
سلام
در خیابان بودم
حدود ده شب
شانه به شانه دوستی
که از تو می پرسید
خیابان خلوت زهراست
برای نگفتن
نگفتن از تو؟
نگفتن از دست چپ لرزانت؟
نگفتن از پیکر بی نهایت مغرورت؟
نگفتن از صورت تارت؟
نگفتن اززاده شدنت
در اتوبوسی خلوت
همراه با اشک ها و وهم های بهاری؟
نه!از تو گفتم
از تو که
با سینه من نفس می کشی
با حنجره ام حرف می زنی
و با منی
در هر بغض قبل از خواب
و هر اشک بعد از خواب
از تو گفتم با کمی اشک
و ده مرتبه لعنت کردم
تنهایی را با صدای بلند
به یمن قدم زدن در این خیابان خلوت
در خیابان بودم
ای کاش می دانستی
چه زخمیست گفتن ازوهم هایت
ای کاش می فهمیدی
ای کاش خانه نمی کردی
در دفتر شعرم
ای کاش تنها گریزم نبودی
ای کاش نبودی
ای کاش....
شاعر گم شده
"نامه ۴۱ از نامه های شاعر گمشده"
