یازدهم آبان چاپ شده٬ و توضیح اضافه تر هم آنکه امیدوارم سایتش زودتر سر و سامان بگیرد که مطالب را همانجا لینک دهیم٬ شاید رستگار شدیم٬ شاید البته! 

پ.ن : عکس از رضا موسوی٬ از اینجا(+)

پ.ن ِ نچندان پ.ن! :این برادری که می بینید٬ این آقایی که اسمش بلاگفاس٬ روزگاری آدم خوبی بود٬ اصلا به جان شما یک محله به سرش قسم می خورد٬ به همین سوی چراغ! روزگارست دیگر٬ هزار چرخ می خورد بدمصبِ لاکردار! حالا این برادری که می بینید٬ دیگر قسم٬ سرش را بخورد٬ از دست اذیت و آزارش اهل خانه اش دارند روز به روز کوچ می کنند می روند به سرویس های خارجی! از بس یک روز خودش نمی آید٬ یک روز کامنتینگش نمی آید٬ یک روز سرورهایش ویار آب هویج کرده اند و یک روز هاستش کلا خلاص! بماند .... غرض اینکه کامنتینگ این جا این یکی دو ماه گذشته یک روز سر حال بوده صد روز مرض داشته. یعنی اینکه اصولا کامنتینگش بد مستی کرده.... می خواستم بگویم اگر احیانا کسی حرفی می خواسته بزند اینجا که نتوانسته و شکسته در گلویش٬ من ِ سراپا تقصیر از جانب این بلاگفای برادر ِ روزهای قدیمی ازش عذر می خواهم ....دیگر هم اینکه ماهم با این همه غیرتمان برای این بلاگفای عزیزتر از جان٬ داریم کم کم می کَنیم ازش .... یعنی شاید برویم به سرویس های اجنبی! خدا را چه دیدی؟  

+ نوشته شده در 12:37 توسط سهيل آقازاده.
دوشنبه 4 آبان1388
که آب می شدی میان لرزهایم

تو قرص می شوی

             و من تو را

                       دانه دانه سرما می خورم،

که تابستان سرد بود

            و من تو را

                       تن پوش کردم

                                   که قطره قطره

                                                  آب می رفتی

                                                             اشک هایت را

                                                                         و من عریان تر می شدم

                                                                                               این سرما را،

که پاییز سرد بود

         و من تو را

                   دانه دانه قرص می دیدم

                                        که آب می شدی

                                                         میان لرزهایم!


 پ.ن: من سرما / می خورم / تو را دانه دانه / ای لبخندت / تمام قرص های من !

+ نوشته شده در 13:34 توسط سهيل آقازاده.
سه شنبه 21 مهر1388
...که هوا بوی تو را گریه می کرد

مهتاب نبود

          و مهتابی چه سفید

                            چشممان را زد،

و من چشم بستم

                که سقف را نبینم

                               و تو مهتاب بودی

                                                میانِ سقف!

که چشمم را زد

              نوازشِ تو و مهتاب و مهتابی .

که چشمم را زد،

           چه سفید،

                  این ملافه که

                             مهتاب نبود و مهتابی

                                                   چشممان را زد

                                                                 که من چشم بستم

                                                                               و تو مهتاب بودی

                                                                                       و مهتاب میان سقف!

و مهتاب نبود

           و مهتابی چه سفید

                      و نفس نکشیدم

                                که هوا بوی تو را

                                               گریه می کرد

                                                         که چه سفید

                                                               شش هایم را بستی

                                                                       و من سینه ات را باز،

                                                                                  میان این ملافه و عرق!

که مهتابی هم

         بوی تو را می داد و مهتاب،

                         و من چشم باز نکردم

                                      که تو میان سقف

                                                   چشمم را زدی

                                                               و سقف میان تو

                                                                      این سفیدی ملافه را،

                                                                                 مهتاب گریه می کرد!..

 

+ نوشته شده در 9:18 توسط سهيل آقازاده.
شنبه 11 مهر1388
و دستهایش فریاد آفتاب را می سوخت.

در میان این تقلا

              که عرق را

                        به آتش شیره مردانه سرکشی

                                                    تفته می کرد

              و حضور را

                         که دیگر

                         از نکبت این هوای مسموم

                         بوی ادرار و پهن گرفته بود

                                                می برد تا مرزهای ساکت خواب،

گویی کسی

           به ناگاه

                  از میان پنجره

                                چشم هایش به آفتاب افتاده بود،

که این چنین

         نگاهش بی تابی شب را

                                 گریه می کرد

                                              و دستهایش فریاد آفتاب را

                                                                          می سوخت.

اما افسوس!

کسی نبود

        کسی نیامد

                 که رمز تاریک نور را

                                     در بسترهای دود و افیون و مرگ

                                     برای این خواهش معصوم

                                                      که در هوای تاریک تنی می سوخت

                                                                                            زمزمه کند....

