<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ترانه اي كه نخواهم سرود من هرگز ...</title>
<link>http://sohielaghazadeh.blogfa.com/</link>
<description>ادبيات</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 Dec 2009 20:11:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تن را از میان بوسه به فریاد رساندیم</title>
<link>http://sohielaghazadeh.blogfa.com/post-232.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;من و تو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در خیابان نطفه بستیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و دست‌های گنگ‌مان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر پچ‌پچ سرد را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواب فریاد دید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که شب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      از حوالی بی‌خوابی‌مان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                           می رفت تا تمنای صبح،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و بوسه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    در میان بن‌بست‌هایمان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                         رنگ عنکبوت می‌گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من و تو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در خیابان نطفه بستیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و دست در دستِ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;               دست‌های سردمان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تن را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    از میان بوسه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;           به فریاد رساندیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                          چرا که من و تو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                      از پشت عنکبوت‌های تاریخ بودیم..... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 20:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohielaghazadeh&amp;postid=232</comments>
<dc:creator>sohielaghazadeh</dc:creator>
<guid>http://sohielaghazadeh.blogfa.com/post-232.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آگاممنون؛ تقابل جنایت و خیانت در میان تعفن جنازه‌ها</title>
<link>http://sohielaghazadeh.blogfa.com/post-231.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 523px; HEIGHT: 315px&quot; height=526 alt=&quot;آگاممنون - همایون غنی زاده - عکس از مهدی حسنی - ایران تئاتر&quot; hspace=10 src=&quot;http://www.theater.ir/data/uploads/news/gallery/27565/1057209-16Nov09011153pm.jpg&quot; width=824 align=textTop vspace=5 border=5&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot;آکاممنونِ&quot; &quot;همایون غنی‌زاده&quot; دست به عرضه تجربه‌ای متفاوت می‌زند. این اثر که از چهاردهم آبان ماه در سالن شماره دو تماشاخانه ایران شهر به روی صحنه رفته، مخاطب را قانع می‌کند که برای پرداختن به این تجربه دراماتیک، می‌باید اندکی از سطح فاصله بگیرد و با مداقه در آنچه که بر صحنه می‌گذرد و با تبارشناسی افسانه‌ای که مایه اولیه این خلق هنری را به دست می‌دهد، واقعیت روز را که بدون بهره گرفتن از هنر، در مقام کنشی روشنگر، گنگ و متصلب باقی می‌ماند فهم کند. اولین پرسشی که در این مسیر ذهن مخاطب را به خود می‌خواند، چرایی انتخاب این شخصیت تاریخی، به عنوان قهرمان و ضد‌ قهرمان تئاتریست که به شدت خود را با شرایط روز پیوند می‌زند. به عبارت دیگر، کدام ویژگی های این شخصیت‌اند که دست خالق را برای به تصویر کشیدن جهان اطراف در بطن شان باز می‌گذارد. برای پاسخ دادن به این پرسش، در ابتدا دست به بازخوانی موجز افسانه اصلی می‌زنیم.       &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سفر واپسین، که نمایش کوشیده تا با استفاده از حوادث آن، خود را باز تولید کرده و پیش براند، ده سال به طول می‌انجامد. ده سالی که مالامال از حوادث است. از سرگردانی در دریای بدون باد، که عقوبت فرمان نابردن از &quot;آرتمیس&quot; است گرفته، تا انباشتن تل جنازه‌ها در خاک تروا. در مرکز این حوادث سرداری بزرگ جای دارد. سرداری که دست‌هایش به خون آلوده است، کسی که اینجا و آنجای خاک این مهاجر نشین را به خون سربازانی رنگین کرده که در کار دفاع از خانه‌هایشان بودند. این سردار، تروا را به آتش می‌کشد. او آنچنان آتشی برپا می‌کند که بوی جنازه‌های سوخته تا خانه مشامش را می‌آزرد، تا خانه‌ای که از او همانند یک قهرمان حقیقی استقبال می‌شود. اما این پایان کار &quot;آگاممنون&quot; نیست. عقوبتی در انتظار اوست، و عقوبت &quot;جنایت&quot; چه چیزی می تواند باشد به جز &quot;خیانت&quot; ؟ همسر آگاممنون، &quot;کلوتایمنسترا&quot;، به کمک دلداده‌اش &quot;آیگستوس&quot; او را در خانه‌اش به قتل می رساند و این پایان داستان جنگی است که از یک خیانت، یعنی فرار هلن، همسر پادشاه اسپارت، با پاریس، شاهزاده تروا، آغاز می‌شود و در یک خیانت به انجام می‌رسد و در میانه اش پلی از جنایت شکل می‌بندد. بی شک یکی از جان مایه‌های اصلی این تراژدی، که آن را تبدیل به اثری در خور برای ارئه خوانش‌های همیشه بدیع کرده‌است، همین تقابل برسازنده ایست که در بستر داستان، میان &quot;خیانت&quot; و &quot;جنایت&quot; جان گرفته. در متن این افسانه، این دو مفهموم پا به پای هم پیش می‌روند تا راه را برای بازشناسی هستی‌شناسانه ناتوانی بشر باز کنند. راهی که به سردرگمی، طرح پرسش و در نهایت فلسفه بافیدن ختم می‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; همایون غنی‌زاده هم از همین دست‌مایه بهره می‌برد. او در این اثر خوانشی متفاوت از این شخصیت تاریخی ارائه می‌دهد، خوانشی که می کوشد تا تناقضات و پرسشی‌هایی که در بطن اثر اصلی در ناخودآگاه شخصیت‌ها و در چارچوب درام تکوین می‌شوند را در فضایی متفاوت و با بهره گیری از امکاناتی که تئاتر مدرن، بخصوص نمایش آبزورد، در اختیارش قرار می‌دهد به سطح خودآگاه بیاورد تا عریانی حقیقت روز را در عریانی پرسش‌هایی که به جای پاسخ، سردرگمی به دنبال می‌آورند، باز تولید کند. نقطه ورود به این مسیر، همان تقابل &quot;خیانت&quot; و &quot;جنایت&quot; است. آگاممنون هنگامی پرسش از این دو مفهوم را به میان می کشد که سوار بر قایق دروغین‌اش با عروسک بی صورتی سخن می‌گوید که قرار است نقش وجدان حاضر &quot;افیجنیا&quot;، دختر این سردار را که برای گریختن از نفرین &quot;آرتمیس&quot; به قربانگاه فرستاده شد، به عهده گیرد. او می‌کوشد دوری و نزدیکی این مفاهیم را حد زند. اما این کوشش مانند تمام کوشش‌های دیگر این نمایش، ناقص باقی می‌ماند. مابقی نمایش صرف جان دادن به این تقلا می‌شود. اگر در ابتدای نمایش تقابل دو مفهوم اصلی در بطن گفت و شنودی تک نفره به تصویر کشیده می‌شود، با پیش رفتن در نمایش این پرسش ها جان می‌گیرند و در سینه حوادثی که بیش‌تر رنگ تقلاهای ذهنی خود آگاممنون را دارند، راه به محاکمه‌ای می‌دهند که خود او، هم قربانی، هم جنایت کار و هم قاضی آن است. اما در نهایت، نمایش پیشنهادی غایی مطرح می‌کند که نتیجه منطقی چنین دادگاهی باشد؟ هم آری و هم نه! در جای جای نمایش روزنه‌هایی به این منظور به چشم می‌خورد. واضح‌ترین آن ها یکی صحنه ایست که آگاممنون می‌کوشد که هیچ نکند و دیگری قسمت‌هایی از منولوگ نسبتا طولانی اواخر نمایش است. اما این صحنه ها کم جان تر و اندک تر از آنند که که دل آشوب نهفته در کنش روایی را پاسخی درخور دهند. اما آیا فضا و نفس چنین اثری، الزام و یا تعهدی در طرح دقیق پاسخ ایجاد می‌کند؟ مادامی که درام برای یافتن پاسخ، به عنوان کنشی که فی نفسه ارزشمند است، دست به کوشش بزند، جواب قطعا منفیست. &quot;آگاممنون&quot; همایون غنی‌زاده به رغم کم کاری به چشم آمدنی‌اش، در نهایت نمره قبولی را در این مورد می‌گیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فضای کلی و دکور نمایش، یعنی دریایی که قرار است محل تردیدها و سردرگمی‌های آگاممنون باشد، از یک سو فضایی غریب است و از سوی دیگر آشنا می‌نماید. صحنه، که به علت داربست‌ها و طناب‌ها و سیم‌ها بیشتر شبیه محوطه‌ای ساختمانیست، بر آن است تا با سر راست ترین صورت ممکن، که شاید در نهایت به رغم تفاوتش به ورطه کلیشه می‌غلتد، نزدیکی این پرسش ها را به تماشاگران یادآوری کند، اما این دکورها در برخی اوقات مانع آن می‌شوند که تماشاگر بتواند فاصله خود را با آنچه بر صحنه می‌گذرد کم کند و با دغدغه ها و رنج های نمایش همراه شود. از سوی دیگر بازی &quot;جواد نمکی&quot; در نقش آگاممنون، هرچند که شاید به خاطر نحوه اجرای برخی تک گویی‌های نمایش در معرض برخی انتقادها، از جمله تصنعی بودن قرار گیرد، اما نهایتا قانع کننده و تا حدودی دلچسب به نظر می‌آید، که با همراهی موسیقی ساده، کوتاه، اما زیبای اثر می‌تواند تجربه دراماتیک مناسبی را برای تماشاگران به یادگار گذارد. در نهایت می‌ماند گفتن این نکته که &quot;آگاممنون&quot; همایون غنی‌زاده با تمام کمبودهایش، که بازتاب فضاییست که در آن خلق شده، اثری است که لیاقت دیده شدن را دارد. 
