من چند نفر ساعت را کوک می کنم، تنهایی!
تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک …… من چند نفر بودم، دقیق ترش را بخواهید می شود، ما یک نفر بودیم. همه مان یک دست اینطرف، یک دست آنطرف، کافی نیست؟ من نفر اصلی بودم، باور کنید. بقیه فقط شبیه من بودند. همان دست ها اینطرف، همان دست ها آنطرف. مادرم همیشه با یک اسم صدامان می زد، اسم که چه عرض کنم، با یک صدای عجیب، زیر ِ زیر، از آن صداها که گوش آدم را مرخص می کند، تعطیل، دنیا بعدش بدون صدا، مطلقا! صدای عجیبی بود، هر وقت ما را - یعنی چند من را که همه مان یک دست این طرف، یک دست آنطرف - با آن صوت عجیب صدا می زد، باران می گرفت. باران ِ سرخ، باران ِ سبز، باران ِ سیاه، اما همیشه خشک، هیچ جا خیس نمی شد، باران ِ عنکبوت. ما یک نفر بودیم، همیشه تشنه، کمی باران، هیچ، خشک ِ خشک. فقط یک دست این طرف، یک دست آنطرف. پا را درست خاطرم نیست، یکی از من ها، آن که کمی بیشتر خوابش می آید می گوید " داشتیم "، آن یکی من که چشم های تیره تری دارد، می گوید " زرشک! پا مخصوص افسانه هاست، افسانه سیرها، ما گشنه ایم عوضی! " …. پا را درست خاطرم نیست، دست را چرا، از همان ها که یکی این طرف یکی آنطرف، از همان ها که تکان تکان در باد، تا ابد، شاید تا کمی بعدش. ساعت را باید کوک کنیم. ما یک نفر بعضی وقت ها عجیب خوابمان می گیرد، از آن بعضی وقت ها که چشم می سوزد، گوش یک سر سوت می زند، قلب خلاص، می رود یک جای دور، مثلا جهنم. ساعت را کوک می کنیم، باید بزنیم به جاده، همه مان، همه یک دست این طرف ها، یک دست آن طرف ها. باید از پنجره ای چیزی بپریم پایین، کو پنجره؟ باید بگردیم دنبال چاقو، آرام، طوری که تماشاگرها سیرک را از یاد نبرند، فرو کنیم در این چشممان، بعدش در آن چشممان. خودمان را باید پرت کنیم زیر قطار، یا به خورد ماهی های عوضی رودخانه پایین بدهیم - جاکش ها همیشه گشنه اند! - خلاصه باید کاری کنیم که هیچ چیز ازمان باقی نماند، نه یک قطره از خون ِ گرم ِ لجن بسته سرخمان، نه حتی یک تکه گوشت ِ عفن گرفته که هنوز نبض دارد بعد از سال ها. باید تکه تکه شویم، محو شویم، از بین برویم، نیست و نابود، تمام. نباید هوای اینجا را بیش از این به گند بکشیم، آخر ما خوابمان می آید. ساعت را کوک کرده ایم، وقت خواب است، نصف شب، سه، من چند نفر می خوابم، ما یک نفر می خوابیم، شب خوش …… تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک …… من چند نفر بودم، من و نفر قبل از من، قبلی اش، قبل تر از او و قبل تر، قبل تر، قبل تر، قبل تر، قبل تر و قبل تر. درست مثل خانه های این خیابان، یکی اینطرف، یکی آنطرف. یکی آجر ِ پخته، قرمز رنگ، یکی سفید ِ سفید. یکی شیروانی، یکی سقف ِ صاف، اما یک نفر ساکن همه خانه ها. هیچکس دیگری نیست. یک پیرمرد، هزار و پانصد و چهل و شش ساله، با غوز ِ چند قرنی اش، قلاده گرگ هاش در دست، شب به شب، زیر ِ نور ِ ماه ِ همیشه کامل، همیشه خدا