+ نوشته شده در 20:54 توسط سهيل آقازاده.
یکشنبه 5 مهر1388
قطره قطره آب می شوی بر انگشتانم

حتی

     بزرگترین لیوان خانه هم

                              کفاف نمی دهد برای ماندت،

که قطره قطره

              آب می شوی بر انگشتانم

و خوب می دانی

            که سرمایت

                    از سر این شهرهم زیادست

                                       که خورشیدش هر صبح

                                                    از پشت گرما و سیگار و نکبت طلوع می کند...

+ نوشته شده در 13:40 توسط سهيل آقازاده.
سه شنبه 24 شهریور1388
حوای تمام هوس های دریا

ماه بی رمق

         در امتداد تپه

                   خواب انار می بیند،

که تو

    بر انگشت های جذبه ات

                          دانه می کنی.

ماه بی رمق

ماه سرخ

جایی بر پیشانی ساحل بی سر

                    خواب آن سیب را می بیند،

که تو

   بر سینه شهوت ات

                   به بار نشسته ای

                                 ای حوای تمام هوس های دریا.....
+ نوشته شده در 12:43 توسط سهيل آقازاده.
چهارشنبه 11 شهریور1388
به روی این خاطره خیس...

دستم را

          به روی تار، نه !

                      به روی تن ، نه !

دستم را

         به روی این خاطره خیس

                                 نجوا می دهم،

که اینجا،

           زمین ، نه !

                    آسمان ، نه !      

که اینجا،

         هنوزهمان تهرانست

                          هنوز همان سمت تاریک جغرافیاست

                                                               که آمدن نمی داند و

                                                                                   رفتن از بر است....

+ نوشته شده در 23:18 توسط سهيل آقازاده.
چهارشنبه 28 مرداد1388
مرد بی چشم و فراموشی تیرهای چراغ برق

این مرد بی چشم

دیگر آخرین فنجان چایش را

                            سرکشیده.

مه را از یاد برده،

                 فردا را

                      خیابان را

                            تیرهای چراغ برق را

و در آخرین صفحه دفترچه اش

                               نگاه آن رهگذر بی تاب را

                                                       شعری کرده در سه خط.

این مرد بی چشم

دیگر آخربن فنجان چایش را

                           سرکشیده،

                                چشم هایش را

                                       در دست گرفته

                                                    و بی تاب

                                                           می دود برای آخرین قطار این شهر

                                                            که راه برگشت را از یاد برده است....

+ نوشته شده در 12:12 توسط سهيل آقازاده.
دوشنبه 19 مرداد1388
میان نبودن های من

از این صفحه

        این کتاب

               این سخن،

که لمس بود

             میان دستهای من و

                                شرمگاه ِ گرم ِ این شور،

که عطش بود

             میان بوسه های من و

                                صدای لرزان این خواهش،

که حرکت بود

            میان بی شکیب ِ مردی من و

                                 آرام ِ کرختِ این تقلا،

که بودن بود

          میان نبودن های من و

                                 بودن بی انتهای این نجوا،

از این سخن

         این کتاب

               این صفحه،

هیچ پیغام آوری

             آسمان را بشارتی نیاورد

                                   چرا که فلات سینه ات

                                                         تنها در بوسه های من اش

                                                                                   زمزمه کرده بود....

+ نوشته شده در 11:35 توسط سهيل آقازاده.
چهارشنبه 31 تیر1388
و تقویم فردا را می شمارد

ایستاده ای

        ایستاده است

خیالت بر درگاه.

پر کرده ای

        پر کرده است

اتاق را

        نفس هایت.

عقربه

      ساق هایت را

                   ایستاده،

پنجره

     صورتت را

                  آبستن است،

و تقویم

      فردا را می شمارد

                      که خواهی آمد

                                که خواهد آمد

                                          با زخمی بر سینه

                                                       و خنجری بر دست !

+ نوشته شده در 10:24 توسط سهيل آقازاده.
دوشنبه 22 تیر1388
و من غرق شوم در ملافه های خیس پدرم

زبانم لال !

همین فرداست

          که تختت دریا شود

                      و من غرق شوم

                                   در ملافه های خیس پدرم

                                   که برای ما

                                   به عاریه از زندان های تبعید     

                                   سوغات آورده بود.

زبانم لال !

همین فرداست

          که تو دهان شوی

                    و من یک ریز فریادهای مادرم شوم

                                  که باز گشنه خوابش برده

                                 و خوب می داند

                                 که ندانستن عبارت از چیست !

زبانم لال !

شاید زبانت لال !

می ترسم همین فردا

         باز تو دست شوی

                  و من تمام گونه های عالم

                                          که دیگر عادت دارند

                                          که سرخ باشند

                                          از سیلی دست هایت !

