
سيصد ساعت
از روز گذشته
و هنوز شب نشده
من هنوز صبحانه مي خورم
و تو هنوز
بر تختت غلت مي زني
در خيابان دو گربه
از سال ها پيش
به جان هم افتاده اند
و يك كلاغ به جفتشان مي خندد
هنوز سرويس مدرسه
در خيابان هاي خالي
مي چرخد
و هنوز آفتاب بي جان است
نمي داني چرا
سيصد ساعت از روز گذشته
و من بي هيچ تعجبي
دارم صبحانه ام را مي بلعم؟
