
از آن چشم هایی که جنگل دارند ، از آنهایی که شبیه یک اسمند ، از آن اسمهایی که شبها بیخ گوشت تا صبح ناله می کنند ، از آن پیاده روها ، از آن شیون ها ، از آن باران ها. از آن چشم هایی که جنگل دارند نمی شود گریخت ....
با خودم گفتم : " از آن چشم هایی که جنگل دارند .... "
هدفونهایم را تنم کردم ، خیابان را آرام آرام آمدم پایین . نمی دانم شهر ساکت بود یا من گوشم از حرف هایش پر بود که صدایش نمی آمد . با خودم گفتم : "این خیابان رفیق خوبیست ،. از آن هایی که ساکتند برای شنیدن " . با خودم گفتم : " از آن چشمهایی که جنگل دارند...." ، حرفم را برید خیابان . حساب کارم را کردم . در خیابان از جنگل گفتن گناهیست که بخشیده نخواهد شد . خیابان فاضلاب دلتنگی های گاه و بیگاست . باید ساکت بود بر تنش . نباید حرفی زد از آن هایی که شبیه یک اسمند . در لغت نامه ی این خیابان ، فردا ، معادل می شود با لحظه لحظه ی بی خوابیت . از پیاده روهایش نمی شود گریخت ، نفس کشیدن در آن ، حس کردنش ، عاشقی کردن با پستی ها و بلندی هایش ، از آن موهبتهاییست که شبیه سرنوشتند: کرخت ، سنگین و همیشگی.....
با خودم گفتم : " از آن چشم هایی که جنگل دارند .... "
خیره شدم به ساعت. "پنج دقیقه ی دیگر باقیست". خواستم خودم را به خواب بزنم . خواستم به چیز دیگری فکر کنم. خواستم به خودم بگویم که همیشه آنقدر بد نیست که پیرت کند. اما ترس تمام جانم را گرفته بود. دستهایم می لرزید ، ضربان قلبم اتاق را می لرزاند ."پنج دقیقه ی دیگر دوباره شروع می شود ". ساعت هم عرق می ریخت . خوب می دانستم که این از آن دردهاییست که هیچ کارش نمی شود کرد . صدای آهنگ را زیاد کردم ، چشمانم را بستم و منتظر شدم . هزار سال طول کشید تا اتفاق بیفتد. عقربه ها یخ زدند ، ساعت "سه" ی نیمه شب بود . ساعتِ "سه" اتفاقی نیست که همیشه بیفتد . باید به قدر کافی پیر بود تا چند بارش را به یاد آورد . عقربه ها که خشکشان بزند ، از آن دورها صدایی می آید که شبیه شیون های کولیان سرزمین های دور است . از آن دور شیون زنی می آید که چشم هایش شبیه جنگلند . زنی که هفت عاشق داشت اما به ابری عاشق می شود و عصمتش را ارزانی ابر می کند. آه ِ هفت عاشق زن را می گیرد و او تبدیل می شود به خیابانی که دردها از آن می گریزند .خیابانی که خویشی دوری دارد با خیابان من . می دانستم این "سه" پیرم می کند . چشم هایی را دیدم که جنگل دارند....
با خودم گفتم : " از آن چشم هایی که جنگل دارند .... "
از آن چشم هایی که جنگل دارند ، از آنهایی که شبیه یک اسمند ، از آن اسمهایی که شبها بیخ گوشت تا صبح ناله می کنند ، از آن پیاده روها ، از آن شیون ها ، از آن باران ها نمی شود گریخت . تو فرزند همین خیابان هایی ، زاده ی همین ساعت ها ، پس حزنی بر گلویت سنگینی می کند که از آه هفت عاشق هم سنگین تر است...
