
و تو زیر دوشی
وقتی پشت در گیر می کنی
با دست های پر
و کلیدی که گم می شود در ته جیبت
وقتی پاسخ تمام پرسش های جهان را
از یاد برده ای
وقتی احساس می کنی زیبایی
و هیچکس نگاهت نمی کند
وقتی آواز می خوانی
و همه ریشخندت می کنند
وقتی اشک هایت را می شماری
و به هیچکس نمی گویی شمار اشک هایت را
وقتی هم آغوش دائمیت
بالش مچاله ات می شود
وقتی تنهایی و ساعت و درد
پا بر گلویت گذاشته اند
وقتی که می ترسی
وقتی که لکنت می گیری
وقتی که مضحک می شوی
چقدر نزدیک می شوی
به دردهای گنگ این روز های نکبتی
چقدر شبیه می شوی
به تمام حماسه های تاریخ
به تمام تراژدی های مضحک
به تمام اشک های بشر
حس می کنم آدم می شوی
حس می کنم
چقدر ساده
چقدر بی بهانه می توان دوستت داشت.....