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
پ.ن: عکس از مهدی حسنی، از اینجا (&lt;A href=&quot;http://www.theater.ir/news.show/+27565&quot;&gt;+&lt;/A&gt;) 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: برادر بزرگترم٬ &lt;A href=&quot;http://norouzi3.blogfa.com/&quot;&gt;حسین نوروزی&lt;/A&gt; ِ عزیز٬ لطف کرده اند و این نقد را امروز کار کرده اند٬ صفحه دوازده جهان اقتصاد٬ احترام و ادب خدمتشان ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:اینجا(&lt;A href=&quot;http://aghazadeh.blogfa.com/post-771.aspx&quot;&gt;+&lt;/A&gt;) را بخوانید٬ عرض ادب آقای آقازاده بزرگ!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:بخوانید این شعر برادر سیزده ساله ام را (&lt;A href=&quot;http://sinaaghazadeh1.blogfa.com/post-68.aspx&quot;&gt;+&lt;/A&gt;)!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 13:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohielaghazadeh&amp;postid=231</comments>
<dc:creator>sohielaghazadeh</dc:creator>
<guid>http://sohielaghazadeh.blogfa.com/post-231.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمی‌شود که بشود نگاهم زمین!</title>
<link>http://sohielaghazadeh.blogfa.com/post-230.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;نمی‌شود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;      که بشود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;             دست‌هایت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                        آسمان،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;نمی‌شود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;     که بشود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;             نگاهم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                     زمین،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;نمی‌شود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;     که باد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;          ترس‌هایمان را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                        آرام، آرام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                    ببرد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                        تا خواب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;و ما&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;  آرام، آرام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;        برویم تا پاییز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;و خیابان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;        با کفش‌های خشک&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                     و چشم‌های خیس،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                       ما را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                           آرام، آرام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                     باران کند،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                           که این خشکی،  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                                        پیر شد،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                                           بس که گلویمان را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                                                     به اشک‌هایش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                                                                 سوزاند....&lt;/FONT&gt; 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن&lt;/STRONG&gt;: پاییز طور دیگریست، حتی اگر همه سال پاییز باشد، که گاهی هست، هر روز شکل تازه‌ای می‌گیرد، از یک در دیگری  تو می‌آید و تو نمی‌توانی به کسی بسپاری که &quot;فلانی، حواست به اون در باشه، که پاییز این یه روز رو سر ‌به ‌سر من نذاره!&quot;. پاییز شکل تقدیر را دارد، بزرگترین تقدیر آدم‌های تنهاست، تو گویی اصلا تنهایی‌شان همان پاییزشان است، همان قدم زدن‌های سرد، آهنگ گوش دادن‌های سرد، غصه‌ دار بودن‌های سرد، دلتنگی‌های سرد، شعر گفتن‌ها و شعر خواندن‌ها و شعر شندیدن‌های سرد، همان سرمای سرد و تنها ..... اصلا طور دیگری می‌شود گاهی، طوری که هیچکس یادش ندارد، طوری که تا به امروز آن‌طور نبوده اصلا. یعنی هر روز می شود شکل تنهایی آن روز آدم، و هر آدمی برای خودش، بی‌نهایت شکلِ تنهایی دارد، غصه دارد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 10:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohielaghazadeh&amp;postid=230</comments>
<dc:creator>sohielaghazadeh</dc:creator>
<guid>http://sohielaghazadeh.blogfa.com/post-230.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اتللو؛ انتقام دزدمونا از تماشاگران!</title>
