تبليغاتX
ترانه اي كه نخواهم سرود من هرگز
جمعه سی ام فروردین 1387
عشق اشتراکی
ما گشنه بودیم

عجب پژواکی داشت

قار و قور شکممان

شاید چون

 سمفونی های بتوون پیر

از صبح تا شب

تکه نانی می جستیم

تا آرام آرام ببلعیمش

آنقدر دویدیم

آنقدر عرق ریختیم

تا کمی وضعمان بهتر شد

بر سفره یمان چند تکه نان

پیدا می شد

زیاد نبود

اما دیگر خجالت نمی کشیدیم

از آهنگ های حماسی شکممان

در اتاق های خلوت

خوشبخت بودیم

روزگاری داشتیم برای خودمان

عرق می ریختیم و می خوردیم

خوشبخت بودیم٬باور کن!

تا این که یک روز

شما آمدید و ما

غذا خوردن را از یاد بردیم

و باز گشنه شدیم

اما دیگر خجالت نمی کشیدیم

از قار و قور شکممان

و از آنجا که بیکار شده بودیم

شروع کردیم به شاعر شدن

و کم کم همگی

شاعرانی شدیم زرد رنگ و نحیف

و بر سر در تمام رستوران ها نوشتیم:

"عشق اشتراکی!"

گرسنه مان بود و هست

اما دیگر عاشق بودیم

و تا ابد شب ها را

با دو دلخوشی به روز خواهیم رساند

یکی با یاد شما

و دیگری این سوال که

نمی شد همان موقع

که گرسنه بودیم بیایید؟.....

+ نوشته شده در 23:17 توسط سهيل آقازاده.