+ نوشته شده در 20:21 توسط سهيل آقازاده.
دوشنبه 15 تیر1388
و از آن پس تمام دیوارها را شعر می بینم

 ساده تر از

          چند کلامی که در دفترم دارم،

و حتی ساده تر از

          آن هفت شعری که در چشمی جا گذاشته ام

          و از آن پس تمام دیوارها را شعر می بینم،

و شاید ساده تر از،

          آن دردی که در ابتدای تاریخ،

                                     یک شب،

                                           مادرم را از خواب پراند،

و به ساده گی آن نفس زدن هایی

           که نامم را می کشید تا تختت،

و خیلی ساده تر از

         تمام ساده گی های

                    دشوار این شهر،

هوس دست هایت را داشتم

              که خورشید را صبح به صبح

                             به آواز هجاهای نامم کوک می کرد

و زمین را ندا می داد تا گندم شود

و هوس دست هایت را،

                در دفتر نبودنم،

                         پلک به پلک شعر می کرد.....                 


پ.ن: امروز قرار بود تابستان باشد و تابستان قرار بود آفتاب گرمی داشته باشد. اما امروز نه تابستان است و نه حتی آفتابی دارد. خورشید جایی میان غبارهای مسافر گم شده و کرختی می کارد و لکنت درو می کند. این لکنت هم می شود پای شعرهای منی که زاده این روزم. زاده ۱۵ تموز. از صبح نگاهم را دوخته ام به پنجره که ببینم آیا بی خورشیدی٬ تیر خلاص را خواهد زد به تن این تابستان یا نه. از صبح منتظر برفم٬ که ببارد و زخم را بشوید از تن میلاد ِ این شاعر که نصفش را در جایی٬ در ابتدای تاریخ جا گذاشته....

پ.ن:  نمی دانم چه بگویم٬ در برابر این لطفی که فرشاد برایم شعرش کرده.(+)

+ نوشته شده در 15:14 توسط سهيل آقازاده.
جمعه 5 تیر1388
و سه پلک فاصله بود میان تولد و خون ...

                                                                     برای ندا / نداها

بر آن فلات

        که زخم می سوخت

که عقربه خواب می رفت

که شب قد می کشید

                     تا سکوت ظهر،

بر آن فلات

       که ویرانی پشت سینه شب خواب می رفت

و سه پلک فاصله بود

        میان تولد و خون،

بر آن فلات گنگ

         بر آن لحظه نجوا

که دست، همدوش زخم و مرگ

می رفت تا ابتدای نبودنت،

       با ساق اسب های دشت زاده شدی

                  که باران بودی

                              که ندا بودی

                                       که مادرت از سینه " قدم خیر* " بود

                                       و پدرت

                                            از تبار بی قراری اطلسی های آسمان....


* قدم خیر -  توضیح اضافه آنکه زنیست سیاه چشم از تبار لرستان٬ که در ترانه های محلی آن دیار افسانه شده....

پ.ن : کمی دیر٬ کمی گنگ....

+ نوشته شده در 16:9 توسط سهيل آقازاده.
جمعه 1 خرداد1388
وآخرین تصویر خستگی بازوانت بود

1-

شتاب کردم !

         آمدم با دو پایم

                    و پلکی که سنگینی قرنها را داشت...

***

عاقبت صدایت آمد

                 که می خواندیم

و افق رنگ بالهایت را داشت.

تعفن شهر

        با هزار خیابان سربی اش

                              می رفت تا باغی از تیرهای گز

و چه مادرانه آغوش می گشودی

بر ضجه های این شهر معصوم

که پر بود

       از عابران عرق کرده

                    از فحش های ناموس

                                   و باکره گانی هرجایی

                                                   که با طناب های دارشان

                                                                    تبعیدت می کنند به لذتی یخ.

عاقبت صدایت آمد.

آغوش گشودم

         و تو با پرهایی

                   به وسعت تمام نیرنگ های تاریخ

                                           تیر گز را سوغات آوردی.

***

2-

آمدم

   و این طعم دهانم بود،

                  این سیاهی گس

                               که مزه ی خون و خاک می داد...

***

دستانت بود

        که تیر خلاص را زد

                           بر پیکر فریادم.

تو آمدی

      و خون را شستی

                    از تن این عفریت نیمه جان

                                           کز تبار تاریخ بود،

شب چه نزدیک می شد

                   به تیرگی چشمانم

                                وقتی آتش گشودی

                                             بر پرهای شب،

و سقوط پرواز کنان

                نوش دارو خواباند

                                بر تن کوچه های منگ،

که حنجره ام را

            به گناه خواهش آب

                           می سپردند به بی جایی.

تو آمدی

     با دستان لرزانت

                 که به اندازه تمام عطش ها قدمت داشت

و شهر را بر پایت نشاندی.

***

3-

آمدم

  و آخرین تصویر

           در حنجره سینه ام

                           صدای نعره کمانی بود

                                            که تیر را آورد

                                                          تا تاریکی چشمانم...

***

تیر را

    لغزاندی بر کمانت،

من اما خیره بودم

              بر بی قراریِ فصلی،

                              که شکل مادرم بود.

تیر را

   لغزاندی بر کمانت

            و درد را مهمان کاسه ی چشمم کردی.