<link>http://sohielaghazadeh.blogfa.com/post-228.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 523px; HEIGHT: 285px&quot; height=578 alt=&quot;&quot; hspace=10 src=&quot;http://www.theater.ir/data/uploads/news/img/27472_Y_0110Nov09022230pm.jpg&quot; width=480 align=textTop vspace=5 border=5&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هر روایت تازه از یک شاهکار، در صورت موفقیت، جهانی نو را خلق می‌کند. جهانی که نفس های اولش را از ساختارهای اثر اصلی می‌ستاند و با هر قدم حرکت به سمت نو شدن، قد می‌کشد و استخوان می‌ترکاند. آنچه یک روایت نو را موفق می‌کند، فراتر از آن چیزهاییست که یک اثر هنری معمول را به مرزهای بداعت و ماندگاری می‌کشاند. هنرمندی که شجاعت خلق این روایت تازه را در خود می‌یابد، می‌کوشد تا بار سنگین واقعیت امروزی را، که بدون بهره جستن از اثری دیگر، گنگ باقی می‌ماند، در چارچوب متن موجود فهم پذیر و تحمل کردنی سازد. &quot;روایت ساز&quot; موفق می‌تواند آیینه ای در برابر واقعیت روز قرار دهد، آیینه ای که نه بی تفاوت، بلکه با سنگ محک شاهکاری که مبنای این کنش خلاقانه است، قضاوت درباره هست ها و نیست ها، بایدها و نبایدها را ممکن می‌کند. اما &quot;روایت سازی&quot; در نفس خود اقدامی خطر آلوده است. همانقدر که موفقیت در این بازی، می‌تواند راه به خلق اثری خواستنی کشد، شکست در آن، هم واقعیت روز را ناگفته باقی می‌گذارد و هم متن اصلی را مثله می‌کند. درست به دلایل گفته شده، ارائه خوانش های جدید از آثار &quot;شکسپیر&quot;، از زمان خلقشان به این سو، وسوسه ای دائمی برای هنرمندان تئاتر بوده است، چرا که سیالیت مناسب فرم آثار، در مقابل محتوای مستحکمشان، می تواند با شرایط زمانه منطبق شود و تراژدی را در لباس‌های گوناگون هر عصر، در مقابل چشم‌های مخاطبان جان بخشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot;حمید مظفری&quot; شاید به دلایل بالا دست به خلق خوانشی جدید از &quot;اتللو&quot; شکسپیر زده باشد. این اثر که از شانزدهم آبان ماه در سالن شماره یک تماشاخانه ایران شهر بر روی صحنه رفته است، می‌کوشد &quot;اتللو&quot; را در بستری از مسجع خوانی، بحر طویل، زبان عامیانه و دیگر ابزارهای نمایش سنتی، روایت کند. در کنار این ابزارها، مزه پرانی های بازیگران، دکورهای متحرک صحنه، شوخی های روایتی و دراماتورژی حدودا متفاوت، می‌توانند نوید خوانشی بدیع از این شاهکار شکسپیر بدهند. اما متاسفانه بی‌شک چنین نیست. &quot;اتللو&quot;ی حمید مظفری نمونه ای از اعوجاج روایتیست. نمایش به دوسمت می رود. از یک سو داعیه طنز دارد، می‌کوشد موقعیت های نمایش را با عناصری از زندگی امروزی مفرح سازد و از سوی دیگر سعی دارد تراژدی را با توسل به زبان آشنای شعر کلاسیک، برنده‌تر و تاثیر گذارتر سازد. اما این دو خط، هیچ گاه به یک سو حرکت نمی‌کنند. زبان طنزگونه اثر، ثقل تراژدی را، که بزرگترین ویژگی آثار شکسپیر است، به کام خود می‌کشد و بدون آنکه از این بلعیدن خود رشد کند، صحنه های رعب آور شک و تردید نمایش نامه را تبدیل به مضحکه‌هایی بی روح می کند که نه توان خنداندن تماشاگر را دارند و نه می‌توانند او را در هولناکی آنچه بر &quot;مغربی&quot; می رود اندکی سهیم کنند. از سوی دیگر اثر، مخاطب خود را در مورد علت وجودی این درام اغنا نمی‌کند. تماشای این نمایش مخاطب را با این پرسش واضح روبرو می‌کند که این زبان روایی، که گاهی رنگ کوچه بازاری می‌گیرد، گاهی شعرگونه می‌شود و گاهی به سمت الگوهای اصلی پیش می رود، کدام بخش از زندگی امروزی ما را به نمایش نامه اصلی اضافه می‌کند، تا دلیلی برای ارائه خوانشی جدید باشد. همچنین چشم پوشی از تک گویی‌های پر قدرت اثر و حذفشان در موقعیت‌های به اصطلاح طنز، این نکته را به تماشاگر گوشزد می‌کنند که گویا نمایش قصد نزدیک شدن به پرسش های هستی شناختی موجود در اثر شکسپیر را ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه آنچه گفته شد در کنار مشکلات اجرایی نمایش، اشتباهات پی در پی&quot;نقال&quot;، که نقشش را خود حمید مظفری بازی می‌کند، در ادای روایت، نقص و اشتباه در جابجایی دکورها و زمان بندی نامناسب در تعویض صحنه‌ها، این نمایش را از تبدیل شدن به اثری موفق باز می‌دارد. تو گویی آشفتگی روایت، همزاد خود را بر روی صحنه باز تولید کرده است. می‌ماند گفتن این نکته که از دید نگارنده، تنها عاملی که تماشاگر را دو ساعت و نیم در سالن نگاه می‌دارد، بازی خوب بعضی از بازیگران نمایش، بخصوص &quot;اصغر همت&quot; است که توانسته اند دست آخر، صحنه را با تمام مشکلاتش سر و سامان بخشند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن: به طَبْع رسیده در جریده &quot;&lt;STRONG&gt;جهان اقتصاد&lt;/STRONG&gt;&quot;٬ که نیم صفحه اقتصادی دارد کلا٬ به مورخ بیست و سوم شهر آبان سنه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت٬ با دعای خیر و شوق عافیت برای تارنمایش(!) باشد که بهبودات کامله حاصل کرده و ما را ازین غم مداوم وارهاند!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن : عکس از میلاد پیامی٬ از اینجا(&lt;A href=&quot;http://www.theater.ir/news.show/+27472&quot;&gt;+&lt;/A&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.نِ دیگر : همان &quot;پ.نِ نه چندان پ.ن&quot; دو پست قبلی با اندکی ناسزای افزون بر آن!   &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 12:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohielaghazadeh&amp;postid=228</comments>
