دهمی!
اولی گفت "من سردمه!" ، دومی گفت "من خوابم می آد!" ، سومی جیغ زد "من از شب می ترسم!" ، چارمی به خودش پیچید "این پایین چقدر تاریکه!" ، پنجمی زیر لب گفت "این از انصاف دوره!" ، شیشمی گفت "بیا بریم شعر شیم!" ، هفتمی گفت "هیچی به اندازه پاییز ترسناک نیست!" ، هشتمی زیر لب غر زد "من از همون اول می دونستم که آخرش اینجوری می شه!" ، نهمی خندید "من عاشق عنکبوتام!" و دهمی به سوراخ روی دیوار خیره شد. اولی و دومی و سومی دست همدیگه رو گرفتن و آروم آروم تبدیل شدن به یه شب سرد زمستونی بی خواب. چهارمی و پنجمی نگاهشون خورد به آیینه کنج دیوار - همونی که گرگ همسایه کادو آورده بود - و دیدن که تبدیل شدن به یه چاه ِ عمیق ِ تاریک ِ بدون آب. شیشمی و هفتمی شعر نشدن، آخه هیشکی ِ هیشکی شعر شدن بلد نیست، اونا فقط شکل آخرای سرد پاییز شدن، شکل ِ درختای سر و ته ِ آبی رنگ. هشتمی و نهمی هم که وضعشون معلوم بود، همه می دونستن که آخرش اونا تبدیل می شن به یه خنده بزرگ روی صورت یه عنکبوت پیشگو. اما دهمی همونجوری که بود موند، همونجوری خیره به اون سوراخ بزرگ روی دیوار که انقدر تنگه که حتی آفتابم ازش رد نمی شه. دهمی می دونست که یه جای کار ِ این سوراخ می لنگه، که اصلا شبیه داستانای مادر بزرگ ِ بی دندونش نیست که براش از خنجرای سخنگو و دیوارای مست و کتابای پرنده، از مارای هفت چشم و دخترای درختی، از جنگل های انبوه ِ خشک وسط آپارتمانای خرچنگای کارمند، از آفتاب سیاه و رودخونه های نکبت می گفت. دهمی همینطور که خیره مونده بود به سوراخ روی دیوار، دستش رو فرو کرد توی چشم راستش و ازش یه سوراخ دیگه کشید بیرون. سوراخ رو آروم توی دستش نگه داشت تا قد بکشه، وقتی قد کشید، استخون ترکوند و حسابی بزرگ شد، درست همون موقع که دهمی شکل ماده درخت ترشیده چاقو شده بود، گذاشتش روی سینه اش. دهمی همیشه به دیوارای سوراخ دار و درختای بی سوراخ مشکوک بوده. همین که سوراخ رو گذاشت روی سینه اش، تصمیم گرفت که باد شه و از سوراخ روی دیوار آروم آروم رد شه. مادر بزرگش، همیشه بعد از اینکه دندون مصنوعیش رو می نداخت توی رودخونه واسش به زبون کاغذای باستانی از دهکده ای که اونور دیوار بود می گفت. مادر بزرگ معتقد بود که هیچ چیز این دهکده جالب نیست و اگه اون هرشب داستانش رو با این زبون مضحک افسانه ای تعریف می کنه، تقصیر همون مستیه که وقتی مثل رنگ آبی جوون بوده، عاشقش می شه و وقتی می فهمه به درد هم نمی خورن - بین خودمون باشه آخه اون یه ساعت بوده و این یه کرم خاکی فراری - نفرینش می کنه که تا ابد داستان های دهکده ها و سینه بندای بی مصرف رو تعریف کنه. اما دهمی مطئنه که یه ریگی به کفش این دهکده هست، وگرنه چه معنی داره که هروقت مادربزرگش این قصه رو تعریف می کنه روز شب شه، شب روز شه، آفتاب مهتاب شه و خنجر، سینه؟ دهمی هوس کرده بود باد شه، پس یه دستش رو گرفت به خورشید، یه دستش رو به ماه، یه دستش رو به زمین و بقیه دستاش رو گذاشت روی چشماش. تا سیصد و چهل و هفت شمرد، سه بار زیر لب ورد ِ جادویی کتابای بچگیش رو تکرار کرد و ناگهان تبدیل به باد شد. همین که باد شد، دستاش رو از رو چشماش برداشت، دید که دیگه از چشم خبری نیست، خندید. دستش رو از رو خورشید برداشت، دید که تبدیل شده به فضله ماده کلاغ های مهاجر، خندید. دستش رو از رو ماه برداشت، دید که تبدیل شده به یه گودال سیاه ِ سرد ِ عمیق، خندید. دهمی جرئت نکرد دستش رو از رو زمین برداره، بخاطر همین، بدون هیچ خنده ای، همینجوری که زمین داشت تو یکی از دستاش نفس نفس می زد و قرمز می شد، رفت که از سوراخ بزرگ تنگ مشکوک روی دیوار بگذره. توی سوراخ دید که آفتاب وقتی نمی تونه از سوراخ رد شه، تبدیل می شه به شلورای گل منگلی لکاته های سه چشم. وقتی بارون توی سوراخ گیر می کنه، تبدیل می شه به رودخونه های غریبی که ماهیاش شبیه چشمن و آدمی زاده ها رو دولپی