تمام خیابان

      بر لرزش سینه ام خندید

                        و من می دانستم

                                  که این رویین تنی

                                           خسته تر از آن است

                                                        که عطش پرواز را پس زند.

پس من اینجا ایستادم

           با خورشیدی که سرد می شد

                            و خانه ای که باغ تیرهای گز بود،

من اینجا ایستادم

          و آخرین تصویر

                      خستگی بازوانت بود.

+ نوشته شده در 16:40 توسط سهيل آقازاده.
پنجشنبه 24 اردیبهشت1388
.....

این زخم

        که می تازاند بر سینه ام

مگر آسمانی در سینه  دارد،

که چنین

بی قرار ِ آفتابی تازه است ؟

+ نوشته شده در 12:38 توسط سهيل آقازاده.
یکشنبه 20 اردیبهشت1388
میراث ِ اطلسی های سبز

نامت که زمزمه شد

گویی هراسی گنگ

زمین را برد

به خانه ی بادهای سرگردان

و من

با خنجری از نقره صدایت

لکنتی را کشتم

که میراث ِ اطلسی های سبز بود....

+ نوشته شده در 11:0 توسط سهيل آقازاده.
چهارشنبه 16 اردیبهشت1388
حراج خواب آسوده
مشتری

          آهی کشید و رفت.

این جا٬

     هیچ بساطی  

                خواب آسوده

                             حراج نکرده است!

+ نوشته شده در 22:19 توسط سهيل آقازاده.
پنجشنبه 10 اردیبهشت1388
پر بود از روزهای ناتمام

شکسته تر از خورشید

                  در محاق غروب

با سینه ای از رنگ شب

و پیراهنی که بوی باد می داد،

                                     صدایت زدم

و تو

تقویم را نشانم دادی

که پر بود

        از روزهای ناتمام....

         
+ نوشته شده در 14:50 توسط سهيل آقازاده.
شنبه 5 اردیبهشت1388
سگ لرزهای من...

باران که هیچ،

            اشک هم ببارد

ایمان نخواهم آورد

که اطلسی های باغچه

                      سبزند

و سگ لرزهای من٬

                  همه از شوق هوای کسیست

که از آن سوی دیوار٬

                  با سه شمعدانی می آید....

+ نوشته شده در 19:59 توسط سهيل آقازاده.
دوشنبه 31 فروردین1388
گفتی که زمین را برده اند به حجله ی عطش

گفتی که شالیزار

          عروس کومه ی چشمهای پاییزست.

گفتی که زمین را

          برده اند به حجله ی عطش.

گفتی که آسمان

          رنگ کرختیست

و مینای خورشید

         تیرگی های شب را آبستن است.

تو گفتی

       و من با تمام چشم هایم دیدم

                                   که هوایت

                                             رنگ رهایی داشت....

+ نوشته شده در 11:55 توسط سهيل آقازاده.
جمعه 28 فروردین1388
...رطوبت لبیست که بوسه می دهد

بیت اول

بیت آب و آتش است

             و مسخ بودن ، بی بودنت.

بیت دوم

نماز ستارگان است

            در شامگاه هوس من.

بیت سوم

بیت رطوبت لبیست

           که بوسه می دهد

                        بر بی قراری دست هایم....

+ نوشته شده در 21:14 توسط سهيل آقازاده.
یکشنبه 23 فروردین1388
از آن چشم ها که جنگل دارند...

از آن چشم هایی که جنگل دارند ، از آنهایی که شبیه یک اسمند ، از آن اسمهایی که شبها بیخ گوشت تا صبح ناله می کنند ، از آن پیاده روها ، از آن شیون ها ، از آن باران ها. از آن چشم هایی که جنگل دارند نمی شود گریخت ....

با خودم گفتم : " از آن چشم هایی که جنگل دارند .... "

هدفونهایم را تنم کردم ، خیابان را آرام آرام آمدم پایین . نمی دانم شهر ساکت بود یا من گوشم از حرف هایش پر بود که صدایش نمی آمد . با خودم گفتم : "این خیابان رفیق خوبیست ،. از آن هایی که ساکتند برای شنیدن " . با خودم گفتم : " از آن چشمهایی که جنگل دارند...." ، حرفم را برید خیابان . حساب کارم را کردم . در خیابان از جنگل گفتن گناهیست که بخشیده نخواهد شد . خیابان فاضلاب دلتنگی های گاه و بیگاست . باید ساکت بود بر تنش . نباید حرفی زد از آن هایی که شبیه یک اسمند . در لغت نامه ی این خیابان ، فردا ، معادل می شود با لحظه لحظه ی بی خوابیت . از پیاده روهایش نمی شود گریخت ، نفس کشیدن در آن ، حس کردنش ، عاشقی کردن با پستی ها و بلندی هایش ، از آن موهبتهاییست که شبیه سرنوشتند: کرخت ، سنگین و همیشگی.....