<dc:creator>sohielaghazadeh</dc:creator>
<guid>http://sohielaghazadeh.blogfa.com/post-228.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از پله ها می آیی ... بخار می شوم!</title>
<link>http://sohielaghazadeh.blogfa.com/post-227.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در را می بندم، باز می شود! در را می بندم، باز می شود! در را می بندم، باز می شود! سه بار! ... از پله ها پایین می آیی، در آغوشم آرام می گیری، بخار می شوی! از پله ها می آیی، آرام می گیری، بخار می شوی! از پله ها آرام بخار می شوی! ... کنارم آرام می گیری، دست هایم سینه ات را مرور می کنند، زخم هایت را، داغ ِ داغِ داغ ... سه بار ... تقلا، تقلا، تقلا ... نوازش می کنی کابوسم را ... کنارم آرام می گیری، چشم هایت خیره می شوند چشم هایم را، رنگ به رنگ می شوند ... رنگ به رنگ می شوند چشم هایت ... سرم گیج می شود .... آبی که می شوند، یخ می زنم، سرما می خورم، تب می کنم .... قرص لازمم، گلویم دیگر آرام نمی شود .... آبی که می شوند، نفس نمی کشم، قرص لازم می شوم، قرص می شوی .... هوا سرد می شود، اتاقم پاییز می شود .... می روی، می آیی، می روی .... نفس می کشمت .... می روی، می آیی، می روی .... می بلعمت .... می روی، نمی آیی، می روی .... اتاقم پاییز می شود، برگ ها .... خسته می شوم .... کاغذهایم را دزدیده اند، صدایم را جایی جا گذاشته ام، چشم هایم بازی در می آورند، چشم هایت رنگ به رنگ می شوند .... نمی بینم، نمی بینمت .... حوصله ام سر می رود .... بازی می کنم .... خیره می شوم چشم های خورشید را، رنگ به رنگ نمی شوند .... آرامند .... آرام خوابم می برد .... در خواب درها آرامند. در را می بندم، بسته می ماند! .... تنها مانده ام .... کابوس می شوم .... به خوابت می آیم .... چاقوهایم را تیز می کنم .... کابوسم می شوی .... چاقوهایت را تیز می کنی .... سینه ام از آن تو .... سینه ام را می شکافی؟ .... می خواهی ادیپ شوم، می خواهی چشم هایم را در آورم، می خواهی مادرم شوی .... من اما ادیپ نمی شوم، تو اما چشم هایم را در می آوری، تو اما مادرم نیستی .... در خواب درها آرامند، بسته اند، تو بخار نمی شوی .... تب کرده اند چشم هایت، آبیند، عرق می کند آغوشم .... برهنه می آیی .... خوابم نمی برد .... آغوشم را پر می کنی از دردهایت ... گرم می آیی ... پایه های تختم، پایه هایم می لرزند .... برهنه می آیی، گرم، اشک هایت را جا گذاشته ای، دردهایت را آورده ای .... دست هایم سینه ات را مرور می کنند، دست هایت چشم هایم را .... آرام نمی گیرم .... آرام می گیری .... آرام می گیرم .... چشم هایت رنگ به رنگ می شوند  .... از پله ها می آیی .... چشم هایم رنگ تبارم را دارند .... آبی می شوی .... آرام نمی گیرم، آرام می گیری .... از بالا تا پایینت را مرور می کنم، سینه ات را چند بار .... حفظ می کنم .... نباید بروی، نباید چشم هایت آبی شوند، نباید قرص شوی .... می گویم شکل عنکبوت هایم شده ای .... می گویی اتاق را به رنگ ترس هایت بزک کرده ام .... می گویم ادیپ نیستم .... ادیپ نیستم .... پاییز شاید .... ادیپ نیستم .... چشم هایم نمی بینند، هرگز ندیده اند، نمی دانم خیابان چه رنگ است .... ادیپ نیستم، پاییزم .... پاییزم .... پاییزم .... می خندی به من که پاییزم .... خنجر را میان چشم هایت پنهان می کنی .... چشم هایت رنگ به رنگ می شوند .... خنجر را از یاد می برم .... فکر می کنم که می مانی .... سرم آرام می گیرد بر سینه ات .... سینه ات آرام نمی گیرد .... می رود بالا، می رود پایین .... نفس می کشی، نفس نمی کشم .... شش هایم را از یاد برده ام، خنجر هایت را از یاد برده ام  .... تو اما از یاد نبرده ای چشم هایم را .... چشم هایم را می دری .... خون اتاق را بر می دارد، می برد به جای دور .... من را هم می برد .... تو نمی آیی .... تو چشم هایت آبیند .... تو چشم هایت از گذشته می آیند .... تو آرام نمی گیری .... تو هر روز بخار می شوی .... من ادیپ نیستم .... من پاییزم .... من چشم هایم نمی بینند .... من خیره می شوم چشم هایت را، تار! .... تو چشم هایت رنگ به رنگ می شود .... رنگ تبارم .... رنگ خیابان هایم .... رنگ آن سرفه خشک ِ آن روز زمستانی که گرم بود دست هایت .... تو بخار می شوی هر روز .... تو دردهایت را جا می گذاری .... تو صدایم را می دزدی، ورق هایم را، دست هایم را .... خوابم می دود .... نمی رسم .... بازی می کنم .... با جای خالی چشم هایم، چشم های خورشید را خیره می شوم .... می سوزم خنجرت را .... چشم هایت آبیست، از گذشته می آید .... خیره می شوم خورشید را .... تو شکل عنکبوت هایم می شوی .... من اتاق را به رنگ ترس هایت بزک می کنم .... خیره می شوم خورشید را .... رنگ آن سرفه خشک آن روز زمستانی که گرم بود دست هایت .... آبی .... در را باز می کنم، بسته می شود! در را باز می کنم، بسته می شود! در را باز می کنم، بسته می شود! .... هزار بار .... تقلا .... تو از پله ها بالا می روی، آرام نمی گیرد آغوشم، بخار می شوم! از پله ها می روی، آرام نمی گیرم، بخار می شوم! از پله ها آرام بخار می شوم .... و تو خوب می دانی که چهره ام شکل کودکی های پاییز است، نه ادیپ! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 20:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohielaghazadeh&amp;postid=227</comments>
