و ابرهای زرد که بوی خیابان می دادند...
آسمان فریاد زد:
" خفه شو! "
در کوچه کسی
دست هایش را
به چشم هایم قلاب کرد
و ابرهای زرد
- که بوی خیابان می دادند -
از سکته های شعرم
تگرگ بالاآوردند.
می آیی!
دست ها و پاهایت را
گوش ها و لب هایت را
در چشم های کسی جا گذاشته ای
که چیزی از فریاد نمی داند،
سرخ می شوی
و با انگشت هایت
در گوشم طوری که
روسپی های پرواز هم بشنوند
زمزمه می کنی:
" تو!
تو و شعرهایت را
باید
پای تمام دیوارهای شهر
تیر باران کرد
و چشم هایت را
به انتهای پاییز و
ابتدای زمستان تبعید کرد
که هنوز برای دست های خیابان
زیاده جوانی
و خانه هرشب بدنت را
قی می کند! "