
از آن سر كوچه
هر روز پير مردي
تمام راه را گز مي كند
و براي تمام درختان
آرزوي پيروزي مي كند
پيرمرد
هر شب
عاشق ليواني مي شود
كه هميشه حامله است
و نسبش مي رسد
به زهدانِ تَنگ آبي
در حرمسراي شاهان قاجار
پيرمرد
روزي سه ساعت
فيلسوف مي شود
و اثبات مي كند
بي شك سقراط
عاشق شلوار راه راهي بود
كه در شبي بر تختش
هبوط كرده است
پيرمرد
از تمام سنگ هاي كوچه
بچه دارد
و هميشه نگران
تست اعتياد دوچرخه اش است
افسوس!
پيرمرد
براي تمام درختان
آرزوي پيروزي مي كند جز من
چرا كه هنوز نمي داند
شاعران درختان هرزند
كه تنها دركوچه مي رويند!