<dc:creator>sohielaghazadeh</dc:creator>
<guid>http://sohielaghazadeh.blogfa.com/post-227.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ادیپ های نصفه در کوچه پس کوچه های نازی آباد!</title>
<link>http://sohielaghazadeh.blogfa.com/post-226.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 506px; HEIGHT: 314px&quot; height=599 alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://www.theater.ir/data/uploads/news/img/27146_Y_0119Oct09050827pm.jpg&quot; width=726 align=textTop vspace=5 border=10&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ادیپوس، که از تبار نفرین شده کادموس است، بر تقدیر می شورد و بی آنکه بداند تقدیر را فربه و گریز ناپذیر می سازد. از تقدیر می گریزد و به سمتش می شتابد. اما این رفتن، رفتنی یک سر بی حاصل نیست. این رفتن، حقیقت آدمیست که از میان شکست ها، به سوی دانایی پیش می رود. تراژدی ادیپ، غمنامه قتل پدر، یا همخوابگی با مادر نیست. تراژدی ادیپ، که مرگ هم چاره اش نیست، تراژدی داناییست. حکمی که ادیپ محکوم به آن است، تنها حکم تقدیر نیست، بلکه حکم تقدیر است در کنار تقلایش برای شکست آن. این دانایی هم اسباب شکست است و هم اسباب پیروزی. پیروزی از آنجایی آغاز می شود که ادیپ خود را در &quot;انسان کلی&quot; تکثیر می کند و جنگ با تقدیر را تقدیر آدمی می سازد. او در این جنگ یک سر مغلوبه نیست، چرا که ابوالهول را که بر سر در شهر ایستاده و نماینده تقدیر است از بین می برد. قدرت این ابولهول، بخوانید تقدیر، در راز آلودگیش است و تا وقتی که ادیپوس به معمای معروفش یعنی &quot; آن چیست که در بامداد چهار پای و در نیم روز دوپای و در شامگاه با سه پای می رود؟&quot; پاسخ نگفته جان مردم شهر را می گیرد، اما رادمردی ادیپ در گره گشایی از رازهاست. او می داند که پاسخ این پرسش و هر پرسش دیگری که تقدیر مطرح می کند انسان است، &quot;انسان در خردی و جوانی و پیری&quot;. اما دست آخر، ادیپوس انسان است. با گوشت و پوست، عشق به دانایی و دلدادگی به همشهریانش و همچنین سائقه امید به جنگ تقدیر شتافته و این تقدیر است که خود را بر او تحمیل می کند و رازی را که ادیپ برای گشودنش تقلا می کرده در پیش چشمانش قرار می دهد. شکست در خود اوست، او خود، تقدیر است و زهر آلودگی زیستن در همین است. چرا که دستهای ادیپوس گناه را رقم زده اند، نه اراده اش. در نهایت می توان گفت دیالکتیک کنش و تقدیر در سایه روشن آگاهی، جان تراژدی ادیپوس است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot; حمید پورآذری &quot; ادیپ را در فرمی متفاوت روانه صحنه کرده. او کوشیده ادیپ را در خیابان ها و پیاده روهای شهر ما به تصویر بکشد، در میان دنیای دیوانه دیوانه ای که شگفتی هر حادثه ای تنها تا حادثه شگفت بعد دوام می آورد. بر صحنه این نمایش یک ادیپ وجود ندارد، همه ادیپ می شوند، چه بازیگران و چه تماشاگرانی که بر صندلی های متحرکشان در سرگیجه جهانی که او تصویر می کند شریک می شوند. ادیپ هایی که عظمت تراژدی هاشان به اندازه سهمشان از زندگیست، آنچنان کوچک که بیش از اشک، خنده به لب می آورد. اما این یک سوی ماجراست، مجموع این تراژدی های کوچک  آنچنان دردناک می شود که خنده را از لب ها خواهد خشکاند و گنگی و صلبی حقیقت را بر سر مخاطبان خواهد کوباند. اما این همه حقیقت نیست. &quot;پورآذری&quot; همه را ادیپ می کند، اما ادیپ هایی نصفه. ادیپ هایی که از عمل و سزای عمل، از جنگ و شکست، تنها عقوبت و عذاب را دارند. ادیپ هایی که بردگان موقعیتند، تو گویی که دست و پایشان بسته است و نای حرکتشان نیست. این سیر حوادث است که پیششان می برد، نه سیر حوادث به اضافه آنها. آن ها از تقدیر می نالند، آنرا فریاد می کنند، به آواز می خوانندش، برایش بازی در می آوردند و گه گاهی به ریشش می خندند اما این خنده آنقدر نمی پاید که راه به کنشی دهد. &quot;پورآذری&quot; موقعیت را درست تصویر می کند اما جنگ را به سودش مغلوبه می کند. آن را ابدی می کند و دست آخر از یاد می برد که از هرچه بگذریم، انسان به مثابه انسان است که موقعیت را خلق می کند و می تواند بر آن بشورد، هر چند که شکست بخورد و تراژدی خلق کند، شکستی که تاریخ را تلخ و از طرفی خواستنی می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای درک این حقیقت باید اندکی در نهایت نمایشنامه ادیپ &quot;سوفکل&quot; مداقه کنیم. ادیپ خود را کور می کند. چرا که رازی را که به دنبال گشودنش بوده آنچنان زننده و نزدیک به خود می یابد که یارای تحملش را ندارد. او خود را کور می کند چون حقیقتِ بلاواسطه، زننده است. این به معنای گریز است؟ هم آری و هم خیر. ادیپ در اوج تراژدی محکوم به گریز می شود و این حکم، تراژدی را باز تولید می کند. اما این پایان کار ادیپ نیست. این گریز از حقیقت، آن را مختومه نمی کند. او شروع به گفتن می کند. دردهایش را به صدای بلند فریاد می کند. این فریاد، رنجنامه های بی حاصل نیست. او با بازگفتن مصائبش از آنها فاصله می گیرد و با آنکه چشم ندارد، آنها را می بیند و فهم می کند. این پایان، راه را برای تاویل استعاری باز می کند. ادیپ حقیقت بلاواسط را تبدیل به روایت می کند. هنر هم در ذات خود دست به چنین کنشی می زند. یعنی پس از گلاویز شدن با تقدیر و زنندگی ثقلش، دست آخر، این هنرست که راه را برای تزکیه و استعلا می گشاید و این دقیقا همان نقطه ایست که &quot;پورآذری&quot; از آن غفلت کرده، یعنی نفس وجود چنین نمایشی، به طور مثال، خود مفری در جهان بی مفر است و با تبدیل کردن آگاهی از شرایط، به خود آگاهی اجازه نمی دهد که این موقعیت تراژیک، خود را تا ابد باز تولید کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در آخر می ماند گفتن این نکته که صحنه آرایی بدیع این نمایش، تماشاگر را که دیگر جزئی از نمایش است، آنچنان به هسته کنش دراماتیک نزدیک می کند که هولناکی حقیقت، هرچند هر از گاهی از راه خنده، او را تا حد امکان به چالش می کشد اگر چه شاید نتواند همدلی او را در پی بیاورد. تیم بازیگران این نمایش هم، که شاید یکی از بزرگترین برگهای برنده نمایش باشد،  تیم متفاوتیست. انبوه بازیگران که سیر نمایش را شکل می دهند، با کشاندن جایگاه تماشاگران به این سوی و آنسو، آنان را در مسیر درام همراهی می کنند. موسیقی نمایش هم که به صورت زنده اجرا می شود به شکل نسبتا کاملی نمایش را همراهی می کند و با چشم پوشیدن از صحنه هایی انگشت شمار، آن را می بالاند. در نهایت می توان ادعا کرد که  &quot;حمید پورآذری&quot; تجربه بصری متفاوتی را برای تماشاگر به ارمغان می آورد، تجربه ای که سرزندگی بازیگرانش، سیالت مناسب نمایش، روایت متفاوت و موسیقی و نوای زنده اش، آن را تبدیل به اثری در یاد ماندنی می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
پ.ن : توضیح اضافه آنکه٬ این نقد در &quot;&lt;STRONG&gt;جهان اقتصاد&lt;/STRONG&gt;&quot; نه چندان اقتصادی دوشنبه یازدهم آبان چاپ شده٬ و توضیح اضافه تر هم آنکه امیدوارم سایتش زودتر سر و سامان بگیرد که مطالب را همانجا لینک دهیم٬ شاید رستگار شدیم٬ شاید البته!  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن : عکس از رضا موسوی٬ از اینجا(&lt;A href=&quot;http://www.theater.ir/news.show/+27146&quot;&gt;+&lt;/A&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن ِ نچندان پ.ن! :این برادری که می بینید٬ این آقایی که اسمش بلاگفاس٬ روزگاری آدم خوبی بود٬ اصلا به جان شما یک محله به سرش قسم می خورد٬ به همین سوی چراغ! روزگارست دیگر٬ هزار چرخ می خورد بدمصبِ لاکردار! حالا این برادری که می بینید٬ دیگر قسم٬ سرش را بخورد٬ از دست اذیت و آزارش اهل خانه اش دارند روز به روز کوچ می کنند می روند به سرویس های خارجی! از بس یک روز خودش نمی آید٬ یک روز کامنتینگش نمی آید٬ یک روز سرورهایش ویار آب هویج کرده اند و یک روز هاستش کلا خلاص! بماند .... غرض اینکه کامنتینگ این جا این یکی دو ماه گذشته یک روز سر حال بوده صد روز مرض داشته. یعنی اینکه اصولا کامنتینگش بد مستی کرده.... می خواستم بگویم اگر احیانا کسی حرفی می خواسته بزند اینجا که نتوانسته و شکسته در گلویش٬ من ِ سراپا تقصیر از جانب این بلاگفای برادر ِ روزهای قدیمی ازش عذر می خواهم ....دیگر هم اینکه ماهم با این همه غیرتمان برای این بلاگفای عزیزتر از جان٬ داریم کم کم می کَنیم ازش .... یعنی شاید برویم به سرویس های اجنبی! خدا را چه دیدی؟  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 09:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohielaghazadeh&amp;postid=226</comments>
<dc:creator>sohielaghazadeh</dc:creator>
<guid>http://sohielaghazadeh.blogfa.com/post-226.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>که آب می شدی میان لرزهایم</title>
<link>http://sohielaghazadeh.blogfa.com/post-225.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;تو قرص می شوی&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;             و من تو را&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;                       دانه دانه سرما می خورم،&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;که تابستان سرد بود &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;            و من تو را &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;                       تن پوش کردم&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;                                   که قطره قطره &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;                                                  آب می رفتی &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;                                                             اشک هایت را&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;                                                                         و من عریان تر می شدم&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;                                                                                               این سرما را،&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;که پاییز سرد بود&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;         و من تو را&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;                   دانه دانه قرص می دیدم&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;                                        که آب می شدی &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;                                                         میان لرزهایم! 