کامل، می رود از این خانه به آن خانه، سر می کشد، می گردد، وارسی می کند. باید مطمئن شود که از ما یک نفر چیزی باقی نمانده، تو بگو یک تار ِ مو، نه از من، نه از قبلی هام. اگر نشانی، چیزی از ما ببیند، آنقدر عربده می زند تا گرگ هایش آب شوند، بشوند شبیه رودخانه پایین با ماهی های همیشه گشنه اش - جاکش ها همیشه گشنه اند! حتی اگر تمام ما یک نفر را ببلعند، باز هم می خواهند، تا فردا صبح می خواهند، تا فردا شب می خواهند، تا پس فردا، تا دو روز دیگر، تا سه روز دیگر، تا روزهای بعدش، تا قرن های بعد، اصلا تا خود ابد، شاید هم تا کمی بعدش. راستی تا یادم نرفته بگویم که من چند نفر ریش دارم. ریش ِ چند روزه پر پشت. سیاه ِ سیاه. به قول ِ آن یارویی که توی لوله های آب خانه امان زندگی می کند، پَر کلاغی. اما ناقص. یک بند ِ انگشت این ور ِ لبم، یک بند ِ انگشت آن ور ِ لبم خالی، برهوت، بایر ِ بایر، تو بگو یک تار ِ مو. اما روی گلومان تا دلت بخواهد پر پشت، انبوه، مثل ِ جنگل های استوایی، حاره، از همان هایی که جد ِ چشم میشی ام سال های بلوغ در خواب می دیده. از همان خواب ها که خودتان بهتر می دانید، خواب ِ پریان لُخت، که از اول ِ اول ِ اول ِ تقویم می آیند، باور کنید لخت ِ لخت! من چند نفر، اِی، بگویی نگویی چشم هم دارم، زیاد نیستند، نه به اندازه چشم های سقف اتاقم، یا چراغ خواب ِ مادر بزرگم، اما کفافم را می دهند، به زحمت، همیشه به زحمت. همیشه خدا کمبود، کمبود ِ چشم، کمبود ِ پا، کمبود هوا و کمبود ِ ماه ِ کامل. البته باید بگویم همین اندک چشم هایم رنگ دارند، بله، به قدر ِ کافی، هیچوقت بی رنگ نبوده اند، همه می گویند سرخ ِ سرخ، ولی من فکر می کنم قهوه ای ِ تیره تیره، راحت باش، بگو مشکی. نمی دانم چرا این ها را می گویم، آن هم حالا، حالا که داریم از تشنگی تلف می شویم. تشنه تشنه، گلو خشک ِ خشک، سوزان. بگذارید راحتتان کنم، ما یک نفر دیگر طاقتش را نداریم. یا همین حالا آب، به قدر ِ کافی، اقیانوسی چیزی، یا باران سرخ و سبز و سیاه، بدون عنکبوت، یا تمام. حقیقتا تمام، بدون ِ بازگشت. ریق ِ رحمت و این حرف ها. بگذریم. ما یک نفر دست هم داریم، اصلا همین است که ما، یک نفر شده ایم. همگی از بیخ یک دست اینطرف، یک دست آنطرف. تکان تکان در باد. باد ِ بدون ِ باران، بدون ِ یک قطره باران. باد ِ ریق ِ رحمت، باد ِ خلاص، آن هم همین لحظه که داریم می نویسیم، که دیگر نمی نویسیم. که خودکار از دستمان می افتد. آخر خوابمان می آید. خواب؟ نه عزیزم! مردنمان می آید. ساعت را ما یک نفر تنهایی کوک می کنیم. همانطور که روی میز مشغول نوشتن بودیم، همانطور که روی میز مشغول جان کندن بودیم، محو می شویم، نابود، نیست، حتی یک تار ِ مو باقی نمی ماند، حتی یک تار ِ مو. ما یک نفر تنهایی ساعت را کوک کرده ایم، آخر مردنمان می آید شدید. ساعت ِ کوک و این حرف ها، وسوسه خوبیست برای مردن، آن هم از تشنگی، من چند نفر رفتم که ریق رحمت را سر بکشم، بی هیچ اثری، خدانگهدار، ساعت ِ کوک را برای خودتان نگه دارید همیشه گشنه ها …… تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک …… من چند نفر بودم. همگی دور ِ یک میز نشسته بودیم. از پلک های همگی عنکبوت آویزان. نه که فکر کنید عنکبوت های نکبت ِ زشت ِ کوچک، نه! عنکبوت های بزرگ، از همه رنگ، یکی این هوا، از پلک ها آویزان. خسته، خواب آلود، یک دست اینطرف، یک دست آنطرف، همگی دور ِ یک میز، من و قبلی هام، من و بعدی هام. یک عنکبوت، دو عنکبوت، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، بی نهایت عنکبوت ِ رنگارنگ، مرده و زنده، همگی از پلک های ما یک نفر آویزان. داشتیم راجع به مسائل مهمی حرف می زدیم، تشنگی، خواب، ساعت. پنجره اتاق خمیازه می کشید، هی پشت ِ سر ِ هم خمیازه، خمیازه، خمیازه و خمیازه. عادت داشت. هی سرخ، هی بنفش، هی قهوه ای. گفته ام که مرا یاد ِ کسی می انداخت؟ نه، نگفته ام، چرا باید گفته باشم؟ بیرون ِ پنجره کسی می گذشت، پیر، پیرمرد، هزار و پانصد و چهل و شش ساله، غوز ِ چند قرنی، قلاده چند گرگ در دست، زیر ِ نور ِ ماه. گویا دنبال ِ کسی، چیزی می گشت. مطمئن نیستم، اما این طور به نظر می آمد. داشتیم راجع به مسائل ِ مهمی حرف می زدیم. تشنگی، خواب، ساعت. دیگر سرمان داشت سنگین می شد. پلک هایمان هم داشت کم کم می سوخت. آخر کلی عنکبوت از پلک هایمان آویزان بود، نه فکر کنید عنکبوت های کوچک ِ چس مثقالی، نه، عنکبوت های اصیل ِ نژاده، رنگارنگ، یکی ده تُن، بیست تُن، سنگین به اندازه خورشید و ماه روی هم. دیگر داشتیم خسته می شدیم. دیگر داشتیم تشنه می شدیم. مسائل مهم، تشنگی، خواب، ساعت، آن هم نه هر ساعتی، ساعت ِ کوکی ِ شماطه دار. داشت از ظرفیت ِ من چند نفر خارج می شد کم کم که مادرم صدامان زد، ما یک نفر را. با صوت ِ عجیب ِ همیشگی اش، زیر ِ زیر. گوشمان ناگهان مرخص، سکوت، نه! سکوت ِ مطلق ِ مطلق. بعد باران، باران ِ سرخ، باران ِ سبز، باران ِ سیاه، اما همه جا خشک، ما یک نفر، همگی تشنه، باران ِ عنکبوت. از آن بالا - کمی بالاتر از ابرهای سیاه ِ نازا - صاف می آمدند چنگ می زدند به پلک های ما، یکی این هوا، گفته ام، ماه و خورشید روی هم. پلک ها آویزان، کاسه های چشم خالی. مغزها چکه چکه از دماغمان می زد بیرون، لزج، بخار آلود، سرخ ِ سرخ. مادرم آنسوی حیاط ظرف می شست. مغز سرخ آب شده مان صورتمان را می گرفت، تکه های چربی لای خون، عنکبوت ها سوار ِ تکه های چربی لای خون، عنکبوت ها شنا کنان، یکی این هوا. تکه های مغز ِ سرخ ِ آب شده من و قبلی هام. تکه های مغز ِ سرخ ِ آب شده من و بعدی هام. لباسهامان خونی، چربی مالی. میزمان خونی، چربی مالی. مسائل ِ مهممان خونی، چربی مالی. تشنگی ِ خونی ِ چربی مالی. خواب ِ خونی ِ چربی مالی. ساعت ِ خونی ِ چربی مالی. همه جا خون و چربی - مادرم آنسوی حیاط ظرف می شست - زمین پر ِ خون و چربی. ما یک نفر هم همین طوری از درد و خنده به بدن های خودمان یک نفر می