

ادیپوس، که از تبار نفرین شده کادموس است، بر تقدیر می شورد و بی آنکه بداند تقدیر را فربه و گریز ناپذیر می سازد. از تقدیر می گریزد و به سمتش می شتابد. اما این رفتن، رفتنی یک سر بی حاصل نیست. این رفتن، حقیقت آدمیست که از میان شکست ها، به سوی دانایی پیش می رود. تراژدی ادیپ، غمنامه قتل پدر، یا همخوابگی با مادر نیست. تراژدی ادیپ، که مرگ هم چاره اش نیست، تراژدی داناییست. حکمی که ادیپ محکوم به آن است، تنها حکم تقدیر نیست، بلکه حکم تقدیر است در کنار تقلایش برای شکست آن. این دانایی هم اسباب شکست است و هم اسباب پیروزی. پیروزی از آنجایی آغاز می شود که ادیپ خود را در "انسان کلی" تکثیر می کند و جنگ با تقدیر را تقدیر آدمی می سازد. او در این جنگ یک سر مغلوبه نیست، چرا که ابوالهول را که بر سر در شهر ایستاده و نماینده تقدیر است از بین می برد. قدرت این ابولهول، بخوانید تقدیر، در راز آلودگیش است و تا وقتی که ادیپوس به معمای معروفش یعنی " آن چیست که در بامداد چهار پای و در نیم روز دوپای و در شامگاه با سه پای می رود؟" پاسخ نگفته جان مردم شهر را می گیرد، اما رادمردی ادیپ در گره گشایی از رازهاست. او می داند که پاسخ این پرسش و هر پرسش دیگری که تقدیر مطرح می کند انسان است، "انسان در خردی و جوانی و پیری". اما دست آخر، ادیپوس انسان است. با گوشت و پوست، عشق به دانایی و دلدادگی به همشهریانش و همچنین سائقه امید به جنگ تقدیر شتافته و این تقدیر است که خود را بر او تحمیل می کند و رازی را که ادیپ برای گشودنش تقلا می کرده در پیش چشمانش قرار می دهد. شکست در خود اوست، او خود، تقدیر است و زهر آلودگی زیستن در همین است. چرا که دستهای ادیپوس گناه را رقم زده اند، نه اراده اش. در نهایت می توان گفت دیالکتیک کنش و تقدیر در سایه روشن آگاهی، جان تراژدی ادیپوس است.
" حمید پورآذری " ادیپ را در فرمی متفاوت روانه صحنه کرده. او کوشیده ادیپ را در خیابان ها و پیاده روهای شهر ما به تصویر بکشد، در میان دنیای دیوانه دیوانه ای که شگفتی هر حادثه ای تنها تا حادثه شگفت بعد دوام می آورد. بر صحنه این نمایش یک ادیپ وجود ندارد، همه ادیپ می شوند، چه بازیگران و چه تماشاگرانی که بر صندلی های متحرکشان در سرگیجه جهانی که او تصویر می کند شریک می شوند. ادیپ هایی که عظمت تراژدی هاشان به اندازه سهمشان از زندگیست، آنچنان کوچک که بیش از اشک، خنده به لب می آورد. اما این یک سوی ماجراست، مجموع این تراژدی های کوچک آنچنان دردناک می شود که خنده را از لب ها خواهد خشکاند و گنگی و صلبی حقیقت را بر سر مخاطبان خواهد کوباند. اما این همه حقیقت نیست. "پورآذری" همه را ادیپ می کند، اما ادیپ هایی نصفه. ادیپ هایی که از عمل و سزای عمل، از جنگ و شکست، تنها عقوبت و عذاب را دارند. ادیپ هایی که بردگان موقعیتند، تو گویی که دست و پایشان بسته است و نای حرکتشان نیست. این سیر حوادث است که پیششان می برد، نه سیر حوادث به اضافه آنها. آن ها از تقدیر می نالند، آنرا فریاد می کنند، به آواز می خوانندش، برایش بازی در می آوردند و گه گاهی به ریشش می خندند اما این خنده آنقدر نمی پاید که راه به کنشی دهد. "پورآذری" موقعیت را درست تصویر می کند اما جنگ را به سودش مغلوبه می کند. آن را ابدی می کند و دست آخر از یاد می برد که از هرچه بگذریم، انسان به مثابه انسان است که موقعیت را خلق می کند و می تواند بر آن بشورد، هر چند که شکست بخورد و تراژدی خلق کند، شکستی که تاریخ را تلخ و از طرفی خواستنی می کند.