&lt;hr /&gt;
&lt;/font&gt;
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; پ.ن: &lt;span class=&quot;UIStory_Message&quot;&gt;من سرما / می خورم / تو را دانه دانه / ای لبخندت / تمام قرص های من !&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 10:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohielaghazadeh&amp;postid=225</comments>
<dc:creator>sohielaghazadeh</dc:creator>
<guid>http://sohielaghazadeh.blogfa.com/post-225.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> ...که هوا بوی تو را گریه می کرد</title>
<link>http://sohielaghazadeh.blogfa.com/post-223.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;مهتاب نبود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;          و مهتابی چه سفید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                            چشممان را زد،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;و من چشم بستم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                که سقف را نبینم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                               و تو مهتاب بودی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                میانِ سقف!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;که چشمم را زد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;              نوازشِ تو و مهتاب و مهتابی .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;که چشمم را زد،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;           چه سفید،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                  این ملافه که&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                             مهتاب نبود و مهتابی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                   چشممان را زد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                                 که من چشم بستم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                                               و تو مهتاب بودی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                                                       و مهتاب میان سقف!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;و مهتاب نبود &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;           و مهتابی چه سفید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                      و نفس نکشیدم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                که هوا بوی تو را &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                               گریه می کرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                         که چه سفید &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                               شش هایم را بستی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                                       و من سینه ات را باز،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                                                  میان این ملافه و عرق!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;که مهتابی هم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;         بوی تو را می داد و مهتاب،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                         و من چشم باز نکردم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                      که تو میان سقف &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                   چشمم را زدی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                               و سقف میان تو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                                      این سفیدی ملافه را،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                                                 مهتاب گریه می کرد!..&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 05:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohielaghazadeh&amp;postid=223</comments>
<dc:creator>sohielaghazadeh</dc:creator>
<guid>http://sohielaghazadeh.blogfa.com/post-223.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و دستهایش فریاد آفتاب را می سوخت.</title>
<link>http://sohielaghazadeh.blogfa.com/post-222.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;در میان این تقلا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;              که عرق را &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                        به آتش شیره مردانه سرکشی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                    تفته می کرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;              و حضور را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                         که دیگر &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                         از نکبت این هوای مسموم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                         بوی ادرار و پهن گرفته بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                می برد تا مرزهای ساکت خواب،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;گویی کسی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;           به ناگاه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                  از میان پنجره&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                چشم هایش به آفتاب افتاده بود،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;که این چنین&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;         نگاهش بی تابی شب را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                 گریه می کرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                              و دستهایش فریاد آفتاب را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                                          می سوخت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;اما افسوس!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;کسی نبود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;        کسی نیامد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                 که رمز تاریک نور را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                     در بسترهای دود و افیون و مرگ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                     برای این خواهش معصوم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                      که در هوای تاریک تنی می سوخت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                                                            زمزمه کند....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 17:23:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohielaghazadeh&amp;postid=222</comments>
<dc:creator>sohielaghazadeh</dc:creator>
<guid>http://sohielaghazadeh.blogfa.com/post-222.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قطره قطره آب می شوی بر انگشتانم</title>
<link>http://sohielaghazadeh.blogfa.com/post-221.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;حتی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;     بزرگترین لیوان خانه هم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                              کفاف نمی دهد برای ماندت،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;که قطره قطره &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;              آب می شوی بر انگشتانم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;و خوب می دانی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;            که سرمایت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                    از سر این شهرهم زیادست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                       که خورشیدش هر صبح&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;                                                    از پشت گرما و سیگار و نکبت طلوع می کند...&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 10:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sohielaghazadeh&amp;postid=221</comments>
<dc:creator>sohielaghazadeh</dc:creator>
<guid>http://sohielaghazadeh.blogfa.com/post-221.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
