استخوان که له شود...وقت رفتن است!

استخوان که له شود،تک تک رگ ها به ناله می افتند.خون آرام آرام می غلتد و کف لخت اتاق را پر می کند.خورشید زل می زند به پنجره ی خالی،عطش و گرما هجوم می آورند ...استخوان که له شود،مجبورم آرام دراز بکشم روی کف لخت اتاق ،رگ های پاره شده ام را تقسیم می کنم بین حشرات ِ سردی که زیر سنگ های کف می لولند و تاب می خورند و نفس می کشند،پوست پاره شده ام کم کم زرد می شود و خورشید زل می زند به پنجره خالی،عطش و گرما هجوم می آورند....آرام گذر می کنی،تمام استخوان هایت له شده اند.خورشید آرام آرام پهن می شود بر پیکر نیمه جانت.سخاوت مندانه رگ هایت را تقسیم می کنی بین حشرات زمین...یک رگ،دو رگ،تمام اندامت پر می شود از رگ های بی جان،دیگر وقت رفتن است....استخوان که له شود،رگ ها که به ناله بیفتند و کف اتاق پر شود از مایع گرم ِسرخ گون،وقت رفتن است،خورشید هم بی تابی می کند،زل می زند به پنجره ی سرد و چشمکی حواله ی حشرات سیراب شده می کند....یک رگ،دو رگ،تمام اندامت پر می شود از رگ های بی جان،دیگر وقت رفتن است....باید بروم،سالهاست که می روم،شاید قرن هاست،من پیر ترین مسافر این راهم.یک پایم راهمراه استخوان هایش جایی میان راه جا گذاشته ام،با یک پایم میدوم،وقت دویدن است،سالهاست که می دوم،شاید قرن هاست....استخوان که له شود مسیر کش می آید،طولانی می شود،انقدر طولانی که فراموش می کنی در حال کوچی،اسیر دست های راهی،جاده خانه ات می شود و تو استخوان هایت را جایی گم می کنی.....یک رگ ،دو رگ،تمام اندامت پر می شود از رگ های بی جان،دیگر وقت رفتن است....آرام گذر می کنیم،استخوان هایمان له شده اند و رگ هایمان خون گرممان را پیشکش این حشرات سرد می کنند،یک پای من و یک پای تو،گونه های ورم کرده ات بی تابی می کنند،از تب می سوزند،انگار خورشید جایی زیر پوستت مرده است،ذوب می شوم بر پیراهنت،آرام گذر می کنی.....پایم را آرام جا می دهم میان دو سنگ ،آرام ِآرام!سنگ دیگری بر دست ِراستم بی تابی می کند.سنگ را بالا می برم و تا سه می شمارم...یک،دو،سه...پایم چهل تکه می شود،درد را از یاد می برم،حشرات نوازشم می کنند،بخورید فرزندان من!غذای گرم آورده ام....استخوان له شده،استخوان له می شود،استخوان له خواهد شد...رفته ام ،می روم،خواهم رفت...دیوارهای اتاق گر می گیرند،می سوزند،ذوب می شوند،خورشید بی تابی می کند برای پیکر بی جانم ،نور نزدیک می شود،تاریکی پس می رود ،هوا گرم ِگرم می شود،عطش هجوم می آورد،وقت رفتن است....خورشید طمع می کند به پیکر بی خونم،می خواهد ببلعدم،خوش خیال دیوارها را به آتش می کشد،من اما می خندم،سالهاست که گم شده ام در میانه های جاده....استخوان که له شود،تک تک رگ ها به ناله می افتند.خون آرام آرام می غلتد و کف اتاق را پر می کند.خورشید زل می زند به پنجره ی خالی،عطش،گرما هجوم می آورند...وقت رفتن است....