برای درک این حقیقت باید اندکی در نهایت نمایشنامه ادیپ "سوفکل" مداقه کنیم. ادیپ خود را کور می کند. چرا که رازی را که به دنبال گشودنش بوده آنچنان زننده و نزدیک به خود می یابد که یارای تحملش را ندارد. او خود را کور می کند چون حقیقتِ بلاواسطه، زننده است. این به معنای گریز است؟ هم آری و هم خیر. ادیپ در اوج تراژدی محکوم به گریز می شود و این حکم، تراژدی را باز تولید می کند. اما این پایان کار ادیپ نیست. این گریز از حقیقت، آن را مختومه نمی کند. او شروع به گفتن می کند. دردهایش را به صدای بلند فریاد می کند. این فریاد، رنجنامه های بی حاصل نیست. او با بازگفتن مصائبش از آنها فاصله می گیرد و با آنکه چشم ندارد، آنها را می بیند و فهم می کند. این پایان، راه را برای تاویل استعاری باز می کند. ادیپ حقیقت بلاواسط را تبدیل به روایت می کند. هنر هم در ذات خود دست به چنین کنشی می زند. یعنی پس از گلاویز شدن با تقدیر و زنندگی ثقلش، دست آخر، این هنرست که راه را برای تزکیه و استعلا می گشاید و این دقیقا همان نقطه ایست که "پورآذری" از آن غفلت کرده، یعنی نفس وجود چنین نمایشی، به طور مثال، خود مفری در جهان بی مفر است و با تبدیل کردن آگاهی از شرایط، به خود آگاهی اجازه نمی دهد که این موقعیت تراژیک، خود را تا ابد باز تولید کند.
در آخر می ماند گفتن این نکته که صحنه آرایی بدیع این نمایش، تماشاگر را که دیگر جزئی از نمایش است، آنچنان به هسته کنش دراماتیک نزدیک می کند که هولناکی حقیقت، هرچند هر از گاهی از راه خنده، او را تا حد امکان به چالش می کشد اگر چه شاید نتواند همدلی او را در پی بیاورد. تیم بازیگران این نمایش هم، که شاید یکی از بزرگترین برگهای برنده نمایش باشد، تیم متفاوتیست. انبوه بازیگران که سیر نمایش را شکل می دهند، با کشاندن جایگاه تماشاگران به این سوی و آنسو، آنان را در مسیر درام همراهی می کنند. موسیقی نمایش هم که به صورت زنده اجرا می شود به شکل نسبتا کاملی نمایش را همراهی می کند و با چشم پوشیدن از صحنه هایی انگشت شمار، آن را می بالاند. در نهایت می توان ادعا کرد که "حمید پورآذری" تجربه بصری متفاوتی را برای تماشاگر به ارمغان می آورد، تجربه ای که سرزندگی بازیگرانش، سیالت مناسب نمایش، روایت متفاوت و موسیقی و نوای زنده اش، آن را تبدیل به اثری در یاد ماندنی می کند.
پ.ن : عکس از رضا موسوی٬ از اینجا(+)
پ.ن ِ نچندان پ.ن! :این برادری که می بینید٬ این آقایی که اسمش بلاگفاس٬ روزگاری آدم خوبی بود٬ اصلا به جان شما یک محله به سرش قسم می خورد٬ به همین سوی چراغ! روزگارست دیگر٬ هزار چرخ می خورد بدمصبِ لاکردار! حالا این برادری که می بینید٬ دیگر قسم٬ سرش را بخورد٬ از دست اذیت و آزارش اهل خانه اش دارند روز به روز کوچ می کنند می روند به سرویس های خارجی! از بس یک روز خودش نمی آید٬ یک روز کامنتینگش نمی آید٬ یک روز سرورهایش ویار آب هویج کرده اند و یک روز هاستش کلا خلاص! بماند .... غرض اینکه کامنتینگ این جا این یکی دو ماه گذشته یک روز سر حال بوده صد روز مرض داشته. یعنی اینکه اصولا کامنتینگش بد مستی کرده.... می خواستم بگویم اگر احیانا کسی حرفی می خواسته بزند اینجا که نتوانسته و شکسته در گلویش٬ من ِ سراپا تقصیر از جانب این بلاگفای برادر ِ روزهای قدیمی ازش عذر می خواهم ....دیگر هم اینکه ماهم با این همه غیرتمان برای این بلاگفای عزیزتر از جان٬ داریم کم کم می کَنیم ازش .... یعنی شاید برویم به سرویس های اجنبی! خدا را چه دیدی؟