پیچیدیم. درد که می گویم یعنی درد. سه میلیارد واحد ِ درد. استخوان ها پودر، تکه های گوشت تقلا کنان پخش ِ زمین. خون و چربی همه جا. مادرم آنسوی حیاط در حال ِ شستن ِ ظرف ها. ما خندان، دردکشان، بازیکنان، تقلاکنان، سرگرم مسائل ِ مهم. تشنگی، خواب، ساعت. یکی از من ها داد می زنم " من، خوابمان می آید! " ، آن یکی داد می زنم " عجب بوی نکبتی! " ، بعدی گریه می کنم " یکی من را از ته ِ این چاه دَرِمان بیاورد! " ، آن یکی با خنده می گویم " چه عنکبوت های نازی برای تکه های گوشتمان! " ، من می گویم " همه اتان بمیرید، بروید به درک، به جهنم، اصلا بزنید به چاک، به رودخانه ماهی های جاکش ِ گشنه، بروید به دره مارهای پر چشم، تنهام بگذارید! " چند ثانیه آرام می گیرم، چند ثانیه سکوت، دوباره عربده می زنم " کسی بیاید این ساعت را کوک کند، می خواهم خیر ِ سرم بمیریم! " بوی خون و لاشه در هوا. پیرمرد ِ هزار و پانصد و چهل و شش ساله صدامان را می شنود، گرگ هاش هم بوی خون و لاشه را می شنوند. کارمان تمام است. می آیند بالا سرمان. مادرم آنسوی حیاط ظرف می شوید. گرگ هاش می افتند به جانمان، تکه تکه، خون بر در و دیوار. کسی ساعتمان را کوک می کند … تیک تاک … گرگ ها کله ما یک نفر را به دندان می کشند، گوش ها را می درند … تیک تاک … چشم های قهوه ای ِ تیره تیره، سرخ ِ سرخمان از حدقه می زند بیرون، پلک ها آویزان، تخم ِ چشم هایمان زیر ِ پنجه های پاشان له می شود. تکه های چربی ِ پخش شده، بوی عفن گرفته … تیک تاک … پوزه کشیده اشان را، دندان های زردشان را فرو می کنند در شکممان، روده ها را پخش می کنند در اتاق. آرام آرام، با لذت شُش ها را می جوند، خون از دماغشان می زند بیرون … تیک تاک … " با قلبم کاری نداشته باشید پفیوزها! " درون شکمم، پوزه را می گردانند به سمت ِ بالا، از زیر قفسه سینه، قلبمان را می درند … تیک تاک … پیرمرد، عربده می کشد، گرگ هاش، دست هایمان را می درند. من خوابمان می آید، تشنه ام است. راستش را بخواهید ما یک نفر همیشه تشنه ایم، همیشه خدا، چه ماه کامل باشد، چه نباشد … تیک تاک … مادرم آنسوی حیاط ظرف می شوید … یک دست این طرف، یک دست آن طرف … تیک تاک … مسائل ِ مهم، تشنگی، خواب، ساعت … تیک تاک … من چند نفر تشنه ام … تیک تاک … من چند نفر خوابمان می آید … تیک تاک … من چند نفر ساعت را کوک می کنم، تنهایی … تیک تاک … پنجره اتاقم می گوید وقت ِ محو شدن است … تیک تاک … آرام آرام محو می شوم، نیست، نابود، طوری که انگار هیچوقت نبوده ام، نبوده ایم. من و قبلی هام، من و بعدی هام، من و خیلی قبلی هام، من و خیلی بعدی هام … تیک تاک … نباید هوای اینجا را بیش از این آلوده کنیم … تیک تاک … من چند نفر، دقیق ترش را بخواهید، ما یک نفر، باید محو شویم، نیست و نابود، بی اثری از چشم ها و باران هایمان. این طور می گویند …… تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک ………
پ.ن : نیم فاصله در دست رس نبود، همین!