سينه ي كوه با سنگ هاي صيقلي،يك گودال،يك مرد،نيمه جان...سه كلاغ،سه قطره اشك،كوه مي لرزد،مرد مي خندد....يك كلاغ،دو كلاغ،سه كلاغ....نه!...يك كلاغ،دو كلاغ،دو كلاغ و يك زاغ....آفتاب به گودال چشم دوخته...بايد باران ببارد شايد هم برف....كوه مي لرزد،مرد مي خندد....مرد مي خندد،سه قطره اشك....در جلجتا برف مي بارد...يهودا آرام آرام كوچه ها را گز مي كند...برف مي بارد،زانوانش خيس شده اند....پير زن از مال دنيا سه دندان دارد،دوتا پوسيده،يكي طلايي....با دو دندان پوسيده اش خنده اي تحويل مي دهد...يهودا گام بر مي دارد،آرام و سبك....برف مي بارد.....مرد مي خندد،سه قطره اشك....كوه ها پيش مي آيند،زاغ كمي خجالتي است....كلاغ اول به چشم هاي مرد خيره مي شود،مرد مي بلعدش،كلاغ دوم آب مي شود...زاغ....كوه مي لرزد...مرد خميازه اي تحويل مي دهد...سه قطره اشك بر صورت عابر يخ مي زنند،برف مي بارد...بايد تابستان باشد،اما نيست...چه بايد كرد،كسي چه مي داند؟...جلجتا تا خرخره در برف است...يهودا مي خندد،يهودا مي گريد...يك شهر...سه فرياد...سينه ي مرد مي سوزد،زاغ بر سينه ي مرد مي نشيند...همانجا لانه خواهد كرد...سه تخم...دو زاغ،يك كلاغ...مرد مي خندد،مرد مي گريد...بايد زمستان باشد اما نيست...كلاغ بر شانه ي يهودا مي نشيند...سرد ِسرد...كلاغ گرم مي شود...يهودا نيمه جان است...سرما...كلاغ فرياد مي زند...يهودا اشك مي ريزد،مي خندد...بايد كوهي باشد،اما نيست....يك گودال،يك مرد...نه!...يك گودال ،چند تكه استخوان،سه لانه...دو لانه ي زاغ،يك لانه ي كلاغ...سه تخم...دو كلاغ يك زاغ...كوه آبستن است....آفتاب به گودال چشم دوخته.....برف مي بارد...بايد تابستان باشد...بايد كوهي باشد...يهودا فرياد مي زند،كلاغ پير مي شود...كلاغ مي دود...يهودا پرواز مي كند....تابستان،كوه...يهودا بال مي زند...دوبال كلاغ مي شود،يك بال زاغ....هوا گرم مي شود....سينه ي كوه با سنگ هاي صيقلي...طاقتش تاق شده...خسته است...عرق،خون،اشك...اينجا مقصد است...تابستان،كوه...آرام،آرام فرود مي آيد...يك گودال...پلك هايش مي لرزند...بايد بخوابد...تابستان،كوه...آرام مي خزد در گودال،نيمه جان...يك كلاغ،دو كلاغ،دو كلاغ و يك زاغ.....سرما استخوان هايم را خرد مي كند،پيرزن لبخند مي زند،شهر غرق مي شود در برف...من اينجايم،اما نبايد باشم....زمستان،تابستان...يك كوه...پاهايم كرختند...كلاغي به منقارم مي كشد....پرواز مي كنم....شايد جايي تابستان باشد....يك كوه در كرانه هاي افق...اينجا مقصد است...يك گودال...كوه آرام آرم بيدار مي شود...منم،يهودا...كوه مي خندد...مي خوابم....تابستان،خورشيد...كوه عرق مي كند....آبستن است....منم،يهودا...كوه مي خندد....كوه آبستن هزار كلاغ است...يهودا را به منقار مي كشم...زمستان،تابستان...مقصد كوه بلنديست با هزار زاغ...يهودا حامله است،هزار كلاغ....منم،يهودا...يهودا آرام مي خوابد...نيمه جان...چند تكه استخوان...يهودا مي خندد،ميگريد...منم،يهودا...كوه مي خندد...در جلجتا،برف مي بارد.