در جلجتا،برف مي بارد

  سينه ي كوه با سنگ هاي صيقلي،يك گودال،يك مرد،نيمه جان...سه كلاغ،سه قطره اشك،كوه مي لرزد،مرد مي خندد....يك كلاغ،دو كلاغ،سه كلاغ....نه!...يك كلاغ،دو كلاغ،دو كلاغ و يك زاغ....آفتاب به گودال چشم دوخته...بايد باران ببارد شايد هم برف....كوه مي لرزد،مرد مي خندد....مرد مي خندد،سه قطره اشك....در جلجتا برف مي بارد...يهودا آرام آرام كوچه ها را گز مي كند...برف مي بارد،زانوانش خيس شده اند....پير زن از مال دنيا سه دندان دارد،دوتا پوسيده،يكي طلايي....با دو دندان پوسيده اش خنده اي تحويل مي دهد...يهودا گام بر مي دارد،آرام و سبك....برف مي بارد.....مرد مي خندد،سه قطره اشك....كوه ها پيش مي آيند،زاغ كمي خجالتي است....كلاغ اول به چشم هاي مرد خيره مي شود،مرد مي بلعدش،كلاغ دوم آب مي شود...زاغ....كوه مي لرزد...مرد خميازه اي تحويل مي دهد...سه قطره اشك بر صورت عابر يخ مي زنند،برف مي بارد...بايد تابستان باشد،اما نيست...چه بايد كرد،كسي چه مي داند؟...جلجتا تا خرخره در برف است...يهودا مي خندد،يهودا مي گريد...يك شهر...سه فرياد...سينه ي مرد مي سوزد،زاغ بر سينه ي مرد مي نشيند...همانجا لانه خواهد كرد...سه تخم...دو زاغ،يك كلاغ...مرد مي خندد،مرد مي گريد...بايد زمستان باشد اما نيست...كلاغ بر شانه ي يهودا مي نشيند...سرد ِسرد...كلاغ گرم مي شود...يهودا نيمه جان است...سرما...كلاغ فرياد مي زند...يهودا اشك مي ريزد،مي خندد...بايد كوهي باشد،اما نيست....يك گودال،يك مرد...نه!...يك گودال ،چند تكه استخوان،سه لانه...دو لانه ي زاغ،يك لانه ي كلاغ...سه تخم...دو كلاغ يك زاغ...كوه آبستن است....آفتاب به گودال چشم دوخته.....برف مي بارد...بايد تابستان باشد...بايد كوهي باشد...يهودا فرياد مي زند،كلاغ پير مي شود...كلاغ مي دود...يهودا پرواز مي كند....تابستان،كوه...يهودا بال مي زند...دوبال كلاغ مي شود،يك بال زاغ....هوا گرم مي شود....سينه ي كوه با سنگ هاي صيقلي...طاقتش تاق شده...خسته است...عرق،خون،اشك...اينجا مقصد است...تابستان،كوه...آرام،آرام فرود مي آيد...يك گودال...پلك هايش مي لرزند...بايد بخوابد...تابستان،كوه...آرام مي خزد در گودال،نيمه جان...يك كلاغ،دو كلاغ،دو كلاغ و يك زاغ.....سرما استخوان هايم را خرد مي كند،پيرزن لبخند مي زند،شهر غرق مي شود در برف...من اينجايم،اما نبايد باشم....زمستان،تابستان...يك كوه...پاهايم كرختند...كلاغي به منقارم مي كشد....پرواز مي كنم....شايد جايي تابستان باشد....يك كوه در كرانه هاي افق...اينجا مقصد است...يك گودال...كوه آرام آرم بيدار مي شود...منم،يهودا...كوه مي خندد...مي خوابم....تابستان،خورشيد...كوه عرق مي كند....آبستن است....منم،يهودا...كوه مي خندد....كوه آبستن هزار كلاغ است...يهودا را به منقار مي كشم...زمستان،تابستان...مقصد كوه بلنديست با هزار زاغ...يهودا حامله است،هزار كلاغ....منم،يهودا...يهودا آرام مي خوابد...نيمه جان...چند تكه استخوان...يهودا مي خندد،ميگريد...منم،يهودا...كوه مي خندد...در جلجتا،برف مي بارد.