با خودم گفتم : " از آن چشم هایی که جنگل دارند .... "

خیره شدم به ساعت. "پنج دقیقه ی دیگر باقیست". خواستم خودم را به خواب بزنم . خواستم به چیز دیگری فکر کنم. خواستم به خودم بگویم که همیشه آنقدر بد نیست که پیرت کند. اما ترس تمام جانم را گرفته بود. دستهایم می لرزید ، ضربان قلبم اتاق را می لرزاند ."پنج دقیقه ی دیگر دوباره شروع می شود ". ساعت هم عرق می ریخت . خوب می دانستم که این از آن دردهاییست که هیچ کارش نمی شود کرد . صدای آهنگ را زیاد کردم ، چشمانم را بستم و منتظر شدم . هزار سال طول کشید تا اتفاق بیفتد. عقربه ها یخ زدند ، ساعت "سه" ی نیمه شب بود . ساعتِ "سه" اتفاقی نیست که همیشه بیفتد . باید به قدر کافی پیر بود تا چند بارش را به یاد آورد . عقربه ها که خشکشان بزند ، از آن دورها صدایی می آید که شبیه شیون های کولیان سرزمین های دور است . از آن دور شیون زنی می آید که چشم هایش شبیه جنگلند . زنی که هفت عاشق داشت اما به ابری عاشق می شود و عصمتش را ارزانی ابر می کند. آه ِ هفت عاشق زن را می گیرد و او تبدیل می شود به خیابانی که دردها از آن می گریزند .خیابانی که خویشی دوری دارد با خیابان من . می دانستم این "سه" پیرم می کند . چشم هایی را دیدم که جنگل دارند....

با خودم گفتم : " از آن چشم هایی که جنگل دارند .... "

از آن چشم هایی که جنگل دارند ، از آنهایی که شبیه یک اسمند ، از آن اسمهایی که شبها بیخ گوشت تا صبح ناله می کنند ، از آن پیاده روها ، از آن شیون ها ، از آن باران ها نمی شود گریخت . تو فرزند همین خیابان هایی ، زاده ی همین ساعت ها ، پس حزنی بر گلویت سنگینی می کند که از آه هفت عاشق هم سنگین تر است...

+ نوشته شده در 12:44 توسط سهيل آقازاده.
چهارشنبه 19 فروردین1388
تاتار چشمانت

تاتار چشمانت،

سخت می تازاند

         بر فلات سینه ام.

از کدام هوسی

که نگاهت

      چنین بی شکیب

                  زخم می زند

                          بر گلوی خسته ام ؟...

+ نوشته شده در 10:35 توسط سهيل آقازاده.
شنبه 15 فروردین1388
دردی که از آن من نیست
گر می گیرد

               دردی

                         در استخوانم

که از آن من نیست.

باز

  کدام پنجره را

              باز گذاشته ای

تا سرما

بخزد در سینه ام؟

+ نوشته شده در 9:40 توسط سهيل آقازاده.
سه شنبه 11 فروردین1388
برف؟آنهم در دل بهار؟محال است آقا !

برف که بزند،آنهم در دل بهار،یک جای قضیه می لنگد.یعنی بهار هم سردش می شود از این همه یخ زدگی،یعنی خودش هم دستگیرش می شود که میان این همه  "بود و نبودت" هنوز کسی هست که سرگردان است.

برف؟آنهم در دل بهار؟ محال است آقا !

صبح که پا شدم برف می بارید.حالا هم که زمستان شده.هزار آفرین به این سال.دو روز پاییز بود،بعد شد زمستان.زمستان که رسید یادش افتاد ملت سردشان می شود،تابستان شد.حالا هم که برف می بارد در بهار.خدا آخر عاقبت تابستان را به خیر کند!...

برف؟آنهم در دل بهار؟محال است آقا !

پاییز فصل دیگریست.یعنی همه ی  فصل ها پاییزند حتی اگر خلافش ثابت شود.زمستان پاییز است،بهار پاییز است،تابستان هم.نمی دانم چه کسی بود که اول بار فصل ها را چسباند بر صفحه های تقویم.اول پاییز بود.بعد پاییز سردتر می شد.بعد کمی به خود می آمد و خون در رگ هایش می دوید،می گفتند سال نو شده،یعنی پاییز جان دیگری گرفته.بعد هم که گرما خراب می شد بر سرش،از گرمای کسی بود شاید.کسی که نزدیک رگ های پاییز نفس می کشید." پاییزی " بود شاید.عرق ریزان همان شرم پاییز بود.پاییز کش می آمد،می شد کل سال،به دنیا می آمد،بلوغ می شد،عاشقی می کرد و بعد یادش می افتاد  که دور، دور  پاییز دیگریست.می رفت در جایی نزدیک "عرق ریزان" اش.اما حالا  فصل ها بلوغ هم نمی شوند،یعنی شاید بشوند ولی تا به خود بجنبند می شوند " مرحوم نه چندان مغفور " !

