بر تشک ِ ابرهای زرد!
به خواب می رود
اولین چاقوی بیداری
سر ِ سنگین ِ شاعر
از شعرهای نگفته
چکه چکه می چکد
بر کاهدان ِ لجن
و تاکسی ها بی مقصد
خسته از
هضم ِ مسافران ِ بدگوشت
به کثافت های شهر می خندند!
بیا!
بیا با هم برویم
به دندان های خورشید بخندیم
به روی تقویم خنجر بکشیم
شاعران ِ خندان و شعرهای نازشان را
به معماهای تاریخ تبعید کنیم
و در جست و جوی آن کلمه
که شاید شکل رهایی باشد و فریاد
آنقدر بمیریم
که از گلوی بریده یمان
هفت سیلاب شعر جوانه زند
گرم تر از خون ِ سردمان!
هیس!
آرام!
ساکت!
بر تشک ِ ابرهای زرد
بخواب می رود
اولین چاقوی بیداری....