
كلاغ ها دسته جمعي
خود كشي كردند
و دخترك گندمگون همسايه
با صداي بلند
آبميوه اش را هورت كشيد
چند نخ سيگار
در اعتراض به مرگ
سوختن را از ياد بردند
و ماموران شركت آب
شماراشك هارا
به حروف ياداشت كردند
يك،دو،هفت و ده
و من مطابق معمول
از ياد بردم تا قبل از مرگ
كمي بخوابم
چه افتضاحي!
چه افتضاحيست
كه اينجا نيستي
شايد در كمال حماقت
عاشق مي شديم
و از ياد مي برديم
فرمول هاي مردن را
شايد
در اورشلیم یهودارا
به عقد نيچه در مي آورديم
و با هگل
به شكار دختركان تنها مي رفتيم
شايد
طول و عرض
تمام كافه هاي جهان را
در هم ضرب مي كرديم
تا مساحت
دردهاي كافكا را بيابيم
و معركه مي گرفتيم
با شعرهاي از دست رفته
"اهل كاشانم، هنوز،شايد!"
شايد به ياد تمام زنده ها
ده دقيقه سكوت مي كرديم
و با مردگان مي خوابيديم
و اشك مي ريختيم
به ياد دردهاي آن مرد پير
كه عاشق راننده تاكسي هاي
اين خيابان بود
افسوس!
افسوس كه اينجا نيستي
و من محكومم به دلخوش كردن
به صداي قطره هاي اشك
كه آن بيرون
جايي ميان چشم هاي من
و كتاب هاي بكت
دست به خودكشي مي زنند.....