سه روز! تنها سه روز باید می گذشت از تاریخ این خاک تا پاییز را اختراع کند.این "سه روز" برآورد دقیقیست.زاده ی گونه ای از الهام است.نیاکانم این الهام را برایم به ارث گذاشته اند.خوب می دانم  نیاکانی داشته ام که در ابتدای تاریخ با چشم های میشیشان به زمین می نگریستند.این نیاکان فقط مختص به منند و هیچ کس دیگر با من شریک نیست در خونشان.به جای خون در رگ هایشان حزنی جاری بود که خود زندگیست.میراثشان برای من خون پاکی بوده که با قطره قطره حزن در رگ هایشان جاری بود.این "سه روز" ریشه در این خون پاک دارد.من می دانم و برای این دانستن نیازی به استنتاج نیست،یعنی با رگ هایم می دانم که پاییز زاده ی این سرزمین است.ساز های این سرزمین پاییزیند .دیگر فصل ها بازی های تاریخند.شاید مثلا کار استعمار پیر!

برف؟آنهم در دل بهار؟محال است آقا !

برف می بارد.بی هیچ شکی یک جای کار این برف می لنگد.یعنی نباید ببارد و می بارد.اگر خوب دقت کنی در هجاهای برف،می بینی قرابت های زیادی دارد با پیاده رو.اما برای این شهر پیاده رویی نمانده ، پس برف می شود تکه ی بدقواره ای از دنیایی دور که حالا یادش افتاده دلبری کند،یک جای کار این برف می لنگد....

برف؟آنهم در دل بهار؟محال است آقا !

بهار است و برف می بارد،نمی دانم نبودنت برف می باراند بر سر شهر یا برف بود که دریغت کرد از پاییز های خسته ی شهر...

+ نوشته شده در 12:54 توسط سهيل آقازاده.
دوشنبه 3 فروردین1388
جواب این پرسش را از بهرام بیضایی بپرسید

انحطاط در نفس منحط بودنش روحی سیال و پیش رونده دارد.این پیش روی اقلیمی سرد می طلبد.از برج و باروهای یخ زدگیست که آرام آرام فربه می شود و تمام هستی های فردی و اجتماعی ممکن را به کام پوسیدگی می کشاند.در میانه ی این سرما،هنرمند،به عنوان زنده ترین فاعل اجتماعی چه نقشی را باید به عهده بگیرد تا کمی نور بر سرما بپاشاند؟

" وقتی همه خوابیم "  بیضایی پاسخی درخور به این پرسش می دهد.بیضایی با گذاشتن آیینه ی تمام قد درام در مقابل مصداقی از انحطاط، روحی را به تصویر می کشد که هر آینه به شکلی در می آید و لحظه لحظه ی هستی ما را نشان دار می کند. تنها نمایش بی وقفه ی این مغاک است که از عمق آن می کاهد.

روایت بازیگوشانه فیلم،برداشت های نامتعارف و بازیهای خاص آن درعین حال که تماشاگر را پس می زند او را اسیر خود می کند.اینکه جریان فیلم از زندگی روزمره ی تماشاگر دور است،باعث نمی شود که خود را در مرکز این مضحکه نیابد،یا  دست کم سایه ای از آن را بر گرده های خود حس نکند.این کلیت هستیش است که تجسدی دیگر یافته و در مقابل چشمش نشسته است.و این قرابت می تواند گرمای خود آگاهی را بر سر سرما آوار کند.و این کاریست که تنها از هنر، به عنوان شریف ترین  دست آورد آدمی بر می آید.

ساخت فیلمی همچون "وقتی همه خوابیم " در برهوت سینمای منفعل و خاک گرفته ی ایران اتفاق خوبیست.فیلمی که در اوج خوش باشی های سینمای غیر متعهد و گیشه ای،که تمام هستیش وام دار خوش صورتی بازیگرانش است،گونه ای از تعهد را به نمایش می گذارد که در سالهای اخیر نمونه اش نه نایاب،بلکه کم یاب بود.سینمای ایران در این چند سال  با عقب گردی چندین ساله روح "فیلمفارسی" را از گور فراخوانده تا گیشه ها را در قالبی نو فتح کند.روحی که با گذشت سالها طراوت خود را از دست داده و تبدیل به موجود بدقواره ای شده که زهرخندی را بر لبان هر ناظر دلسوز می نشاند.اگر فیلمفارسی در جوانی مفری برای آرزوهای فرودستان بود،امروز در بهترین حالت راوی سرگیجه های بی پایان طبقه ی متوسط است.  

آیا وقت آن نرسیده تا سینما،و دیگر هنرها،باری را که سالهاست بر زمین گذاشته اند دوباره بر گرده گیرند؟جواب این پرسش را از "وقتی همه خوابیم "بیضایی بپرسید!

+ نوشته شده در 18:50 توسط سهيل آقازاده.
شنبه 1 فروردین1388
عید بیاید تو می شوی کهنسال ترین درد این خاک...

بهارم را

       گم کرده ام

               بر روسری آبیت.

امسال

        که عید بیاید

تو می شوی

 کهنسال ترین درد این خاک.... 