می جون، وقتی صدا توی سوراخ گیر می کنه، تبدیل می شه به جمله های سردی از یه شعر قدیمی که کولی ها و مست ها، وقتی وقت جفت گیریشون می شده توی میدون ها بلند بلند می خوندن و جای بارون از آسمون، معشوقه های برنزی خوش تراش می باریده. وقتی اشک توی سوراخ گیر می کنه، تبدیل می شه به یه دختر جوون که رو دستاش نوشته من رفتم و همیشه خدا می ره. دهمی که حالا تبدیل شده بود به یه باد ِ گیج، درست سه قرن و هفتاد و دو سال و هفت ماه و سه روز و سیزده ساعت و سی و سه دقیقه و هیفده ثانیه توی سوراخ سرگردون بود. "مگه یه سوراخ چقدر می تونه بزرگ باشه؟" باد سرگردون همیشه زیر لبی به خودش می گفت "به اندازه همون شعرهایی که شبا خودکشی می کنن" و با خودش می خندید. اما بعد از درست سه قرن و هفتاد و دو سال و هفت ماه و سه روز و سیزده ساعت و سی و سه دقیقه و هیفده ثانیه، اولین چاقوی اون ور دیوار معلوم شد. چاقو زیر لبی به باد گفت "دو دستی کلاهت رو بچسب که بادای اینجا مست ِ مستن!" و چشمکی تحویل دهمی داد. دهمی که نفهمیده بود چاقو چی می گه تبدیل به ابر بارونی شد که فقط تخت خواب می باره. دهمی همینطور که داشت می رفت سمت دهکده افسانه ای، اونقدر بارید که دیگه هیچکس بیدار نموند. وقتی از باریدن خسته شد، تبدیل به خورشید شد که بوی فضله ماده کلاغ های مهاجر رو می داد، تبدیل به ماه شد که شبیه یه گودال سرد عمیق بود. تبدیل به رودخونه شد، به شعرهای نصفه، به گرگ های گرسنه، به شغال های عوضی چشمک زن، به کارمندای سر به زیر مهربون، به ساختمون های مسافر، به یه تیکه چوب از یه کاخ افسانه ای که از وسطش یه خیابون ِ شلوغ ِ شلوغ ِ شلوغ می گذشت، به یه تلویزیون خیلی خیلی بزرگ که توش شبح های دلقک رو نشون می دادن، و وقتی که بوی فاضلاب های خیلی بزرگ نکبت و اشک و بوسه به بینی اش خورد، درست همون موقع که داشت از بوی عفن و تندش از هوش می رفت از سیصد و چهل و هفت معکوس شمرد، سه بار ورد جادویی کتابای بچگیش رو بر عکس خوند و دستاش رو از هرجایی که می تونست برداشت، چشماش رو چند باری بست و باز کرد تا ناگهان تبدیل به همون دهمی که از اولش بود شد، فقط این وسط به خاطر سال های زیادی که تو راه بود، سه تا چشم ِ گرد ِ گرد و چندتا قلب بزرگ سبز به کف پاهاش اضافه شده بودن که خیلی می خواریدن اما دهمی دوستشون داشت، چون فکر می کرد با اونا خیلی شبیه بادای مست می شه. همینطوری که داشت به بادای مست فکر می کرد، چشم گردوند که ببینه کجا فاضلاب عفن و دهکده افسانه ای به هم می رسن. انقدر چشم گردوند که نیمه جون از حال رفت، چند قرنی بی هوش سر جاش موند تا اینکه یه قطره بارون دلش به حالش سوخت و از خواب عمیق وحشتناک بیدارش کرد. دهمی خواب می دید که داره کم کم شکل آدم هایی می شه که از شدت گرسنگی بچه های زرد رنگشون رو گاز می زنن، "چه کابوس شومی!" این جمله رو هفت بار با خودش تکرار کرد. "چه کابوس ِ ….." تا اومد بار هشتم این جمله رو که به نظرش آهنگ بارون های زمستونی رو داشت تکرار کنه، متوجه شد که وسط یه دهکده خیلی خیلی معمولیه که چیزی واسه تعریف کردن نداره. چند متر اون ورتر، توی میدون گاهی دهکده، ده نفر پشت به پشت هم نشسته بودن، دهمی با خودش گفت "باید از هر ده تاشون بپرسم ساعت چنده" پس خواست که سینه خیز به سمتشون بره، همین که اولین تکون رو خورد اولی گفت "من سردمه!" ، دومی گفت "من خوابم می آد!" ، سومی جیغ زد "من از شب می ترسم!" ، چارمی به خودش پیچید "این پایین چقدر تاریکه!" ، پنجمی زیر لب گفت "این از انصاف دوره!" ، شیشمی گفت "بیا بریم شعر شیم!" ، هفتمی گفت "هیچی به اندازه پاییز ترسناک نیست!" ، هشتمی زیر لب غر زد "من از همون اول می دونستم که آخرش اینجوری می شه!" ، نهمی خندید "من عاشق عنکبوتام!" و دهمی به سوراخ روی دیوار خیره شد.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 13:15 توسط سهيل آقازاده