سه در٬دوتا باز يكي بسته....

     سه در٬دوتا باز يكي بسته....نه،دو تا بسته يكي باز.نور.سه كفش پشت هر در.دو تا از يك جفت،يكي هم خاكي،از يك نوع ديگه.از پايين صدا مياد.زني مردشو ارضا مي كنه،بچه نق مي زنه.از بالا باد مياد.خاك مستقيم ميريزه تو گلوم.اين جا يه اتاقه...سه در...دوتا بسته يكي باز.من لختِ لخت مي چرخم.يه ساعت رو ديوار،تيك،تيك....تيك،تيك....شايدم تيك،تاك.يه تخت گوشه اتاق.بايد روش بخوابم،ولي من نمي خوابم.،هيچوقت نخوابيدم.گلوم مي سوزه.خاك،لجن.سه در،تيك تاك!پنجره،نور.الان مردي مي گذره.هوا تاريك ِتاريكه،نور.زني باكره مردشو ارضا مي كنه.چهار ديوار.روهر ديوار دو ترك.تو هر اتاق يه مرد لخت.هر مرد هشت ترك.يه زن با موهاي بلند.مشكي،قهوه اي،طلايي.يه زن با چشمهاي درشت،مشكي،قهوه اي،سبز.يه زن؟نه!يه اتاق با هشت ترك و سه در.سه كفش.يكيش خاكي.تيك تاك.تخت.من روش خوابيدم؟آره...شايد نه....يه زن،لخت و رام.يه تخت.هوا تاريكه،بچه نق مي زنه.يه زن روي تخت.منم روي تخت بودم....بوسه...لجن!خون،خون از كف دستم ميره بالا،بازوم،شونم،لبم،چشم هام.يه قطره خون،هفت قطره خون،يه زن.يه غريبه تو كوچه،دوتا غريبه تو راهرو،چهار غريبه تو اتاق من.يه زن تو بغل من،چهارتا غريبه،جمعا شش نفر،خون!يه قطره،يه دريا....من تو گوشه ي اتاق،يه غريبه و يك زن رو تخت.مردي زنشو ارضا مي كنه.يه بچه نق مي زنه.من بچه مي شم.مي خوام بخندم.يه چاقو،يكم خون.زن غرق خون مي شه.غريبه ديگه نيست....من مي خندم....بچه به خنده نياز داره.....بلند بلند....بچه بازي لازم داره.....يه چاقو....سه تا كفش....سه در....يك بسته،دوتا بسته!....ساعت،تيك تيك،تيك تاك.....پنجره،نور،تخت،يه مرد مي گذره....من و زن روي تخت،بچه گوشه اتاق،خون چشامو مي گيره،يكي مي خنده،بلند بلند.من در مي رم.يه كفشم جا مي مونه....سه كفش تو اتاق....از بالا نور مياد،باد مياد...خاك تو گلومه،بچه قصه لازم داره،يكي بود يكي نبود.....زن دستشو طرف من دراز مي كنه ،من مي بوسمش،قطعش مي كنم،مي كشمش...زن مادر من مي شه،من با يه چاقو بازي مي كنم...سه در،يه غريبه در مي ره،من در مي رم.يه كفشم جا مي مونه،يه كفش اضافي تو اتاقه....من،زن تو تخت،چشمهاي مشكي،موي مشكي،چاقو زير بالش...حالا چاقو تو گلوي من...زن مي خنده....زن جيغ مي زنه،ضجه،گريه،اشك...زن نوازشم مي كنه....من ديگه بايد بميرم...داره دير مي شه...تيك،تاك.......سه در،دوتا باز يكي بسته...نه،دوتا بسته يكي باز.نور.سه كفش پشت هر در.دوتا از يك جفت،يكي هم خاكي،از يك نوع ديگه.از پايين صدا مي ياد.زني مردشو ارضا مي كنه،بچه نق مي زنه.از بالا باد مي آید.خاك مستقيم مي ريزه تو گلوم.....اين جا يه اتاقه با سه دره بسته....