درد همان است اما قد می کشد،استخوان می ترکاند،کش می آید.دیگر آن انبوه ی گنگ دیروز نیست که از دری پنهان آرام بخزد تو و ضربان قلبت را ببرد بالا.شکل گرفته.شاید قدمی نزدیک تر شده به بلوغ.داستان سالی که گذشت همین بود.داستان قدم زدن هایش،دلتنگی های گاه و بیگاهش،دوستیهای جدیدش.امسال سراسر پاییز بود و پاییز فصل خوبیست برای قد کشیدن.دست های هشتاد و هفت دست های خسته ای بودند برای من،اما دست هایم را گرفتند.بابت این دست ها شادم و این شادی هیچ ربطی به حزنی ندارد که هشتاد و هفت جا گذاشت.حزنی که عادتم شد در این سال،که معنایی داد به تنهایی هایم.برای پایان چنین سالی بهاریه نوشتن شجاعتی می طلبد که من در خود نمی یابم.شاید نمی خواهم که بیابم.بگذریم...

این خاک درد قرون را در سینه دارد.خاکی که حزن،ستون خیابان هایش است.خاکی که از پس قرن ها،سازهایش تلخ ترین حنجره های زمین را دارند.شادی این آسمان هم تلخ است.خاک این جا بهار می دزد.پس بهاریه نویسی هم می شود سوگ نگاری.اما در سوگ هم "کاش" جایز است.کاش ستاره ای بدرخشد بر آسمان این خاک.کاش دست های فقر هیچ کودکانه زیستنی را نرباید،کاش روزی هیچ بهاری جوان مرگ نشود و شاید هزار کاش دیگر.بماند برای بعد.فعلا باید بهار را زیست تا وقتی که اینجاست....

+ نوشته شده در 21:24 توسط سهيل آقازاده.
یکشنبه 25 اسفند1387
زنجیری کابوسها

خیالت را

تبعید می کنم

به مسافرکش

                  گاز سوزی

که هر صبح خیابان های خسته را

آرام،آرام پرواز می کند

تا برسد به بستری

که  تو را

زنجیر کابوسهایت کرده است.

خیالت را 

           هر صبح

                        تبعید می کنم....

+ نوشته شده در 12:40 توسط سهيل آقازاده.
سه شنبه 20 اسفند1387
یک دنیا ریاضی پشت در اتاقم کشیک می داد

شعرم نمی آمد.

یک دنیا ریاضی

پشت در اتاقم کشیک می داد

تا مباد که دستانت

راه گم کنند به چشمانم.

روسری آبیت را

باد برده بود

به شالیزار ها

و تو مادر می شدی

در سینه ی کبوتر های نو.

شعرم نمی آمد،

       دستانت نمی آمد،

اما خوب که بو کردم

بوی دریا می آمد

از لابلای موهایت....

+ نوشته شده در 21:21 توسط سهيل آقازاده.
یکشنبه 18 اسفند1387
چهار راه های خسته
 چشم می گردانم

             در جست و جوی

                      هر چه غیر تو.

چهارراه های خسته

                 عابران بی چشم

                           پل های نیمه.

تو ای که آواز می خوانی،

در سینه ی تک تکشان...

+ نوشته شده در 10:26 توسط سهيل آقازاده.
چهارشنبه 14 اسفند1387
روسریت خورشید را از چشمانم می رباید

به طرز غمباری

             نی نی چشمانت

ذهنم را می کشاند

به درخت های زیتون.

تو از کجای این شهر

می آیی که روسریت

خورشید را

از چشمانم می رباید؟

فرزند کدام خیابان این شهری

که باران از چشمانت

مستقیم سقوط می کند به قعر آسمان؟

تو از کدام شعر می آیی

          که چشمانت چنین غمبار،

ذهنم را می کشاند

به درخت های زیتون؟

+ نوشته شده در 8:58 توسط سهيل آقازاده.
دوشنبه 12 اسفند1387
چشمانت را دیر یافتم

چشمانت را

          دیر یافتم.

صدها سال

        از قدمت زمین می گذشت

                                  که زمینم شدی.

سپیدی صبح

       بر موهایم خانه کرد

و تازیانه

      شانه هایم را بر خاک شکست.

چشمانت را

        دیر یافتم.

آسمان مرده بود

              که آسمانم شدی.

+ نوشته شده در 12:46 توسط سهيل آقازاده.
سه شنبه 6 اسفند1387
...چنین خالی از بهانه ای

سینه ات را

       می گردم

            در اندیشه ای که مجابم کند.

از چه چنین خالی از بهانه ای

 از برای

        تب تند دوست داشتنم؟

+ نوشته شده در 18:6 توسط سهيل آقازاده.
شنبه 3 اسفند1387
....
اگر خیاط بودم

تنت را

تن پوشی می کردم

از برای خورشید

تا از یاد ببرد

سوز سرما را....

+ نوشته شده در 20:5 توسط سهيل آقازاده.
یکشنبه 27 بهمن1387
ببخشید آقا!پیاده می شم...
خوب به یاد دارم

پیکان بود

و تو فرشته ای که

از آن سوی کهکشان

سقوط کرده بودی

بر این آهن قراضه٬

و من خوب می دانستم

آسمانم را گم خواهم کرد

وقتی تو زیر لب بگویی:

"ببخشید آقا!پیاده می شم..."

+ نوشته شده در 20:19 توسط سهيل آقازاده.
جمعه 25 بهمن1387
مردگان هم می گریند...
بیرون

   باران می بارد

چه کسیست که باور کند

مردگان هم

          می گریند....


پ.ن:این جا دوساله شد.۲۳بهمن دوسال پیش بود که این صفحه مامنی شد تا تنهایی های هر روزه ام را در آیینه اش ببینم.می خواستم پستی بگذارم و بگویم که این صفحه چقدر خانه ام بوده در این دو سال٬اما حرف خورده می شود گاهی....

پ.ن:این هم نوشته ی پدرم در باره ی همین دو سالگی(+).

+ نوشته شده در 20:52 توسط سهيل آقازاده.
پنجشنبه 17 بهمن1387
طرح اندام تو

پنجره ی اتاقم

طرح اندام تو را دارد :

خالی

      سرد

و کوچه ای

           که پر می کشد

                         به سوی آسمان.....

+ نوشته شده در 22:25 توسط سهيل آقازاده.
یکشنبه 13 بهمن1387
كوچكترين اتاق جهان را دارم

من

کوچکترین

اتاق جهان را دارم.

شرقش

     شرق آسمان و

شمالش

     شمال زمین.

من

کوچکترین

افسوس جهان را دارم...

+ نوشته شده در 10:5 توسط سهيل آقازاده.
یکشنبه 6 بهمن1387
نیمی ابر و نیمی طوفان...

بی شک

         جنگل را

                    تو زادی

با اشک هایت

بر زمین و

خورشید را

با لهیب نگاهت

بر آسمان.

بی شک

تو بودی که

در من می گریستی

نیمی ابر

        و نیمی طوفان....

+ نوشته شده در 14:20 توسط سهيل آقازاده.
پنجشنبه 3 بهمن1387
دریا غرق است در خیسی لبانت
دریا غرق است

در خیسی لبانت.

آسمان

در هرم نفس هایت.

خورشید

در داغی گونه ات.

راهها در تقلایت

برای رفتن

و شاعری

در تمنای

بیت بیت سینه ات.

عالمی

دیوانه می شود

وقتی خانه می کنی

در افسوس چشم هایم....

+ نوشته شده در 14:13 توسط سهيل آقازاده.
دوشنبه 30 دی1387
تلفنی همیشه یکطرفه
از دار دنیا

تلفنی دارم

که همیشه ی خدا

یکطرفه است :

از

تمنای من

به

حسرت نبودنت...

+ نوشته شده در 11:9 توسط سهيل آقازاده.
چهارشنبه 25 دی1387
صجه بولدوزرها
من

سیگاری نیستم

اما جدی دارم

که قرن ها پیش

تمام توتون های

سرزمین های گرمسیری را

دود کرد و به هوا فرستاد.

جد من

خورشید را می بویید

و با باد می خوابید٬

سینه های جنگل را می مکید

و در رگش

شمعدانی های سبز داشت.

آسمان را دیده بود

و شب هایش

گم می شدند

 در آواز پریده رنگ قبیله.

جد من

چشم های میشی داشت.

بی شک من چشم هایش را

به ارث نبرده ام.

چشمان من سیاه سیاهند

همچون آسمان شهرم

شب های من

گم می شوند

در ضجه ی بولدوزرها

در تب تند بمب افکن ها

و در رگم

گشنگی کودکان را دارم.

من سیگاری نیستم

اما جدی دارم

که هرگز از تبارش نبوده ام....

+ نوشته شده در 13:4 توسط سهيل آقازاده.
یکشنبه 22 دی1387
وستاره ها را می شمارم
می چپم

زیر پتویم

و ستاره ها را

می شمارم.

کدام آسمان٬

امشب

خورشید

خورشید خواهد زایید؟
+ نوشته شده در 12:36 توسط سهيل آقازاده.
شنبه 14 دی1387
.........
قرص های اعصابت را

پیشکش آسمان کن

تا از یاد ببرد

تمام اشک هایی را

که در سوگ باران ریخت!

+ نوشته شده در 19:43 توسط سهيل آقازاده.
یکشنبه 8 دی1387
یهودا با سینه ی تو نفس می کشد.
من

هنوز در تهران

بر صلیبم

و یهودا

با سینه ی تو نفس می کشد.

جلجتا همین جاست

همین خیابان های خسته.

و کافه های کهن

ورد های پوسیده را

روز از پی روز

تکرار می کنند.

کتاب مقدسم

میزیست با هزار شمعدانی بر سینه.

من هنوز بر صلیبم

و چشمهایت

آخرین وسوسه ایست

که خورشید را

از یادم می برد....

+ نوشته شده در 23:53 توسط سهيل آقازاده.